@LoabatK - Loabat
من #مجید_هاشمی دره شوری هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۵ آبان ۱۳۹۸. سی و سه سالم بود، متولد ۲۱ اسفند ماه ۱۳۶۴. فرزند پایدار، اصالتا ترک ایل قشقایی و ساکن شیراز، متأهل و صاحب دوفرزند دختر بنام تارا و آوا، ۳ و ۹ ساله بودم. عاشق فوتبال، طرفدار تیم پرسپولیس و راننده تاکسی بودم. با شروع اعتراضات سراسری در آبان ماه ۱۳۹۸ به افزایش ناگهانی سیصد درصدی قیمت بنزین، شیراز هم صحنه قیام مردمی بود. روز شنبه ۲۵ آبان منم در کنار هموطنای غیورم به خیابان رفتم و اعتراضمو فریاد زدم. اونروز در جاههای مختلف شیراز قیامت بود، ما در شهرک صدرای شیراز به اعتراض مسالمت آمیز برخاستیم که مزدورای سرکوبگر از همه طرف بهمون حمله ور شدن و با گلوله های جنگی به طرفمون شلیک میکردن. ناگهان وسط شلوغی گلوله ای به سمت من شلیک شد، به زمین افتادم و در دم جان باختم…. بعد از کشته شدنم نیروهای امنیتی خانوادمو تحت فشار گذاشتن و تهدید کردن که به شرط عدم اطلاع رسانی جنازه رو بهشون تحویل میدن. پیکر بیجون من نهایتا چهارشنبه ۲۹ آبان به خانوادم تحویل داده شد و همون روز در حضور نیروهای امنیتی مظلومانه به خاک سپرده شد…. هموطن، من چند روز پیش از کشته شدنم در آخرین پست اینستاگرام از تحقق رویایی نوشته بودم که مطمین بودم با اراده و غیرت بهش میرسیم… «دلم میخواد امشب این رویای قشنگ رو ببینم: فردا مردم ایران یه روز بدون ماشین دارن، هیچ ماشینی اول صبح استارت نمیخوره، هیچ ماشینی سینه آسفالت رو خراش نمیده، هیچ ماشینی جلوی پمپ بنزین توقف نمیکنه، هیچ دستی به سمت هیچ نازل بنزینی نمیره، یه رؤیا که رنگ غیرت داره و بوی اراده، کاش یه ملت بودیم…. هزینه مون واسه حاکمیت بیشتر بود، میگندیدیم بوی گند نعشمون همه جا رو ور میداشت مجبور بودن واسه آسایش خودشون زحمت بکشن چالمون کنن! حتى جنازه هم نیستیم….» به ما گفتن «اشرار»! و این در حالی بود که جواب اعتراض مسالمت آمیز ما رو با شلیک مستقیم گلوله دادن…. ما رو گلوله باران کردن ولی این فریاد خاموش نشد، ما ادامه داریم، تو ادامه من هستی، مبارزه کن و شر ظلم رو از میهنمون کم کن، پیروزی دور نیست ادامه بده و روز آزادی وطن از منم یاد کن، از من که آرزوی بزرگ کردن دخترامو به گور سرد بردم …💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
*با توجه به اطلاعات موثقی که به دست آوردم ترجیح دادم توییت قبلی از روایت کشته شدن عادل امین و آزیتا کیانپور رو پاک کنم و روایت رو بازنویسی کنم👇🏼 من #عادل_کیانپور هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱۱ دیماه ۱۴۰۰. سی و هفت سالم بود متولد ۲۵ مرداد ماه ۱۳۶۳. اصالتا اهل مسجد سلیمان بودم. من در بیمارستان رازی اهواز به دنیا اومدم و ساکن اهواز و از لرهای ایل بختیاری طایفه راکی بودم. فرزند قیصر و پری(از بچگی فریده صداش میکردن)، دو خواهر به نام آذر و آزیتا و یه برادربه نام امین داشتم. خواهرام ساکن تهران و من و امین و مادرم ساکن اهواز بودیم. پدرم سال ۱۳۷۶ پیمانکار شرکت نفت بود ولی به دلیل مشکل قلبی که دچارش شد بعد از عمل بای پس قلب از دنیا رفت. من متأهل بودم ولی فرزندی نداشتم. یه مغازه موبایل فروشی داشتم و مدتی تو شرکت نفت و اخیرا در شرکت نورد لوله کار میکردم و مهندس کنترل برق صنعت بودم. منم #امین_کیانپور هستم. منم کشته شدم، در تاریخ ۲۵ مرداد ماه ۱۴۰۱. سی و شش سالم بود، متولد ۲۲ شهریور ۱۳۶۵. متأهل بودم ولی فرزندی نداشتم. منم مثل عادل مهندس شرکت نورد لوله بودم، من و عادل برادر بودیم. منم #آزیتا_کیانپور هستم. منم کشته شدم، در تاریخ ۵ آذر ماه ۱۴۰۱. چهل و هفت سالم بود، متولد شهریور ماه ۱۳۵۴. متأهل و صاحب یه فرزند پسر دوازده ساله بنام آبتین بودم. عادل و امین برادرام بودن. شغلم مامائی بود، من طرح و استخدام رسمی در آبادان بودم که بخاطر حجاب اخراج شدم چون زیر بار پوشیدن چادر نرفتم! به همین دلیل مهاجرت کردم به تهران و اونجا توی یه بیمارستان خصوصی استخدام شدم. من، عادل، یه سال عضو گروه پارت آزادی کردستان بودم، وقتی دو کرد بیگناه اعدام شدن من به عراق رفتم. بعد از یه سال وقتی فهمیدم فریب خوردم از دامشون فرار کردم و در مهر ماه ۱۳۹۸ بعد از ورود به ایران از مرز زمینی با کردستان عراق تسلیم مامورای مرزی شدم. اونجا در جا دستگیرم کردن و به اطلاعات پیرانشهر منتقل شدم و به اتهام عضویت در جمعیتهای معارض نظام بازجوییم کردن ولی بعدا تبرئه و آزاد شدم و جریمه مقرر رو هم پرداخت کردم و برگشتم اهواز. شش ماه توی شرکت نورد لوله مشغول به کار بودم. وقتی در تاریخ ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۰ عصر از سر کارم برگشتم خونه، مامورای اطلاعات اهواز در کمینم نشسته بودن و ریختن تو خونمون و بازداشتم کردن.۲ ماه برای اعترافات اجباری تحت شکنجه های شدید قرار گرفتم. خانوادم چهار ماه از من بیخبر بودن تا اینکه تونستم بهشون زنگ بزنم و خبر بدم که توی بازداشت اطلاعات هستم. ۵ ماه ممنوع الملاقات بودم. اتهامات من تبلیغ عليه نظام، تبلیغ به سود گروههای مخالف، تشویش اذهان عمومی به قصد برهم زدن امنیت ملی و حمل و نگهداری ۲ قبضه سلاح جنگی بود! نهایتا بعد از انجام بازجویی ها به ۳ سال حبس محکوم و به زندان شیبان اهواز منتقل شدم. همسرم وقتی به زندان افتادم از من جدا شد. در دوران بازجویی اجازه ندادن وکیل داشته باشم به همین دلیل «دکتر عدالت خواه » وکیل حقوق بشری در تهران لایحه مینوشت و خانوادم میاوردن اهواز در زندان بمن میدادن که بتونم از خودم دفاع کنم. چند بار اعتصاب غذا کردم که اعتنایی نکردن و وعده وعید دادن. با توجه به شرایطی که برام پیش اومده بود توی یه کلیپ از تو زندان خطاب به «اژه ای»گفتم: مگه نگفتین هر کس خارج کشور هست ما کمک میکنیم به زندگی برگرده؟ منظورتون از زندگی، زندگی تو زندان بود؟ اینجور رفتارها رو نه فراموش میکنیم و نه میبخشیم. بعد از گذشت ۵ ماه، ۲ میلیارد و ۲۵۰ میلیون تومن وثیقه تعیین کردن که موقتا از زندان آزاد بشم، من خودمصاحب یه خونه بودم بنابر این مادرم به دادگاه انقلاب مراجعه کرد برای گذاشتن وثیقه، وقتی برای گرفتن کپی از سند به دکه ای که کنار دادگاه بود مراجعه کرد مامورای امنیتی سریع رفتن و دوره اش کردن و نذاشتن بره پیش قاضی و در واقع پیچوندنش و مادر مظلوم من بیخبر از همه جا! بعد منو از زندان بردن دادگاه و بهم گفتن مادرت حق وثیقه گذاشتن نداره! متعاقباً تو زندان به کرونا مبتلا شدم. مادرم بر اثر فشار روحی زیاد بخاطر دیدن شرایط من تو زندان، سکته کرد و تارهای صوتیش رو از دست داد. در وضعیت نامناسب جسمی که حتی حرف زدن براش خیلی سخت بود ویدیویی رو روز ۱۱ مهر ۱۴۰۰ تو شبکه های اجتماعی منتشر کرد و اتهامات مطرح شده علیه منو واهی خوند و اعلام کرد که ۱۴ ماه از حبس من تو زندان شیبان اهواز میگذره و توی آخرین ملاقاتش با من در تاریخ ۱۰ مهر ۱۴۰۰ متوجه شده که به کرونا مبتلا شدم و به دلیل عدم رسیدگی پزشکی تو شرایط بد و مرگباری به سر میبرم، مادرم تقاضای کمک مستقیم از خامنه ای کرد که بی اثر بود!! من در تاریخ ۴ دیماه ۱۴۰۰ اعلام کردم: «من عادل کیانپور زندانی سیاسی در راستای اهداف منشور حقوق بشر، در برابر👇🏼👇🏼👇🏼
@LoabatK - Loabat
من #مریم_متقی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۵ فروردین ماه ۱۳۷۷. ؟؟سالم بود. اهل و ساکن شهر ری در استان تهران بودم. شب ۲۵ فروردین ماه ۱۳۷۷ ساعت یازده و نیم شب بود. من توی خونه بودم که زنگ در خونمون به صدا دراومد. وقتی یکی از اعضای خانوادم در رو باز کرد و دید دو جوان که لباس فرم پوشیدن پشت در هستن و سراغ منو میگیرن. اونا گفتن یه نامه محرمانه رو باید به من بدن. وقتی من اومدم به طرف در که نامه رو ازشون بگیرم به محض دیدنم چند گلوله به سر و سینم شلیک کردن، مغزمبه دیوارای کنار در پاشیده شد و من در پاشنه در جان دادم…. بعد از کشته شدن فجیع من خانوادم شوک شده بودن. اونا برای پیدا کردن قاتلام به مراجع قضایی شکایت کردن. توی جریان محاکمه چند نفر که به «حجاریان» شلیک کرده بودن معلوم شد تعدادی از اعضای انصار حزب الله نزدیک به «مصباح یزدی» و از اعضای بسیج، یه گروه درست کردن برای قتل کسایی که به گفته خودشون اشتهار به فساد داشتن و من یکی از قربانیای این گروه بودم. وکیل حجاریان قبلا به این نکته اشاره کرده بود که ترور کننده های حجاریان پیش از اون ترور تعدادی رو در شهرری کشته و مجروح کرده بودن. پرونده شکایت من نهایتا به هیچ جا نرسید و حکومت جنایتکار هیچوقت قاتلای منو به خانوادم معرفی نکرد، فقط اونا شنیدن که بعد از چند ماه ترور کننده ها آزاد شدن! هموطن ۲۵ سال از قتل ناجوانمردانه من داره میگذره، میشه گفت من اولین قربانی حجاب بودم که توسط حکومت فاسد ضحاک کشته شدم. تو یه شب بهار خیلیها تو شهر ری صدای شلیک گلوله شنیدن ولی نمیدونستن اون جان عزیز دختر جوانی بود که پرپر شد، به جرم بد حجابی و فساد اخلاقی!! هموطن، در مقابل ظلم تموم نشدنی این اشرار ایستادگی کن و انتقام خون من و هزاران کشته شده بیگناه رو ازشون بگیر، تو لایق یه زندگی بهتری پس براش مبارزه کن پیروزی نزدیکه، اون روز به یاد منم باش….💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #محسن_توتازهی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱۹ شهریور ماه ۱۴۰۲. بیست و دو سالم بود، متولد؟؟. فرزند اسلام، متأهل بودم و یه فرزند نوزاد ۸ ماهه داشتم. اهل و ساکن روستای کریم آباد مینویی از توابع بخش کورین زاهدان و از طایفه توتازهی (مینگل) بلوچستان بودم. شغل من سوختبری بود! بخاطر شرایط سخت اقتصادی کار دیگه ای نتونستم پیدا کنم و از روی اجبار به این کار رو آوردم. روایت من کوتاهه، به کوتاهی عمر خوشیهایی که تو زندگیم داشتم… شب ۱۹ شهریور ۱۴۰۲ بود، با برادر خانمم #مهدی_توتازهی که ۱۵ سالش بود و اونم مجبور بود کمک خرج خانوادش باشه عازم سوختبری شدیم. من داشتم رانندگی میکردم، حدود ساعت ۳ صبح تو جاده خاش به سروان حد فاصل شهر گٌشت بودیم که ناگهان تصادف کردیم و من در دم جان دادم….مهدی مجروح شد و به بیمارستان منتقلش کردن. هموطن من میدونستم سوختبری شغل نیست ولی حکومت ظلم و تبعیض راه دیگه ای برای درآمد در بلوچستان برای ما نذاشته بود. اینکار کاذب پر از خطر تنها راه امرار معاش بود که از روی اجبار بهش تن دادم و در اوج جوونی کشته شدم و آرزوی بزرگ کردن فرزندمو به گور بردم. من و بقیه سوختبرا آنقدر مظلومانه کشته شدیم که هیچکس صدامونو نشنید، خیلیهامون حتی هشتگ نشدیم، در مورد ما اطلاعات زیادی بیرون نیومد. ما یا با ماشینای داغون که حتی مالکش نبودیم تصادف کردیم و واژگون شدیم و یا با گلوله مستقیم مزدورای حکومتی به ماشینمون زنده زنده در آتش سوختیم و جزغاله شدیم…. هموطن با ظلم مبارزه کن، انتقام خون به ناحق ریخته شده من و سوختبرای دیگه، کولبرای کردستان و هزاران هزار جان عزیزی که توسط حکومت ضحاک پرپر شدن رو بگیر، روز آزادی از منم یاد کن….💔 #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #اصغر_نحوی_پور فریدنی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۴ تیر ماه ۱۳۹۶. چهل و شش سالم بود، متولد ۱ فروردین ماه ۱۳۵۰. فرزند محمود و بیگم بودم و یه خواهر داشتم بنام نازی. اهل محمود آباد در استان مازندران و ساکن شهر ری در استان تهران بودم و تو خیابون ۲۴ متری زکریای رازی سکونت داشتم. ورزشکار، عضو زورخانه شهر ری، مربی بدنسازی و کیک بوکسینگ و متخصص ماساژ درمانی بودم، همشهریام لقب پهلوان اصغر رو روی من گذاشته بودن. روز ۲۴ تیر ماه ۹۶ بود، اونروز ساعت ده و نیم صبح بود که به ایستگاه مترو شهر ری رفتم، منتظر اومدن قطار بودم، دختر جوانی هم اونجا ایستاده بود. سر و کله یه آخوند بنام «خلیل ذوالفقاری» که امام جماعت مسجد دیلمان و قاضی دادگستری شهر ری بود پیدا شد. شروع کرد به گیر دادن به وضع ظاهری اون دختر و با صدای بلند بهش اهانت میکرد، ولکن هم نبود. آنقدر توهین کرد که من عصبانی شدم و به دفاع از اون دختر بهش تذکر دادم که رفتار و لحنش رو با اون اصلاح کنه ولی آخونده با تندی جواب داد: اول که به تو مربوط نیست دخالت نکن بعدم تو خودتم مشکل داری! خجالت نمیکشی یقه ات بازه؟! با این توهین درگیری بین ما بیشتر شد، دختر محل رو ترک کرد، آخونده بمن یه توهین دیگه کرد و بعدم گفت میدم پدرتو در بیارن! و به طرف سکوی مترو رفت. من خیلی عصبانی شدم، تمام آتش خشمی که سالها از این جماعت فاسد زورگو توی سینه ام تلنبار شده بود یه جا شعله ور شد، از دستفروشی که اونجا بود یه کاتر گرفتم و رفتم دنبالش و از پشت بهش حمله کردم، وقتی زخمیش کردم خلع عمامه و لباسش کردم و عمامه اش رو برداشتم و تو هوا چرخوندم و شعارایی علیه ج ا جنایتکار سر دادم و فریاد زدم: «من فرزند ایرانم، ما از دست آخوندها خسته شدیم، ما این آخوندا رو نمیخوایم، این اسلام رو نمیخوایم، این چه مملکتی هست و این چه اسلامیه؟ اینا به اسم اسلام دارن دزدی میکنن، این آخوندا همشون دزدن، ما جونمون به لب رسیده از دست آخوندا، من از هیچی نمیترسم.» اونموقع توی مترو پلیس نبود ولی از ساختمون بغلی که یکی از مراکز استقرارشون بود دو مامور اومدن و یه پاسدار بنام استوار «جلال موسوی » از فاصله نزدیک با گلوله کلاشینکف به سمت من شلیک کرد که به طحالم اصابت کرد، افتادم زمین، درد همه وجودمو فرا گرفت و غرق در خون شدم. خونریزی زیاد بود و مامورا هیچ اقدامی انجام ندادن ولی سریع اخونده رو بردن بیمارستان. آنقدر خون از بدنم رفت تا وقتی بالاخره اورژانس رسید من توی آمبولانس چشم از دنیا فرو بستم…. در گواهی فوت من نوشتن علت فوت بر اثر برخورد اجسام سخت یا تیز!!! بعد از کشته شدنم اون آخوند زنده موند و بهوش اومد، حکومت جنایتکار بخاطر بازتابی که این جریان داشت از ترس و بدبینی که در رابطه با آخوندا در پی داشت کلا منکر امر به معروف آخوند ذوالفقاری در مترو شد و خودشم در کمال وقاحت اعلام کرد که من هیچ برخوردی با ضارب نداشتم و اون از پشت سر بهم حمله کرد، ظاهرا با لباس روحانیت مشکل داشته!!! رسانه های دولتی اعلام کردن من مست بودم!! ولی پزشکی قانونی اعلام کرد هیچگونه الکل یا مواد مخدری در خون من یافت نشده. بعد با انتشار عکسی از من در صدا و سیما اعلام کردن که قبل از اصابت گلوله با کاتر خودزنی و خودمو زخمی کردم!!! اونا گفتن به من در حال فرار تیراندازی شده و بهم لقب «عربده کش» مترو دادن!! خوشبختانه یکی از هموطنام از اون اتفاق فیلمبرداری کرده بود و فیلم توی فضای مجازی سریع پخش شد و همه دیدن که من نه تنها فرار نکردم بلکه با پاهای خودم به سمت گلوله رفتم. «علی مطهری» روز دوشنبه ۲۶ تیر تو دانشگاه امیرکبیر خواهان تشویق قاتل من شد و گفت: حتی اگه تیر به پای ضارب عربده کش میخورد و اون زنده میموند حکمش اعدام بود! دو روز جنازه منو به خانوادم تحویل ندادن. عاقبت پیکر بیجون من در بهشت زهرا قطعه ۳۱۰، ردیف ۵۲، شماره ۲۷ مظلومانه به خاک سپرده شد. مامورای امنیتی اجازه حجله گذاشتن و مسجد و مراسم ندادن، تمام عکسها و اعلامیه ها رو پاره کردن. هیچ مسجدی قبول نکرد مراسم برگزار کنن. صدها مامور زن و مرد لباس شخصی در تمام مراحل با خانوادم بودم. مراسم سوم و هفتم در تاریخ ۳۰ تیرماه ۱۳۹۶ بر سر مزارم برگزار شد. مراسم چهلم هم تو بهشت زهرا برگزار شد. مردم تو فضای مجازی برای شرکت تو مراسم فراخوان دادن ولی لباس شخصیا به خونه خواهرم حمله کردن و تهدید کردن که حق ندارن مراسم بگیرن. بالاخره مراسم در حالی برگزار شد که نیروهای امنیتی تلاش میکردن خشم حاضران رو کنترل کنن. تعداد لباس شخصیها بر سر مزار خیلی زیاد بود و اجازه نمیدادن کسی بره، هرکی از اونجا رد میشد میگفتن از اینطرف نمیتونی بری و نذاشتن تجمعی شکل بگیره. مزدورا هیچ توجهی به درخواست خانوادم مبنی بر پخش ویدیوهای ضبط شده تو مترو نداشتن 👇🏼👇🏼👇🏼
@LoabatK - Loabat
من #بابک_اسدی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱۶ فروردین ماه ۱۳۹۶. سی و دو سالم بود، متولد ۱۳۶۴. فرزند شمسی و جهانگیر و اهل تهران و ساکن کرج بودم. بین فامیل و آشناها معروف بودم به مهربونی، مردم داری و کمک به دیگران. اعتراضات سراسری به نتایج انتخابات ریاست جمهوری در تیر ماه ۱۳۸۸ شروع شده بود. منم دلم میخواست با هموطنام به خیابون برم و حقمو فریاد بزنم به همین خاطر روز ۱۸ تیر ماه با پدر و مادرم از کرج رفتیم تهران که به تظاهرات بپیوندیم. داشتیم از خیابون آزادی به طرف انقلاب میرفتیم، سر چهار راه اسکندری، حوالی تقاطع نواب-توحید، دیدیم که مامورای انتظامی و لباس شخصیا دارن یه خانم رو کشان کشان با خودشون میبرن. من و چند نفر دیگه رفتیم جلو که نذاریم ببرنش، بالاخره با مقاومت و اصرار مانع شدیم و اونا آزادش کردن و اون خانم رفت. ما که خوشحال شده بودیم هممون با هم گفتیم الله اکبر و راه افتادیم. من کمی از پدر و مادرم عقبتر بودم که ناگهان یکی از مامورای لباس شخصی که تفنگ در دست داشت به طرف من حمله ور شد و شروع کرد به ضرب و شتم! مادر و پدرم تا دیدن اومدن که جلوشو بگیرن ولی اونا رو کنار زد. با قنداق تفنگش وحشیانه ضربه های شدیدی به پهلو و شکم من وارد کرد. دو رو برمون شلوغ شد، پدر و مادرم رو بین جمعیت گم کردم ولی راننده یه ماشین پژو ۲۰۶ به کمکم اومد و منو از دست اون مزدور فراری داد و جلوتر کنار یه بانک پیادم کرد. از اونور پدر و مادرم از مردم شنیدن که یه نفر منو فراری داده و به طرف میدون توحید برده. با نگرانی اومدن و منو در حالیکه با حال بد کتک خورده بودم و به دیواری تکیه داده بودم و ناله میکردم پیدا کردن. درد زیادی داشتم، از شدت درد پیشونیم عرق کرده بود و تمام بدنم قرمز و متورم بود. پدر و مادرم منو به بیمارستان خمینی کرج رسوندن. وقتی سونوگرافی کردن گفتن چیزی نیست! رفتیم خونه ولی من حالم خوب نبود دایم عرق سرد میکردم، دو روز بعد رفتیم بیمارستان البرز و اونجا بعد از سونوگرافی گفتن چجوری زنده هستی؟ تشخیص دادن چهار لیتر خون در شکمم جمع شده و طحال پاره شده! منو سریع بردن اتاق عمل و جراحی کردن. از اون به بعد مشکلات جدی که برام پیش اومد باعث شد چندین بار تحت عمل جراحی قرار بگیرم. بعد از یکسال معلوم شد که بخاطر فشارهای زیادی که به املاء و احشاء داخلی بدنم وارد شده بود روده ها هم آسیب دیده! در واقع دکترا تمرکز روی طحال گذاشته بودن و متوجه مشکل روده نشده بودن. چهار عمل جراحی روی روده هام انجام شد و کلستومی گذاشتن، خیلی مکافات داشت و من درد زیادی داشتم. هشت سال تمام زندگی من با رنج و عذاب بود. خیلی وقتا بخاطر اینکه مادر و پدرم غصه نخورن دردم رو پنهان میکردم… نوروز ۱۳۹۶ با پدر و مادرم رفتیم اصفهان، اونجا دردم بیشتر شد جوری که مجبور شدیم سریع برگردیم تهران و رفتیم بیمارستان تریتا. دکتر بعد از معاینه به این نتیجه رسید که پانکراس آسیب دیده و باید سریع جراحی بشم. عملهای متعدد باعث عفونت داخلی شدید شده بود. بعد دوباره با آمبولانس منو به بیمارستان شهدای تجریش منتقل کردن برای انجام آنژیو چون رگ قلبم هم دچار گرفتگی شده بود، با وجود تلاش زیاد دکترا من بعد از هشت سال در اثر خونریزی و عوارض عمل جراحی متعدد با درد و رنج فراوان چشم از دنیا فرو بستم…. هموطن من فقط فریاد آزادیخواهی سر دادم و مطالبه زیادی نداشتم، حقی رو طلب کردم که سالهای سال من و جوونای دیگه ازش محروم بودیم یعنی رفاه و آزادی! ولی پاسخ من قنداق تفنگ بود…من یاد گرفته بودم که تحمل نکنم به یه خانم توهین بشه یا کتک بخوره و به این جرم مزدورای حکومتی ناجوانمردانه باعث شدن هشت سال درد بکشم و با هزاران آرزو زیرخروارها خاک سرد بخوابم. الان نوبت تو هست که جای منم فریاد بزنی و مبارزه کنی، پیروزی دور نیست، روزی که ایران آزاد شد جشن بگیر و از منم یاد کن…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #همت_اسمزاده هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۴ خرداد ماه ۱۳۸۵. سی و نه سالم بود، متولد ۱۳۴۶. فرزند علی، اهل و ساکن نقده (سلدوز) در جنوب استان آذربایجان غربی بودم. من تو محله فرودآباد به دنیا اومدم و شش برادر و یه خواهر داشتم. متأهل بودم و یه دختر ۳ ساله به اسم مینا داشتم. با وجود مشکلات مالی زیادی که داشتیم دیپلممو گرفتم ولی نتونستم درسمو ادامه بدم و یه مغازه تو میدون تره بار خریدم و مشغول به کار شدم. بین فامیل و آشناها معروف بودم به خوشرویی و صمیمیت. از نوجوانی به فرهنگ آذربایجان علاقمند بودم و همه ترانه ها و رقصهای محلی ایل قاراپاپاق رو یاد گرفته بودم. تو پروسه رشد جنبش ملی دموکراتیک توی آذربایجان با مسائل سیاسی آشنا شدم و همون اوایل در مراسم سالگرد تولد بابک خرمدین تو قلعه بابک شرکت کردم. در تاریخ ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۵ مانا نیسانی کاریکاتوریست که اون موقع تو روزنامه ایران کار میکرد کاریکاتوری کشید که برای ما ترکها توهین آمیز بود و موجبات اعتراض به نژاد پرستی علیه ترکها رو فراهم کرد. شاید کاریکاتوریست و نویسنده اون مطلب و سردبیر نشریه تصوری از واکنش ترکها نداشتن و شاید اینکارو توهین حساب نمیکردن که همین نشون میداد موضوع تحقیر و تبعیض یه پدیده عادی قلمداد میشد ولی این حرکت کاسه صبر ما رو لبریز کرد. من و چند تا از دوستای صمیمی و مبارزم روز ۳ خرداد ۸۵ به همراه هزاران نفر از مردم جلوی دانشگاه پیام نور نقده جمع شدیم و به طرف فرمانداری حرکت کردیم. جلوی فرمانداری شروع کردیم به شعار دادن و برای روز بعد قرار تظاهرات گذاشتیم. فرداش یعنی در تاریخ ۴ خرداد همگی جمع شدیم و تظاهرات بزرگی جلوی اداره ارشاد شروع کردیم و راه افتادیم به طرف فرمانداری که ناگهان مزدورای حکومتی که صورتشونو با چفیه پوشونده بودن مردم بی دفاع رو با سلاحهای جنگی از هر طرف به گلوله بستن، تعداد زیادی از مردم زخمی و کشته شدن. در این بین من با شلیک مستقیم یه گلوله به زمین افتادم و در دم جان دادم… سه نفر دیگه به نامهای #حسین_فتحی_پور ، #عسگر_قاسمی و #توحید_آذریون هم توی این قیام مردمی جان باختن. این یکی از خونینترین سلسله اعتراضای ترکها بود. پیکر بیجون من و جانباخته های دیگه روز ۵ خرداد ماه ۱۳۸۵ در زادگاهمون نقده با حضور گسترده هموطنای غیورمون مظلومانه به خاک سپرده شد…. بعد از کشته شدنم نیروهای امنیتی همچنان خانوادمو آزار و اذیت میکردن و خونه ای که من با تلاش و کار زیاد تونسته بودم برای زن و بچم بسازم از دستشون درآوردن و اجازه ندادن اونجا زندگی کنن. خانواده ها تحت فشار شدید اداره اطلاعات نقده قرار گرفتن و بهشون اخطار دادن که به صورت جمعی بر سر مزار فرزندان خودشون نمیتونن برن و فقط اعضای خانواده اجازه دارن برای اجرای مراسم حضور داشته باشن. خانواده من و جانباخته های دیگه علیه قاتلان من، حسین، عسگر و توحید به دادگاه شکایت کردن. این پرونده ۲۰ متهم داشت که متهمین ردیف اول «سرهنگ محبی نیا» و «سرگرد برجعلی زیبایی» بودن. هیچ وکیلی وکالت خانواده های ما رو نپذیرفت، چندین جلسه دادگاه تشکیل شد و با وجود همه پیگیریا هیچ جواب قانع کننده ای تو آخرین جلسه رسیدگی به شکایات تو دادگاه نظامی ارومیه در تاریخ ۴ اسفند ماه ۱۳۸۶ به خانواده هامون داده نشد. دادسرای کارکنای دولت تو تهران هم حکم به تبرئه امینی فرد چوپان فرماندار سابق نقده داد که باعث شد خانواده های دادخواه با تنظیم لایحه ای به این حکم اعتراض و به دادسرا ابلاغ کنن، ولی در نهایت شکایت خانواده هامون به جایی نرسید. هموطن، من و همشهریام برای دفاع از هویت خودمون به پا خاستیم ولی حکومت ظلم و زور با شلیک مستقیم گلوله بیرحمانه ما رو کشت…ما مظلومترین و بیصداترین قربانیان نژاد پرستی تو ایران بودیم. من آرزوی بزرگ کردن مینا رو به گور سرد بردم…آزادیخواهی بهای سنگینی داشت که من ۱۷ سال پیش اونو پرداختم، تو هم سکوت نکن، مبارزه رو ادامه بده تا پیروزی، اون روز نزدیکه! روز جشن آزادی از منم یاد کن…💔 #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #عادل_کیانپور کلاوند راکی برجوئی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱۱ دیماه ۱۴۰۰. سی و هفت سالم بود متولد ۲۵ مرداد ماه ۱۳۶۳. اصالتا اهل مسجد سلیمان بودم. من در بیمارستان رازی اهواز به دنیا اومدم و ساکن اهواز و از لرهای ایل بختیاری طایفه راکی بودم. فرزند فریده(پری) و قیصر، سه خواهر و برادربه نامهای آذر، فریبا، آزیتا و امین داشتم. مهندس کنترل برق صنعت بودم و مجرد. منم #امین_کیانپور کلاوند راکی برجوئی هستم. منم کشته شدم، در تاریخ ۲۵ مرداد ماه ۱۴۰۱. سی و شش سالم بود، متولد ۲۲ شهریور ۱۳۶۵. مهندس بودم و مجرد، من و عادل برادر بودیم. منم #آزیتا_کیانپور کلاوند راکی برجوئی هستم. منم کشته شدم، در روزهای آخر آبان ماه ۱۴۰۱. ؟؟ سالم بود. شغلم مامائی بود، عادل و امین برادرام بودن. من، عادل، دوسال عضو گروه پارت آزادی کردستان بودم، وقتی فهمیدم فریب خوردم از دامشون فرار کردم و در مرداد ماه ۱۳۹۹ بعد از ورود به ایران از مرز زمینی با کردستان عراق تسلیم مامورای مرزی شدم. اونجا در جا دستگیرم کردن و به اطلاعات پیرانشهر منتقل شدم و به اتهام عضویت در جمعیتهای معارض نظام بازجوییم کردن ولی بعدا تبرئه و آزاد شدم. در واقع مزدورای سپاه قدس برون مرز رژیم در پارت آزادی کردستان منو تحویل همکارای اطلاعاتیشون تو ایران دادن! توی این کار فردی بنام «یزدان پناه » دخالت مستقیم داشت. بعد از مدتی مامورای اطلاعات ریختن تو خونمون و بازداشتم کردن،۲ ماه برای اعترافات اجباری تحت شکنجه های شدید قرار گرفتم و ۵ ماه ممنوع الملاقات بودم. در دوران بازجویی اجازه ندادن وکیل داشته باشم. خانوادم چهار ماه از من بیخبر بودن تا اینکه تونستم بهشون زنگ بزنم و خبر بدم که توی بازداشت اطلاعات هستم. اتهامات من تبلیغ عليه نظام، تبلیغ به سود گروههای مخالف، تشویش اذهان عمومی به قصد برهم زدن امنیت ملی و حمل و نگهداری ۲ قبضه سلاح جنگی بود ولی بعد از یه سال جرم دیگه هم بهم بستن و نهایتا بعد از انجام بازجویی ها به ۳ سال حبس محکوم و به زندان شیبان اهواز منتقل شدم .چند بار اعتصاب غذا کردم که اعتنایی نکردن و وعده وعید دادن. با توجه به شرایطی که برام پیش اومده بود توی یه کلیپ از تو زندان خطاب به «اژه ای»گفتم: مگه نگفتین هر کس خارج کشور هست ما کمک میکنیم به زندگی برگرده؟ منظورتون از زندگی، زندگی تو زندان بود؟ اینجور رفتارها رو نه فراموش میکنیم و نه میبخشیم. بعد از گذشت چهارده ماه، ۲ میلیارد و ۲۵۰ میلیون تومن وثیقه تعیین کردن که موقتا از زندان آزاد بشم ولی خانوادم توان تأمین چنین وثیقه ای رو نداشتن. من متعاقباً تو زندان به کرونا مبتلا شدم. مادرم بر اثر فشار روحی زیاد بخاطر دیدن شرایط من تو زندان، سکته کرد و در وضعیت نامناسب جسمی ویدیویی رو روز ۱۱ مهر ۱۴۰۰ تو شبکه های اجتماعی منتشر کرد و اتهامات مطرح شده علیه منو واهی خوند و اعلام کرد که ۱۴ ماه از حبس من تو زندان شیبان اهواز میگذره و توی آخرین ملاقاتش با من در تاریخ ۱۰ مهر ۱۴۰۰ متوجه شده که به کرونا مبتلا شدم و به دلیل عدم رسیدگی پزشکی تو شرایط بد و مرگباری به سر میبرم، مادرم تقاضای کمک مستقیم از خامنه ای کرد که بی اثر بود!! من در تاریخ ۴ دیماه ۱۴۰۰ اعلام کردم: «من عادل کیانپور زندانی سیاسی در راستای اهداف منشور حقوق بشر، در برابر ظلم حاکم بر ما به نام کشور و ملت در راه عدالت و دموکراسی اعتصاب غذای خود را به صورت رسمی در تاریخ ۴ دی ۱۴۰۰ در زندان مرکزی اهواز شروع کرده و به تمام مردم و سازمانهای حقوق بشری اعلام میکنم». ولی عوامل زندان یه هفته هیچ توجه و رسیدگی به وضعیت جسمی من نکردن، روز ۱۱ دیماه حالم وخیم شد، رفتم بهداری گفتم حالم بده بهم سرم بزنین گفتن ما سرم نداریم بخاطر تحریم!! یه تزریق انجام دادن ولی تا از بهداری رفتم تو بند حالم بد شد و حالت تهوع گرفتم افتادم و چشم از دنیا فرو بستم…. بعد از کشته شدنم مامورای اطلاعات به خانوادم خبر ندادن ولی یکی از همبندیام از تو زندان بهشون اطلاع داد. مامورا خانوادمو توی بیمارستان خمینی و ابوذر سرگردون کردن و نگفتن جسد من کجاست. خواهرم به سربازی که اونجا کار میکرد گفت فکر کن برادر خودته بگو جنازه برادرمو چیکار کردن؟ کجا بردن؟ اونم دلش سوخت و گفت: مامورای اطلاعات از در پشتی جنازه رو بردن بیرون! تا سه روز جنازه رو تحویل ندادن. نهایتا خانوادمو تهدید کردن در صورتی جنازه رو تحویل میدن که به کسی نباید چیزی بگن و خاکسپاری باید بدون سرو صدا انجام بشه. پیکر بیجون من در تاریخ ۱۳ دیماه ۱۴۰۰ در آرامستان خانوادگی روستای بهرام آباد در حومه مسجد سلیمان با حضور گسترده نیروهای امنیتی مظلومانه به خاک سپرده شد. نیروهای امنیتی همه جا بودن و از حاضرین تو مراسم فیلم میگرفتن که منجر به درگیری شد. همزمان👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼
@LoabatK - Loabat
منو شهید حکومتی اعلام کنه که کارت بنیاد شهید بهش بدن همینطور حقوق! ولی پدرم گفت با وجودیکه دستم تنگ هست ولی من پول خون بچه ام رو نمیخوام بیاد تو خونه ام و حتی دیه رو همقبول نکرد. امیر لکی(اهلی) برام این شعر رو سرود: «کشتند چو نوجوان میهن میثم میهن شده از مرگ جوان در ماتم ای خسته دلان چرا نشینیم تنها چون موج به پا شویم کنون ما با هم» هموطن من یکی از اولین جانباخته های جنبش ۸۸ بودم که تو خیابون حقمو فریاد زدم، در راه آرمانها و آرزوهام پا به میدون گذاشتم ولی حکومت ضحاک جونمو گرفت، ۱۴ سال از اون روزا میگذره ولی خانوادم هنوز دادخواه خون به ناحق ریخته شده من هستن. تو هم برای حقت بجنگ، پیروزی با ماست، روز آزادی وطن به یاد منم باش…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #زانیار_الله_مرادی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۴ آبان ماه ۱۴۰۱. بیست و پنج سالم بود، متولد ۳ آذر ماه ۱۳۷۶. فرزند خلیفه ابراهیم و اهل و ساکن سنندج و برقکار ساختمون بودم. یه سال پیش در اثر یه سانحه برق گرفتگی دست چپم رو از دست دادم و دکترا مجبور شدن اونو از وسط ساعد قطع کنن. مدتی بابت این مسیله افسرده شده بودم ولی به زندگی عادی برگشتم چون پدرم همیشه کنارم بود. با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، سنندج به راستی صحنه قیام مردمی بود. منم از همون روزای اول اعتراضات با دوستام تو خیابون عباس آباد و گلشن بودم و فریاد آزادیخواهی سر میدادم. عصر ۲۴ آبان بود، ما توی خیابون عباس آباد آتش روشن کردیم و خیابونو بستیم، اینکار باعث شد اعتراضات شروع بشه. حدود ۲۰ دقیقه بعد از بسته شدن خیابون و شروع اعتراضات ناگهان بیش از ۱۵ نیروی سرکوبگر یگان ویژه موتور سوار از سمت چهار راه گلشن و میدون نبوت و از سمت دانشکده فنی یزدان پناه به سمت کمربندی عباس آباد حمله ور شدن به طرف معترضا. ساعت ۷ بود که معترضا و سرکوبگرا نزدیک فرش نقشین درگیر شدن. مزدورا از لحظه ورود به کمربندی عباس آباد وحشیانه به سمت مردم شلیک میکردن. حتی اگه کسی توی پیاده روها بود بهش رحم نمیکردن و به طرفش شلیک میکردن، مردم از هر طرف سعی میکردن جایی پیدا کنن و مخفی بشن، انگار از آسمون ساچمه میبارید!! سرکوبگرا محاصرمون کردن و هی حلقه تنگتر میشد، مردم کمی عقب نشینی کردن و وارد کوچه ها شدن ولی مامورا تعقیبشون میکردن. تو کوی شهریور و کوی مرداد معترضا با سرکوبگرا مقابله میکردن و مامورا به سمتشون گاز اشک آور بدبویی پرتاب میکردن که باعث میشد مردم بالا بیارن. معترضا از کوی مرداد به کوی مهر فرار کردن غافل از اینکه مامورا اونجا هم در انتظارشون بودن، هر کسی سعی میکرد خودشو به یه خونه برسونه و پنهان بشه. من در حال فرار از دست مزدورا از دوستام جدا موندم، ناگهان در تقاطع کوچه کوی مهر و کوی مرداد از دو طرف موتور سوارا بهم نزدیک شدن، من دوباره شروع به دویدن کردم وارد کوی مرداد ۱۱ شدم اونا تعقیبم کردن، یکیشون از فاصله دومتری به پهلوی راستم شلیک کرد ولی من با اینکه شدیدا مجروح شدم شروع کردم به دویدن، به سمت کوی خرداد هفتم رفتم و در یکی از خونه ها رو زدم ولی صاحب خونه تا بدن خونی منو دید راهم نداد و در رو به روم بست. همون راه رو برگشتم ولی شدت جراحات امانم رو برید و افتادم روی یه تله خاک…دوستام رسیدن و سعی کردن بیدار نگهم دارن چون خونریزیم شدید بود، با کمک مردم منو به درمانگاه بردن، نزدیک درمانگاه دیگه بیهوش شدم. پرسنل اونجا تمام سعی خودشونو کردن ولی بیفایده بود و بعد از نیم ساعت مجبور شدن منو با آمبولانس به بیمارستان توحید منتقل کنن. ولی تو بیمارستان بخاطر خونریزی شدید داخلی در ناحیه ریه و صدمات ناشی از شلیک ۹۵ گلوله ساچمه ای به پهلوم از دنیا رفتم…. بعد از چند ساعت که از کشته شدنم گذشت به خانوادم اطلاع دادن و جنازمو بهشون تحویل دادن. پیکر بیجون من شبانه در تاریخ ۲۵ آبان ماه ۱۴۰۱ مظلومانه در قطعه ۱۲ بهشت محمدی سنندج به خاک سپرده شد… مراسم چهلم هم در تاریخ ۵ دیماه ۱۴۰۱ در آرامستان بهشت محمدی با حضور هموطنای غیور و خانوادم برگزار شد و مردم شروع کردن به شعار دادن. پدرم تو مراسم گفت: «زانیار فقط یه دست داشت و با همون یه دست برای آزادی به خیابون رفت». خانوادم در مراسم اولین سالگرد کشته شدنم در تاریخ ۲۵ آبان ماه ۱۴۰۲ بر سر مزارم به سوگ نشستن. هموطن آزادی بها داره و من با نثار جانم اونو پرداخت کردم. قبل از کشته شدنم در یکی از پستهای اینستاگرامم نوشته بودم: «هفت بار سقوط کن، هشت بار بایست» من ایستادگی کردم و با وجود معلولیتی که داشتم کوتاه نیومدم. تو هم برای به دست آوردن آزادی مبارزه کن، اسممو به خاطرت بسپار و روز پیروزی ازم یاد کن…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #محمدشریف_ملازهی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۵ فروردین ماه ۱۴۰۲. فقط ۱۷ سالم بود، متولد ؟. فرزند بسم الله، اهل دهستان مهبان از توابع شهرستان نیکشهر در استان سیستان و بلوچستان بودم. من بخاطر مشکلات مالی خانوادم و اینکه کمک خرجشون باشم مجبور بودم که به کار خطرناک «سوختبری» رو بیارم چون کار دیگه ای برای من و همشهریام نبود. روز ۵ فروردین ماه بود، با یکی از دوستام که از طایفه جدگال و اهل دشتیاری بود با ماشین به راه افتادیم و داشتیم توی جاده چابهار به سمت دشتیاری سوخت جابجا میکردیم که مامورای حکومتی بهمون شک کردن و افتادن دنبالمون، توی این تعقیب و گریز بود که ناگهان ماشین ما واژگون شد و آتش گرفت، من و دوستم راهی به بیرون نداشتیم و زنده زنده در آتش سوختیم و جزغاله شدیم… چند روز قبل از کشته شدنم انگار به دلم افتاده بود، خواستم یادگاری از خودم به جا بذارم و درد عمیقی که تو سینه داشتم رو با لبخندی تلخ توی یه ویدیوی کوتاه با خوندن این شعر به زبون بیارم: «من که باشم که نباشم کار دنیا لنگ نیست من بمیرم یا که بمانم کسی هم دلتنگم نیست.» هموطن من کودک کار بودم و میدونستم سوختبری شغل نیست ولی شرایط بد اقتصادی و گرسنگی، من و هموطنای بلوچمو مجبور میکرد برای یه لقمه نون با جونمون بازی کنیم. حکومت ظلم و تبعیض و تبهکار یا با تعقیب و گریز و به دنبالش واژگون شدن ماشینامون ما رو میکشت یا با تیراندازی مستقیم، به هر حال عاقبتش سوختن تو آتش بود…ما همه به دنبال نان جان دادیم و آب از آب تکون نخورد…. و تو هموطن سکوت نکن، نذار خون بیگناهایی مثل من هدر بره، برای آینده ای بهتر مبارزه کن و روز پیروزی از من و سوختبرای دیگه که تو آتش جان دادیم هم یاد کن…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #حسن_میرزاخان هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۰ فروردین ماه ۱۳۹۲. بیست و شش سالم بود، متولد ۹ خرداد ماه ۱۳۶۵. اهل و ساکن تهران، به تازگی نامزد کرده بودم و قرار بود ازدواج کنم، حتی کارت عروسیمون هم چاپ شده بود. وقتی اعتراضات سراسری به نتیجه انتخابات ریاست جمهوری در خرداد ماه ۱۳۸۸ شروع شد منم در کنار هموطنای معترضم به خیابون رفتم و اعتراض کردم. روز ۲۶ خرداد ماه بود که توی میدون ونک به سمت ولیعصر لباس شخصیها به مردم حمله ور شدن و به طرفشون شلیک کردن، ناگهان گلوله ای به پشت من توی مهره کمرم شلیک شد و افتادم زمین، مامورای مزدور بیرحمانه با ضرب و شتم روی زمین کشان کشان بردنم توی آمبولانس انداختن و آنقدر منو زدن که باسنم به شدت زخمی شد. توی بیمارستان دکترا خیلی کمک کردن تا زنده بمونم و قسمت آسیب دیده باسن رو پیوند زدن. من بخاطر گلوله ای که درست وارد ستون فقراتم شده بود قطع نخاع شدم و از اون به بعد روی ویلچر نشستم. چهار سال تمام دردهای شدیدی داشتم که غیر قابل تحمل بود، چندین بار بیمارستان بستری شدم. افسرده شده بودم و با اینکه همیشه آدم خوشرویی بودم دیگه نمیتونستم بخندم. عاقبت بعد از چهار سال مقاومت روز ۲۰ فروردین ۹۲ خیلی حالم بد شد، چشمام سیاهی رفت و از حال رفتم. خانوادم منو رسوندن بیمارستان طالقانی تهران ولی من بخاطر عوارض ناشی از گلوله ای که توی نخاع داشتم طاقت نیاوردم و چشم از دنیا فرو بستم… بعد از مرگم مزدورای حکومتی خانوادمو مجبور کردن منو بسیجی اعلام کنن و توی همه سایتهای خبری داخلی هم اینو منعکس کردن. اونا منو توی بهشت زهرا در قطعه ۵۰ که مخصوص شهدا بود و در اختیار بنیاد شهید به خاک سپردن، من «جانباز فتنه ۸۸» نامیده شدم!!! توی مراسم ختم هم مزدورا خودشون یه آخوند حکومتی آوردن و وقتی داشت سخنرانی میکرد و منو «شهید جانباز فدایی رهبر»!!! معرفی میکرد خانمایی که توی مراسم بودن با فریاد اعتراض کردن، وقتی دوباره تکرار کرد یه نفر فریاد کشید«حسن شهید جنبش سبز ایرانه»! اگه خواستی به دیدنم بیای من در بهشت زهرا قطعه ۵۰ ردیف ۱۲۴ شماره ۱ آرمیدم…. روی سنگ قبرم نوشتن: «تلخ کامی نیست مردن در سرزمین من من ایمان دارم به قرنهای سبز پیش رو و اینکه دردهایم بیهوده نبوده است» خانوادم بارها پیگیری کردن که اثری از ضارب من پیدا کنن ولی تلاششون به نتیجه نرسید و هیچکس جوابگو نبود، حتی وکیلشون «عبدالفتاح سلطانی» که وکیل نامداری بود بخاطر پیگیری چند پرونده نقض حقوق بشر دستگیر و به اوین منتقل شد و پرونده من مختومه اعلام شد! هموطن من یه قطع نخاعی گمنام بود که هیچکس در مورد بلایی که به سرم اومده بود کوچکترین اطلاعی نداشت تا روزی که «پروین فهیمی» مادر «سهراب اعرابی» به دیدن چند تا از بچه های مجروح سال ۸۸ اومد که منم یکیشون بودم و تعدادی از وضعیتم باخبر شدن. من قرار بود دو ماه بعد شمع تولد ۲۷ سالگیمو فوت کنم که عمرم کفاف نداد…. حکومت ضحاک جونمو گرفت و خون منو به عنوان شهید مصادره کرد!! من هیچ وجه اشتراکی با اونا نداشتم و برای اعتراض به خیابون رفته بودم. من با اون وضعیت و چند سال زجر و درد اونجور زندگی رو دوست نداشتم و دلم میخواست به همرزمام که کشته شدن بپیوندم…حکومت ظلم و فساد زندگی و آینده منو نابود کرده بود و من توان موندن نداشتم…تو هنوز هستی پس برای آزادیت بجنگ، برای آینده خودت و پایمال نشدن خون من و بقیه مبارزا ادامه بده و روز پیروزی به یادمون باش…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #محمد_فلاح هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۳۰ شهریور ماه ۱۴۰۱. سی و سه سالم بود، متولد ۱۳۶۸. اهل و ساکن آمل در استان مازندران بودم. متأهل، یه پسر شش ساله داشتم و همسرم فرزند دوممون رو باردار بود. شغلم پرستاری بود و تو بیمارستان خمینی آمل مشغول به کار بودم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، آمل هم صحنه قیام مردمی بود. روز ۳۰ شهریور ماه داشتم از بیمارستان به سمت خونمون میرفتم. خیابونا شلوغ بود و مردم معترض توسط نیروهای مزدور سرکوبگر هدف گلوله قرار میگرفتن، شروع کردم به کمک به مجروحان که ناگهان با شلیک مستقیم یکی از مامورا به زمین افتادم و جان باختم… بعد از کشته شدنم مامورای امنیتی خانوادمو تهدید کردن و تحت فشار گذاشتن که منو شهید بسیجی اعلام کنن، پدرمو مجبور به مصاحبه ای توی تلویزیون کردن که بگه من توسط معاندین و افراد آموزش دیده کشته شدم نه مزدورای سرکوبگر حکومتی!! پیکر بیجون من در زادگاهم به عنوان بسیجی به خاک سپرده شد و همه سایتهای خبری دولتی اینو اعلام کردن ولی این دروغی بیش نبود و من بسیجی نبودم! هموطن مزدورای ضحاک منو بیگناه کشتن و برای سرپوش گذاشتن روی جنایتشون یکی از خودشون معرفیم کردن! اونا نذاشتن من فرزندی که پا به دنیا نذاشته بود رو ببینم و آرزوی بزرگ کردن بچه هامو به گور سرد بردم. جرمم آزادیخواهی بود وکمک به هموطنای مجروحم. سکوت تو تاوان سختی داره، شجاع باش و در مقابل حکومت زور و ظلم ایستادگی کن، برای آینده ای بهتر در انتظار خودت و فرزندانت، به خودت ایمان داشته باش و ادامه بده آزادی رو که به دست آوردی به یاد من و هزاران کشته وطن هم باش….💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #یزدان_آقاجانی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱ آذر ماه ۱۴۰۱. سی و هشت سالم بود، متولد ؟. اهل و ساکن تهران بودم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، منم در اعتراضات شهریار شرکت میکردم و با هموطنای معترضم تو خیابونا همراه میشدم. اوایل مهر ماه بود که مزدورای حکومتی منو تو تجمعات شهریار وحشیانه دستگیر کردن. توی زندان حدود دو ماه تحت شکنجه های شدید قرار گرفتم، در اثر ضرب و شتم وحشیانه تمام بدنم له و کبود شده بود، دست و پاهام رو شکوندن، و من بیگناه عاقبت تاب نیاوردم و زیر شکنجه چشم از دنیا فرو بستم…. از اونطرف خانوادم دو ماه تمام همه جا رو به دنبالم گشتن، به همه ارگانها سر زدن ولی اثری از من پیدا نکردن. بعد از دو ماه یه نفر بصورت ناشناس با خانوادم تماس گرفت و گفت که ما جنازه رو پیدا کردیم بیاین تحویلش بگیرین ولی وقتی خانوادم مراجعه کردن دیدن که جنازه من قبلا دفن و قبر بتون ریزی شده! یه شاهد به خانوادم اطلاع داد که جسد رو تازه و شبانه دفن کردن، اونا یه عکس هم از جنازم قبل از دفن دیدن با بدن له شده و کبود که آثار شکنجه روش کاملا مشخص بود. نیروهای امنیتی به خانوادم اجازه نبش قبر ندادن و با وجودیکه خانواده میخواستن جسد منو ببرن بهشت زهرا دفن کنن ولی بهشون اجازه اینکارو ندادن. اونا به عمد روی سنگ قبرم تاریخ اردیبهشت رو زده بودن و به کارگرای قبرستون هم تاکید کرده بودن که هر کسی سوال کرد بگن من قبل از اعتراضات و توی اردیبهشت ماه فوت شدم. کنار قبر من ۲۰ جسد دیگه هم دفن شدن که از اونا هیچ اطلاعاتی نبود. پیکر بیجون من در آرامستان شهریار ناجوانمردانه و حتی بدون حضور خانوادم دفن شده بود…. نیروهای امنیتی خانوادمو شدیدا تهدید کردن و مجبورشون کردن که بگن من خودکشی کردم! ولی اونا مطمین بودن این دروغه و من به قتل رسیدم. هموطن من برای آزادیخواهی به میدون رفتم و زیر شکنجه کشته شدم، روی سنگ قبرم نوشتن «اردیبهشت ماه، ناشناس مرد»! اونا حتی از جسم بیجون من میترسیدن و سعی در مخفی کردن حقیقت داشتن. اگه سکوت کنی خون من و همرزمام پایمال میشه، تو هم حقتو طلب کن و برای آزادی بجنگ، روزی که ریشه ظلم از سرزمینمون کنده شد و جشن گرفتی به یاد منم باش، اون روز دور نیست…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #غلامحسین_پور_شیرزاد هستم. من اعدام شدم، در تاریخ ۲۰ خرداد ۱۳۷۱. چهل و سه سالم بود، متولد ۱۳۲۸. فرزند علی اصغر، اهل یزد و ساکن مشهد بودم. متأهل و صاحب هشت فرزند. شغلم تکنسین تعمیرات دیزل و کارمند شرکت راه آهن مشهد بودم. بین فامیل و دوستام معروف بودم به با ایمان بودن و مهربونی و انساندوستی که آزارم به هیچکس نرسیده بود و به همه کمک میکردم. من اصولا به هیچ گروه و حزب سیاسی وابستگی نداشتم. روز ۹ خرداد ۱۳۷۱ بود. مقامات شهرداری به دستور «علی جنتی» وارد عمل شده بودن و برای تخریب ساختمونای غیر مجاز و تخلیه اجباری زاغه نشینای کوی طلاب بلدوزرها رو فرستاده بودن. اون منطقه دهها هزار کارگر شاغل توی کارخونه های اطراف را سکنی داده بود، به همین دلیل مردم مشهد آتش خشمشون شعله ور شد و به اعتراض برخاستن. وقتی تخریب کننده ها به انتهای خیابون طبرسی تو کوی طلاب رسیدن مردم حاضر به واگذاری خونه هاشون نشدن و شروع به مقاومت کردن، یه بچه نه ساله با گلوله مزدورای حکومتی تو راه مدرسه کشته شد، مردم خشمگینتر شدن و از محله های دیگه شهر به کمک مردم این منطقه اومدن و در نهایت کلانتری ۳ و ۴ مشهد به تصرف مردم دراومد و مسلح شدن. درگیریا باعث شد که مردم خشمگین چند تا بانک و موسسه مالی که مالکش آستان قدس رضوی بود رو به آتش کشیدن و تو شهر به تظاهرات پرداختن. توی چند شهر دهها هزار نفر به مخالفت با ج ا همزمان به تظاهرات پیوستن. س پ ا ه و نیروهای انتظامی وحشیانه به مقابله برخاستن و به طرف تظاهر کننده ها تیراندازی کردن. تعدادی رو بازداشت کردن که بعدا به زندانهای طویل المدت و شلاق محکوم شدن و طولانی مدت در انتظار احکام موندن. ناگهان عده ای بسیجی دور و بر کلانتری ۴ مشهد به من حمله کردن و پتویی روی سرم انداختن و دستگیرم کردن و با خودشون بردن. منی که اصلا توی تظاهرات شرکت نکرده بودم! توی دوره حبس از ملاقات، تماس تلفنی با خانوادم و دسترسی به وکیل محروم بودم. اتهامات من ایجاد رعب و هراس و سلب آزادی و امنیت مردم به طور مسلحانه، تخریب و سوزوندن اماکن دولتی و مردم تو مشهد اعلام شد!! کیهان منو سرکرده و محرک اوباش و آشوبگرا معرفی کرد، منو متهم کردن به قتل و سرقت و حمله!! تحت شکنجه های طاقت فرسا ازم اعترافات اجباری برعلیه خودم گرفتن ولی قبلش بارها اعلام کردم که توی این اعتراضات نقشی نداشتم و به اشتباه دستگیر شده بودم. دادگاه انقلاب اسلامی مشهد منو به مرگ محکوم کرد! حکم من توسط هیئتی از قضات ویژه تایید شد و از طرف رئیس قوه قضاییه وقت «محمد یزدی» برای اطمینان از سرعت محاکمه من و سه نفر دیگه که در رابطه با اعتراضات دستگیر شده بودیم ابلاغ شد. در صبحی غم انگیز تو زندان وکیل آباد مشهد منو بیگناه به دار آویختن…. بعد از اعدام پیکر بیجونمو به خانوادم تحویل دادن و طبق وصیتم توی آرامگاه خواجه اباصلت مشهد مظلومانه به خاک سپرده شدم… من که نتونسته بودم با خانوادم پیش از اعدام دیداری داشته باشم توی یه وصیت نامه و دستنوشته کوتاه ازشون خداحافظی کردم. هموطن ۳۱ سال از اعدام من، جواد گنجی خانلو، حمید جاوید و علی صادقی که فقط در فاصله ۱۱ روز بعد از شروع اعتراضات زاغه نشینای مشهد انجام شد میگذره. من به ناحق سربدار شدم و هشت تا بچه یتیم روی دست همسرم گذاشتم. نذار خون من و هزاران کشته شده بیگناه توی سالهای حکومت ظلم و ستم ضحاک پایمال بشه، در راه آزادی مبارزه کن و روزی که به دستش آوردی به یاد منم باش…💔 #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #حسن_ناصری هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۵ آذرماه ۱۴۰۱. سی و هشت سالم بود متولد ۱۳۶۳. اهل و ساکن مشهد در استان خراسان بودم و متأهل و صاحب دو فرزند، یه دختر دوازده ساله و یه پسر پنج ساله. اصولا آدمی جدی و مهربون و به فرهنگ و تاریخ ایران علاقه زیادی داشتم. ورزشکار حرفه ای در بوکس بودم. قهرمان اسبق تیم ملی بوکس، قهرمان کشور و عضو تیم ملی در سال ۱۳۸۴ تو مسابقات ۲۰۰۶ قطر و عضو تیم ملی در سال ۸۵ در مسابقات بینالمللی و قهرمان مدال طلای یادواره بودم. سال ۱۳۸۴ تو مسابقات مشت زنی قهرمانی کشور از من بعنوان یه شگفتی یاد شد که در حالی که دوران خدمت سربازی رو میگذروندم و فقط ۹ ماه بود که بوکس رو شروع کرده بودم تونستم مدال نقره به دست بیارم. سال ۱۳۸۶ یه باشگاه بوکس به نام کوروش باز کردم که به جوونا آموزش میدادم ولی چون عکس خمینی و خامنه ای رو حاضر نشدم به دیوار بزنم به بهانه های مختلف باشگاه رو پلمب کردن، ولی بعدش توی باشگاههای دیگه آموزش میدادم. سال ۱۳۹۷ بود که رفتم شیراز به دیدن تخت جمشید و پاسارگاد. تو پاسارگاد شروع کردم به شعار ضد حکومتی و اعتراض که مامورا بازداشتم کردن و انتقالم دادن به زندان عادل آباد شیراز، مدتی اونجا بودم و آزاد شدم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، منم از همون آخرین روزای شهریور در کنار هموطنام به خیابون رفتم و آزادی رو فریاد زدم. هر شب با دوستام به تجمعات میرفتم تا اینکه روز چهلم مهسا امینی مامورا از روی پلاک موتورم منو شناسایی کردن و حمله کردن که بگیرنم ولی از دستشون در رفتم و دوهفته ای مخفی شدم. بعد که خانوادم دیدن خبری نیست بهم اطلاع دادن که میتونم برم خونه پدرم و همسر و بچه هامو ببینم. بعد از ظهر ۵ آذر ماه بود که رفتم خونه ولی ۱۷ تا مامور که در کمینم نشسته بودن جلوی چشم زن و بچه هام به خونه پدرم یورش آوردن و با من درگیر شدن و چون من زورم زیاد بود حریفم نشدن ولی ناگهان اسلحه رو درآوردن و گلوله ای به سینه من شلیک کردن، افتادم زمین و مجروح شدم، مزدورا منو بردن بیمارستان ولی در اثر شدت جراحات وارده طاقت نیاوردم و جان باختم…. بعد از کشته شدنم مامورای امنیتی خانوادمو به شدت تحت فشار گذاشتن و تهدید کردن که در مورد نحوه کشته شدنم نباید جایی صحبت کنن و حق ندارن کشته شدنمو رسانه ای کنن. همسرم تهدید شد که اگه سکوت نکنه به سر بچه هامم همین بلا رو میارن. به خانوادم گفتن که فوت منو باید خودکشی اعلام کنن! رییس پلیس آگاهی خراسان توی یه سناریوی نخ نما شده گفت که من حین دستگیری با خوردن قرص برنج خودکشی کردم!! جنازه من روز ۷ آذر ماه ۱۴۰۱ به خانوادم تحویل داده شد اونم به این شرط که مراسم خاکسپاری باید در سکوت خبری برگزار بشه. پیکر بیجون من مظلومانه در همون روز تو باغ خواجه ربیع دوم خراسان رضوی توسط نیروهای سرکوبگر و در جو شدیدا امنیتی به خاک سپرده شد. هموطن من به جرم آزادیخواهی کشته شدم، سهم خودمو با گلوله ای در سینه به وطنم ادا کردم. سالها برای کشورم افتخار آفریدم ولی حکومت مستبد ضحاک برای دوام خودش جون من و هزاران جوون دیگه رو گرفت، من که جز مدال آوردن و کسب اعتبار برای وطنم کاری نکرده بودم، به راستی به چه جرمی آرزوی بزرگ کردن بچه هامو به گور سرد بردم؟ الان نوبت تو هست که راه من و جانباخته های دیگه رو ادامه بدی و ریشه ظلم رو از سرزمینمون قطع کنی، روزی که ایران آزاد شد از منم یاد من…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #فاروق_علیزاده هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۵ آذر ماه ۱۴۰۲. فقط ۱۷ سالم بود، متولد ؟. فرزند عثمان و غنچه، سه برادر و خواهر داشتم بنامهای خالق، نو قله و لیلا. اهل و ساکن روستای گنمان از توابع بخش مرکزی «ربط» شهرستان سردشت در استان آذربایجان غربی بودم.شغلم کولبری بود، در واقع من کودک کاری بودم که برای کمک به معیشت خانوادم مجبور به کولبری شده بودم. بامداد یکشنبه ۵ آذر ماه ۱۴۰۲ بود. با کولبرای دیگه تو مرز «هه نگه ژال» بانه در استان کردستان در حین کولبری بودیم که نیروهای هنگ مرزی با تفنگ ساچمه ای از فاصله نزدیک و بدون اخطار قبلی شروع کردن بهمون شلیک کردن، ناگهان من از ناحیه سر هدف مستقیم شلیکشون قرار گرفتم و در دم جان دادم…کولبرا جنازه منو روی کولشون برگردوندن… پیکر بیجون من در همون تاریخ ۵ آذر ماه ۱۴۰۲در زادگاهم مظلومانه به خاکسپرده شد. مراسم ختم هم در تاریخ ۶ آذر ماه ۱۴۰۲ تو مسجد فاروق اعظم سرچشمه برگزار شد. هموطن من به جرم فقر، ناجوانمردانه کشته شدم، حکومت جنایتکار منو کشت و بعد قاچاقچی معرفیم کرد! من که به جای تحصیل و کودکی کردن، تو سرمای سوزان زمستون و گرمای طاقت فرسای تابستون تو کوهستانهای پر خطر کردستان کولبری میکردم و حتی اگه بار سنگین زمینم میزد دوباره با لبخند بلند میشدم و ادامه میدادم، من که به دنبال نان جان دادم و گلوله نصیبم شد. من رفتم ولی تو هنوز هستی که برای آینده ای بهتر با حکومت ظالم مبارزه کنی، روز آزادی، روزی که ریشه ظلم کنده شد به یاد منم باش….💔
@LoabatK - Loabat
من #ابوذر_صفری_هفشجانی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ؟ آذر ماه ۱۴۰۱. ؟ سالم بود. فرزند اصغر، اهل و ساکن هفشجان شهرکرد در استان چهار محال و بختیاری و ورزشکار بودم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، مردم غیور شهرکرد هم به پا خاستن. در اعتراضات آبان ماه ۱۴۰۱ منم در کنار هموطنام به خیابون رفتم و در مقابل ظلم و ستم حکومت جنایتکار فریاد آزادیخواهی سر دادم. مزدورای سرکوبگر منو دستگیر کردن، مدتی در بازداشت بودم و بعد آزاد شدم. جنایتکارای حکومت دست از سرم برنداشتن، یه روز که توی خونه تنها بودم چند تا لباس شخصی ناشناس به خونمون یورش آوردن و با ضرب و شتم منو به داخل دستشویی بردن و به قتل رسوندن… بعد از کشته شدنم نیروهای امنیتی پدر و مادر سالخوردمو شدیدا تحت فشار گذاشتن که باید علت فوت رو خودکشی اعلام کنن. اونا رو تهدید کردن که نباید کشته شدنمو رسانه ای کنن و وادارشون کردن به سکوت…. پیکر بیجون من مظلومانه در زادگاهم در آرامستان هفشجان شهرکرد به خاک سپرده شد. اولین سالگرد کشته شدنم امروز ۹ آذرماه ۱۴۰۲ بر سر مزارم برگزار شد. هموطن من یکی از کشته شده های گمنامم که هیچ اطلاعات بیشتری در موردم در دسترس نیست. من در اوج جوانی تنها به جرم آزادیخواهی بیرحمانه کشته شدم و زیرخروارها خاک سرد به ابدیت پیوستم، برای هدفم جنگیدم و جان دادم. راه منو ادامه بده و نذار خونم پایمال بشه. اسممو به خاطر بسپار و روز آزادی وطن به یاد منم باش…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #یاور_ویسی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۵ آذر ماه ۱۴۰۲. بیست و هفت سالم بود، متولد؟. چهار سال بود که ازدواج کرده بودم و صاحب دو فرزند، یه دختر دو ساله و یه پسر ۵ ماهه شده بودم. من اهل و ساکن روستای قلقله از توابع بخش مرکزی شهرستان ثلاث باباجانی در استان کرمانشاه بودم. عاشق فوتبال و برای تامین معیشت خانوادم مجبور بودم کولبری کنم چون کار دیگه ای نتونستم پیدا کنم. یک شنبه شب ۵ آذرماه بود، من با تعدادی از کولبرای دیگه راهی منطقه مرزی شهر نوسود پاوه تو استان کرمانشاه شدیم. ما هنوز وارد مرز عراق نشده بودیم و حتی باری وارد نکرده بودیم، بدون بهانه حمل بار یا کالا ناگهان از طرف نیروهای مرزبانی و از فاصله نزدیک بدون اخطار قبلی هدف تیراندازی قرار گرفتیم. اونا از پشت سر با کلاشینکف به سر من شلیک کردن، شدیدا مجروح شدم و افتادم زمین…کولبرا منو روی کولشون گذاشتن و سریع به بهداری نوسود منتقل کردن ولی من بر اثر شدت جراحات وارده به سرم چشم از دنیا فروبستم…. هموطن من میدونستم کولبری شغل نیست ولی برای تامین هزینه های زندگی راهی بجز این نداشتم و مجبور بودم زندگیمو به خطر بندازم، اونم برای یه درآمد بخور و نمیر. توی سرمای شبای زمستون رشته کوههای زاگرس رو طی میکردم و از بین مینهایی که از زمان جنگ ایران و عراق هنوز توی زمین بجا مونده میگذشتم، از جلوی پاسدارهای باجگیر باید عبور میکردم همینطور نیروهای مرزبانی که هر شب جان کولبری رو میگرفتن. من و صدها کولبر دیگه تو این سالها کشته و زخمی شدیم و آب از آب تکون نخورد، ما کارگرای اجیر شده دلالهایی بودیم که باید بار رو از یه نقطه مرز میبردیم یا دریافت میکردیم. سود رو تجار میبردن بدون خطر و دستمزد ناچیز رو ما میگرفتیم با خطر مرگ، و این در حالی بود که ما قاچاقچی معرفی میشدیم! بله من برای نان جان دادم و آرزوی بزرگکردن فرزندامو به گور بردم. برای آینده بهترخودت و فرزندانت با حکومت زور و جنایت مبارزه کن و روزی که پیروز شدی از من و صدها کولبر مظلوم هم یاد کن….💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #حمدالله_زمانی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۸ مرداد ۱۳۵۷. پنجاه و هفت سالم بود، متولد ۱۳۰۰. فرزند سنگور و ایران بودم و چهار برادر داشتم: احمد، محمود، فرج و رمضان و دو خواهر: فاطمه و مهین. من از یه شهر دور به آبادان مهاجرت کرده و اونجا ساکن شده بودم. متأهل بودم و چهار فرزند داشتم بنامهای: حسن، حسین، عزت و عصمت. یه ماشین داشتم که با اون مسافر کشی میکردم و خرج زندگیمونو در می آوردم. شب گرم تابستون شنبه ۲۸ مرداد بود. اونشب با اینکه خسته از سر کار برمیگشتم، شوق دیدن فیلم جدید گوزنها ساخته مسعود کیمیایی رو توی سینما رکس در آخرین سانس شب داشتم. اون سینما بیست سال پیش تو خیابون شهرداری آبادان ساخته شده بود و در طبقه دوم یه پاساژ بود. بلیطم برای ساعت ۹:۴۵ دقیقه شب بود. همه روی صندلی هاشون نشستن و فیلم شروع شد. مشغول تماشای فیلم بودیم که ناگهان بوی سوختگی و دود همه جا رو فرا گرفت، همهمه شد، صدای جیغ و فریاد مردم به آسمون میرفت، درها قفل بودن و راه فراری وجود نداشت، من و بیش از ششصد نفر از مردم بیگناه زنده زنده تو آتش سوختیم….عده ای از استشمام دود خفه شدن، عده ای زیر دست و پا له شدن و آخرش همه سوختن و جزغاله شدن….و این پایان تلخ یه فیلم واقعی بود که به دست کثیف خمینی طراحی شده بود. توی اون شب شوم، سرایدار سینما به نام «جمی» با همدستی چند جنایتکار دیگه درها رو با زنجیر از بیرون قفل کردن و درهای ورودی و خروج و داخل سینما رو با کمک تاریکی سالن به تینر آغشته کردن و آتش رو روشن کردن… بعد از کشته شدنم جنازه من و اجساد دیگه چندین لایه روی هم تلنبار و با لودر جابجا شدن، جسدها به صندلیهای سوخته چسبیده بودن، قیامتی بود اونروز… اجسادمونو توی یه قبر دسته جمعی در ابعاد ۷۰ در ۷۰متر در آرامستان آبادان به خاک سپردن… از اون به بعد آخوندها شروع کردن پای منبرها و توی عزاداریا که آی مردم آتش زدن سینما رکس کار شاه و ساواک بود، ولی بعد از انقلاب معلوم شد که دست اوباش جنایتکار خمینی تو کار بوده و توسط انقلابیون به سرکردگی «حسین تکبعلی زاده» و سه نفر دیگه به تحریک «محمد کیاوش» انجام شده بوده. در واقع آخوندا با نسبت دادن این جنایت به حکومت پهلوی عامل برانگیختن مردم برای شورش ۵۷ شدن. اونا میخواستن مردم آبادان که بزرگترین پالایشگاه دهه ۵۰ تو ایران رو داشتن بپاخیزن و بر علیه شاه قیام کنن. «جمی » سرایدار سینما رکس بعد از انقلاب ۵۷ سالها نماینده ولی فقیه و امام جمعه آبادان شد!! هموطن ،خانواده من بعد از قتل وحشتناکم آسیبهای زیادی دیدن. حسین پسرم دچار افسردگی شدید شد و تا الان دلتنگمه…حسن پسر بزرگم به مرحله فروپاشی روانی رسید و خودسوزی کرد…ولی در نهایت زندگی ادامه داشت و من صاحب نوه هایی از دخترم عصمت شدم که پزشک شدن و حسرت دیدنشونو به گور بردم، دخترم عزت رو نتونستم دیگه هیچوقت در آغوش بگیرم….از اون شب غم انگیز ۲۸ مرداد ۴۵ سال شوم میگذره، من سالهاست کشته شدم اما خانوادم هنوز دادخواهن و منتظر روز محاکمه و انتقام….به امید روزی که توی هر میدون، تو همه شهرای ایران مردم با لباس و موسیقی های محلیشون برقصن و آزادی رو جشن بگیرن، اونروز از منم یاد کن….💔 #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #مصطفی_مباشر هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۵ آذر ماه ۱۴۰۱. سی و چهار سالم بود، متولد ۸ فروردین ماه ۱۳۶۷. اهل شهرستان استهبان در استان فارس و ساکن شیراز بودم، شغلم کارگر جوشکاری بود. وقتی اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی شروع شد، منم که دغدغه آزادی وطن و هموطنامو داشتم در کنار مردم معترض تو شیراز به خیابون رفتم. روز ۳۱ شهریور ماه ۱۴۰۱ توی تظاهرات شرکت کردم و توسط نیروهای امنیتی ربوده شدم. من دو ماه تموم توی بازداشتگاه تحت شکنجه های شدید قرار گرفتم، عاقبت تاب نیاوردم و زیر شکنجه مزدورا کشته شدم… از اون طرف خانوادم وقتی دیدن خونه برنگشتم خیلی نگران شدن و همه جا رو دنبالم گشتن، همه بیمارستانها، سردخونه ها و ارگانهای دولتی ولی هیچ اثری از من پیدا نکردن. وقتی از بازداشت من مطلع شدن مامورا تهدید کردن که خبر بازداشت نباید رسانه ای بشه ولی بعد از گذشت دو ماه در تاریخ ۵ آذر ماه تماسی با خانوادم گرفته شد و ازشون خواستن برای شناسایی جنازه من مراجعه کنن. وقتی اونا رفتن و جسدمو شناسایی کردن مجددا به شدت تهدید شدن که نباید قتل من رسانه ای بشه و علت فوت هم باید ایست قلبی عنوان بشه و اگر قبول نکنن جنازه رو تحویل نمیدن. پزشک قانونی علت فوت رو نامعلوم اعلام کرد! و وقتی خانوادم ازشون سئوال کردن چرا نامعلومه؟ نیروهای امنیتی تهدیدشون کردن و گفتن باید سکوت کنن چون برای بقیه اعضای خانواده هم مشکل درست میکنن. پیکر بیجون من با حضور گسترده نیروهای امنیتی و لباس شخصیها، مظلومانه در سکوت خبری و تو شیراز به خاک سپرده شد. اونایی که موقع خاکسپاری جسد منو دیدن از شکستگی بینی و کبودی صورت و بقیه اعضای بدنم خبر دادن. بعد از کشته شدنم خونمون تا چند روز شدیدا تحت کنترل نیروهای امنیتی بود. هموطن من قبل از کشته شدنم به دوستام گفتم: نمیخوام بمیرم، میخوام فلاکت آخوندا رو ببینم! من دیگه تو این دنیا نیستم ولی مطمینم همه هموطنام بزودی اون روز رو میبینن، وقتی وطن آزاد شد از منم یاد کن.. 💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #سارینا_شیری هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۹ مهرماه ۱۴۰۱. فقط ۱۸ سالم بود، متولد؟. اهل و ساکن جوانرود از شهرهای استان کرمانشاه و دانش آموز دبیرستان نسیم در کرمانشاه بودم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، وقتی هموطنای غیور من در جوانرود به اعتراضات پیوستن منم با دوستام در کنارشون به خیابون رفتم و حقمو فریاد زدم. روز ۹ مهرماه بود، اونروز توی تجمع سرکوبگرا وقتی به مردم حمله ور شدن، ناگهان منو گیر آوردن و در فرصتی دزدیدن…. توی بازداشتگاه به شدت تحت شکنجه قرار گرفتم و بمن تجاوز شد…عاقبت بدن نحیف من تاب نیاورد و زیر شکنجه جان باختم…. خانوادم ده روز از من بیخبر بودن، همه جا رو دنبالم گشتن ولی اثری ازم نبود، نیروهای امنیتی منو کشتن و ده روز تمام پیکر بیجونمو به خانوادم تحویل ندادن. بعد از ده روز بهشون اطلاع دادن و شدیدا تهدیدشون کردن که باید فوت منو برا اثر خودکشی اعلام کنن و به همه بگن از اتوبوس بیرون پریدم و کشته شدم!!! جنازه من عاقبت در سر پل ذهاب به خانوادم تحویل داده شد، اونا تحت فشار زیاد مجبور به سکوت شدن و قتل من اطلاع رسانی نشد…حتی همکلاسیهام آنقدر تهدید شدن که هیچ کدومشون در مورد من حرفی نزدن. قطعی اینترنت توی اون روزها هم دلیل دیگه ای شد برای رسانه ای نشدن قتل من. هموطن من در شروع جوانی با هزاران امید به آینده با بیرحمی فقط به جرم آزادیخواهی زیر خروارها خاک سرد خوابیدم و به ابدیت پیوستم. مزدورا آنقدر خانوادمو ترسوندن که من شدم یکی از جانباخته های گمنام که اطلاعات بیشتری در موردم موجود نیست. تو سکوت نکن، در مقابل ظلم ایستادگی کن و بجنگ تا خون من و هزاران کشته شده دیگه پایمال نشه، آزادی حق توست، روزی که پیروز شدی به یاد منم باش…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #میثم_جعفری هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۳۰ شهریور ماه ۱۴۰۱. ؟؟سالم بود. فرزند محمد علی، اصالتا افغان و ساکن ورامین در استان تهران بودم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی وقتی مردم غیور ورامین هم به پا خاستن منم در کنارشون به خیابون رفتم و پا به پای اونا اعتراض خودمو فریاد زدم. روز ۳۰ شهریور ماه ۱۴۰۱ بود که وقتی مزدورای سرکوبگر به مردم حمله ور شدن و به سمت اونا شلیک میکردن ناگهان گلوله ای بر بدن من نشست و به زمین افتادم و جان باختم… همرزم شاید من اصالتا هموطنت نبودم ولی در کنار تو برای آزادی ایران جنگیدم و جان فدا کردم چون انسانیت مرز نمیشناسه. من یکی از جانباخته های گمنامم که اطلاعات بیشتری در موردم موجود نیست. تو هم مبارزه کن تا پیروزی راهی نمونده، اسممو به خاطر بسپار و روز آزادی از منم یاد کن….💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #حلیمه_سمیری هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱ آذر ماه ۱۳۹۸. سی و چهار سالم بود، متولد؟. اهل و ساکن آبادان بودم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از گرون شدن ناگهانی قیمت بنزین در آبان ۹۸، دامنه اعتراضات به آبادان هم کشیده شد. روز ۲۵ آبان ماه بود که منم در کنار هموطنام به خیابون رفتم و نارضایتی خودمو از وضع موجود در ایران فریاد زدم. اونروز نیروهای مزدور امنیتی منو دزدیدن، در بازداشتگاه تحت شکنجه های شدیدی قرار گرفتم. تا حد مرگ منو کتک زدن، با کابل بر بدن نحیف من ضربه میزدن، تمام بدنم کبود شده بود، حتی جنایتکارا مثل حیوونای وحشی پاهای منو با دندان گاز گرفتن، روی تنم آثار عمیقی از جای دندون گرفتگی دیده میشد. من نهایتا تاب نیاوردم و زیر شکنجه چشم از دنیا فرو بستم…. از اونطرف خانوادم وقتی به خونه برنگشتم با نگرانی همه جا رو به دنبالم گشتن ولی اثری از من پیدا نکردن. روز ۱ آذر ماه ۱۳۹۸، مامورای امنیتی پیکر شکنجه و زخمی شده منو با بیرحمی بردن جلوی خونه پدرم رها کردن…خانوادم که تا اون موقع از سرنوشت من بیخبر بودن ناگهان پشت در خونه با جسد من مواجه شدن. هموطن من یکی از جانباخته های گمنامم که اطلاعات بیشتری در موردم موجود نیست. من در راه آزادی وطنم مبارزه کردم و بهای سنگینی پرداخت کردم. نذار خونم پایمال بشه، تو هم در راه نابود کردن حکومت جنایتکار تلاش کن و روزی که پیروز شدی از منم یاد کن…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #ارشاد_رحمانیان هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۴ آذرماه ۱۳۹۸. بیست و چهار سالم بود، متولد ۲۸ آذرماه ۱۳۷۴. فقط یه برادر کوچکتر داشتم به نام میلاد. فرزند هاجر و ؟. پدرم معلم بازنشسته در مریوان بود. اهل روانسر یکی از شهرستانهای استان کرمانشاه، ساکن مریوان در استان کردستان و لیسانس رشته هوشبری از دانشگاه علوم پزشکی سنندج بودم. در دوران تحصیل جزو دانشجوهای برتر علمی و ورزشی بودم. یه سال بود که درسم تموم شده بود و به صورت طرح موقت قبل از شروع خدمت سربازی در بیمارستانی تو شهر سروآباد در غرب استان کردستان مشغول به کار بودم و داشتم خودمو برای فوق لیسانس آماده میکردم. ورزشکار بودم و تو رشته بدنسازی و ورزشای رزمی فعالیت داشتم. اهل مطالعه، علاقمند به ادبیات و شاعر مورد علاقم خیام بود و به زبان انگلیسی هم مسلط بودم. موسیقی سنتی رو خیلی دوست داشتم و در اوقات فراغت به تاتر میرفتم. اصولا پر انرژی، خنده رو، به همه روحیه میدادم مثبت، خالص، دل پاک، امین و قابل اعتماد برای دوستام بودم. این جمله همیشه ورد زبونم بود: «آنچنان هستی که مینماید»…دلم میخواست دنیا رو بگردم و یه روز جهانگرد بشم. عاشق حیوونا بودم و عادت داشتم توی محلمون به سگ و گربه ها غذا بدم. با شروع اعتراضات سراسری به گرون شدن ناگهانی قیمت بنزین در آبان ماه ۹۸، منم روز ۲۵ آبان در کنار همشهریای غیورم به تجمعات پیوستم تا انزجار خودمو از رژیم فریاد بزنم. فردای اونروز در ۲۶ آبان ماه مادرم که بیمار بود رو به بیمارستان بردم و باهم برگشتیم خونه، به مادرم گفتم کار دارم و میرم برمیگردم ولی من دیگه برنگشتم….مامورای امنیتی که در کمینم بودن منو دزدیدن و به بازداشتگاه بردن. من چهار هفته تحت شدیدترین شکنجه ها قرار گرفتم، مامورا بعد از شکنجه تیری به سرم شلیک کردن و جسم بیجون منو بردن و در حاشیه سد گاران رها کردن…. از اونطرف خانوادم وقتی دیدن خونه برنگشتم همه جا رو به دنبالم گشتن. اداره پلیس، بیمارستانها و همه نهادهای امنیتی و اطلاعاتی رو سر زدن ولی خبری از من نبود. مریوان رو گشتن و بعد رفتن سنندج، ولی اونجا هم اثری از من نبود. چند روز بعد از یکی از نهادهای امنیتی با خانوادم تماس گرفتن و گفتن من در سنندج بازداشت هستم ولی روز بعد منکرش شدن! دوباره چند روز بعد بهشون زنگ زدن و گفتن یه جسد پیدا شده بیاین برا شناسایی ولی وقتی رفتن دیدن جنازه من نبود. سرانجام روز ۲۴ آذر ماه مردم محلی جنازه منو در حاشیه سد گاران در ۲۷ کیلومتری مریوان پیدا کردن در حالی که روی گردن و شونه هام آثار ضرب دیدگی وجود داشت و دست و پاهام و جمجمه ام شکسته بود و جای شلیک یه گلوله روی جمجمه مشهود بود. اونا خون تازه روی سر منو دیدن که حداکثر مربوط به ۴۸ ساعت قبل از پیدا شدن جنازه بوده. جسد من به پزشکی قانونی مریوان منتقل شد. وقتی خانوادم برای شناسایی جنازه اومدن با دیدن سرم برادرم شدیدا شوکه شد، مادرم از حال رفت و پدرم از شدت فشار و ناراحتی سکته کرد و راهی بیمارستان شد. بعد از کشته شدنم مامورای امنیتی به خانواده ام گفتن باید علت مرگ منو خودکشی به علت افسردگی و شکست عشقی اعلام کنن! و چیزی بیشتر از این نباید گفته بشه. به حدی رعب و وحشت براشون ایجاد کردن که اونا جرات نداشتن با کسی در مورد من صحبت کنن. عاقبت روز ۲۵ آذر ماه ۱۴۰۱ جسد منو برای خاکسپاری تحویل خانوادم دادن. پزشکی قانونی بدون هیچ توضیحی یه گواهی فوت صادر کرد و نوشت: در حال بررسی! زمان فوت رو ۲ تا ۳ هفته قبل اعلام کردن بدون ذکر علت و فقط گفتن ۴ ماه دیگه برگردین نظر میدیم!! پیکر بیجون من با حضور گسترده نیروهای امنیتی و در همهمه اهالی روستا و فامیل مظلومانه در سرو آباد در ۳۶ کیلومتری مریوان به خاک سپرده شد…مزدورای امنیتی جلوی عکس و فیلمبرداری از مراسم رو میگرفتن. خانوادم بعد از قتل من شدیدا تحت فشار و تهدید به قتل برادرم از طرف نیروهای امنیتی قرار گرفتن، به طوری که توی دی ماه ۱۴۰۱ شبکه استانی کردستان یه خبر پخش کرد از اعتراف اجباری مادرم که اون اعلام کرده بود من خودکشی کردم! و هرگز در اعتراضات شرکت نکردم و این شایعه ای بیش نبوده از جانب رسانه های بیگانه برای تفرقه افکنی!! یه بارم پدر و مادرمو مجبور کردن جلوی دوربین تلویزیون اعلام کنن که گزارشات مربوط به قتل من شایعه هست و من خودکشی کردم. پدر و مادرم اولش به امید آزادی من و احتمال دریافت یه خبر از اطلاع رسانی در مورد بی خبری از وضعیت من خودداری کردن. ولی بعد از کشته شدنم برادرم بشدت بیتاب بود و همش میگفت اگه بیشتر پیگیر ارشاد میشدیم و اسمشو رسانه ای میکردیم شاید اون الان زنده بود. هموطن من فقط به جرم اعتراض، وحشیانه کشته شدم، برای به دست آوردن آزادی مبارزه کن، پیروزی نزدیکه اون روز به یاد منم باش💔 #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #سجاد_قائمی بهمن بیگلی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۵ آبان ۱۴۰۱. سی سالم بود، متولد ۱۰ بهمن ۱۳۷۰. فرزند علی و گل بس، یه خواهر و سه برادر داشتم. وقتی من به دنیا اومدم دو سال قبلش برادری داشتم به نام مهران که پسر بزرگتر خانواده بود و ساعت ۹ صبح ۱۰ بهمن ماه ۱۳۶۸ فوت شده بود و هنوز خانوادم عزادارش بودن. با وارد شدن من به این دنیا درست در دومین سالگرد فوت مهران در ساعت ۹ صبح ۱۰ بهمن ۱۳۷۰ شوق و شور تازه ای تو خونمون ایجاد شد و خانوادم منو معجزه ای میدونستن که باعث عوض شدن زندگیشون شده بود. اصالتا از ایل عمله طایفه بهمن بیگلی از ترکهای قشقایی و ساکن شیراز بودم. ما توی شهرک کشن زندگی میکردیم. آدم آروم و مهربونی بودم، دیپلمه، قبلا کافه داشتم ولی مدتی بود بیکار شده بودم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، شیراز هم صحنه قیام مردمی بود. شب ۲۵ آبان با دوستم به خیابون معالی آباد رفتم که یکی از مراکز تجمع مردم بود. خیلی شلوغ بود و لحظه به لحظه هم شلوغتر میشد، مزدورا وحشیانه در حال سرکوب مردم بودن. وقتی رفتم سراغ ماشینم که توی یه کوچه پارک کرده بودم ناگهان یه موتور سوار با دو سرنشین وارد کوچه شدن و نفر پشتی هشتاد تا گلوله ساچمه ای به بدن من از فاصله نزدیک شلیک کرد و بعد فرار کردن. من غرق در خون افتادم زمین…مردم جمع شدن و سریع منو به بیمارستان رسوندن ولی ساعت ده و نیم همون شب در اثر خونریزی شدید و جراحات وارده به بدنم از دنیا رفتم…. پیکر بیجون من در بین جمع کثیری از هموطنام با حضور نیروهای امنیتی در تاریخ ۲۸ آبان ۱۴۰۱ در دارالرحمه شهرک کشن شیراز مظلومانه به خاک سپرده شد…. مراسم با حضور گسترده مردم قشقایی به قیام مردمی تبدیل شد، همراه با نوای ساز و نقاره زنی «ده وره (وارونه)» که توی عزاداری ترکهای قشقایی نواخته میشه و ترکیبی هست از غم هشدار و بیدار باش تا همه آگاه بشن که صدای کاروان خون میاد، این نوع نواختن برای جوونای کشته شده و مجرده. مردم شروع کردن به دادن شعارای ضد حکومتی و مزدورا وحشیانه با گلوله های جنگی به طرفشون تیراندازی کردن و چندین نفر رو کشته و زخمی کردن. بعد از قتل من هیچکس مسئولیت شلیک و کشته شدنمو به عهده نگرفت، مامورا به خانوادم گفتن اون کسی که شلیک کرده تروریست بوده و برای رد گم کنی لباس مامورا رو پوشیده بوده!!! قبل از کشته شدنم تو یه دلنوشته خطی نوشته بودم: دفتر زندگی آدمی کجا گم شده؟خط شروع کجاست؟ نقطه پایان کجاست؟ ما که شروعشو متوجه نشدیم، پایانش رو که هم نمی بینیم تو این جمله چه مطلبی رو میخوایم بنویسیم که انقدر سر در گم هستیم؟شاید گوشامون سنگین شده یا چشمامون ضعیف شده که حقیقت رو به شکل دیگه ای داریم مینویسیم زندگی کوتاهه به اندازه یه جمله که حتی شروع و پایانش دست ما نیست» هموطن خانوادم هیچوقت فکر نمیکردن که یه روز داغ من به دلشون بشینه چون میگفتن بجای داغ مهران خدا منو بهشون داده بوده و همیشه خودش مراقبمه اما من مثل یه پرنده از بینشون پرکشیدم چون معتقد بودم برای رسیدن به هدفمون دو نفر مثل من باید برن مبارزه کنن که وطنمون جای بهتری بشه، گرچه هزاران نفر کشته شدن و هنوز وطن جای بهتری نشده…پس بیاین دست به دست هم بدین و ریشه ظلم رو یکبار برای همیشه نابود کنین، روزی که پیروز شدین به یاد منم باشین…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #بهمن_جعفری (رضا) هستم. منکشته شدم، در تاریخ ۲۶ آبان ماه ۱۳۹۸. بیست و هشت سالم بود، متولد ۳۰ فروردین ماه ۱۳۷۰. فرزند بهجت و رحمان و اصالتا از لرهای بختیاری ایذه و ساکن شیراز بودم و تو منطقه فرگاز با خانوادم زندگی میکردم و بچه آخر خونه بودم. پدرم کارمند شرکت نفت بود و سالها موقع جنگ تو آبادان کار میکرد. یکی از عموهامم جانباز هشتاد درصد جنگ بود و توی آسایشگاه جانبازا به سر میبرد، یکی دیگه از عموهامم که اسم منو بخاطر اون انتخاب کردن، زمان جنگ تو کمیته مردمی آبادان خدمت میکرد و بعد از مدتی در یکی از سالهای دهه شصت اعدامش کردن. فارغ التحصیل رشته کامپیوتر بودم ولی چون شغلی متناسب تحصیلاتم پیدا نکرده بودم مدتی بود که توی یه تعمیرگاه صافکاری ماشین کار میکردم. اعتراضات گسترده مردمی به گرون شدن ناگهانی قیمت بنزین توی آبان ماه ۹۸ شروع شده بود. صبح روز ۲۶ آبان من از خونه خارج شدم که برم سر کار. توی همون منطقه خونه خودمون نزدیکای چهار راه زندان عادل آباد بودم که دیدم شلوغه و مردم معترض تو خیابونن. سرکوبگرا وحشیانه به مردم حمله میکردن، ناگهان مزدورای حکومتی چهار مرتبه به من شلیک کردن و سمت چپ بدنم از ناحیه قلب و سینه و شکم مورد اصابت تعداد زیادی گلوله ساچمه ای قرار گرفت و تکه تکه شد. از اونطرف ساعت ۱۱:۳۰ دقیقه صبح یکی از آشناهامون که دیده بود چه اتفاقی برای من افتاده به خانوادم تلفن زد و اطلاع داد که من نزدیک چهارراه زندان تصادف کردم و به درمانگاه منتقل شدم. خانوادم بلافاصله خودشونو به درمانگاه رسوندن و منو با وضعیت وخيم دیدن که گلوله خوردم. به دلیل نبودن امکانات کافی توی درمانگاه منو میخواستن با آمبولانس به بیمارستان مرکزی شیراز منتقل کنن ولی قبل از رسیدن به بیمارستان بخاطر شدت جراحات وارده توی راه چشم از دنیا فرو بستم…. جسم بیجون منو به پزشکی قانونی انتقال دادن ولی وقتی خانوادم مراجعه کردن جنازه رو بهشون تحویل ندادن. ۵ روز بعد در تاریخ ۱ آذر ماه نهایتا ازشون تعهد گرفتن که با هیچ رسانه ای نباید مصاحبه کنن و تهدیدشون کردن که باید به همه اعلام کنن من در اثر تصادف کشته شدم وگرنه جنازه رو بهشون تحویل نمیدن. پزشکی قانونی علت فوت رو بر اثر برخورد اجسام سخت یا تیز اعلام کرد. خانوادم میخواستن منو تو دارالرحمه شیراز دفن کنن ولی مامورا اجازه ندادن، اونا حتی موقع شستن جنازه تو غسالخونه حضور داشتن تا خانوادم از پیکر من عکس و فیلم نگیرن، نهایتا پیکر بیجون من در تاریخ ۴ آذر ماه ۱۳۹۸ در دارالرحمه شهرک کشن در چهل کیلومتری شیراز مظلومانه و فقط در حضور فامیل درجه یکم در جو شدید امنیتی به خاک سپرده شد….خانوادم حتی اجازه نداشتن مراسم سنتی سوگواری رو به جا بیارن. مراسم سوم و هفتم هم همون روز تو مسجد صاحب الزمان برگزار شد. مراسم چهلم هم در تاریخ ۱۲ دیماه در مسجد المهدی و بعد بر سر مزار با مراسم سنتی سنج و دمام برگزار شد. هموطن من جزو دار و دسته و گروه سیاسی نبودم ولی همیشه دغدغه هموطنامو داشتم و از این ناراحت بودم که چرا جوونا توی کشوری که آنقدر ثروتمنده بیکارن و نمیتونن تو رشته ای که از دانشگاه تخصص گرفتن کار پیدا کنن، من فقط مثل همه جوونا خواستار آزادی و یه زندگی معمولی بودم که حکومت ضحاک نذاشت و منو به ناحق کشت. برای خواسته هات بجنگ و ناامید نشو، پیروزی بزودی در انتظارته، اون روز از منم یاد کن…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #بهمن_جنابی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۳۰ خرداد ماه ۱۳۸۸. فقط ۱۹ سالم بود، متولد ۹ آذر ماه ۱۳۶۸. فرزند حبیب اله، اهل و ساکن تهران بودم و سه برادر داشتم. هومن برادر بزرگترم سرباز بود و دو برادر کوچکتر از خودم داشتم. در واقع من تکیه گاه خانوادم بودم، پدرم کارمند بازنشسته بانک ملی بود و مغازه ای تو خیابون خوش و نزدیک تقاطع هاشمی در تهران داشت و منم اونجا به تعمیر وسایل کولر و نصب آبگرمکن و تأسیسات منزل مشغول بکار بودم. شاگرد ممتازی بودم که تازه دیپلمم رو تو رشته برق صنعتی گرفته بودم و از آموزشگاه هم مدرک پی ام سی داشتم و قرار بود چند ماه بعد عازم خدمت سربازی بشم. اعتراضات سراسری به نتایج انتخابات ریاست جمهوری در ۲۵ خرداد ۸۸ شروع شده بود و تهران صحنه قیام مردمی بود. من نسبت به اخباری که میشنیدم کنجکاو شده بودم و دلم پیش هموطنام بود. روز ۳۰ خرداد بود، مادرم که از کنجکاوی من نگران شده بود به پدرم گفت صبح به همراه من سر کار بره و مراقبم باشه. اونروز قرار بود برای کارای تأسیسات و قولی که به مشتریا داده بودم راهی مغازه بشم. وقتی سخت مشغول کار شدم پدرم خیالش راحت شد و راهی خونه شد. جمعیت تو خیابون اصلی هی داشت بیشتر میشد، حدود ساعت شش به پدرم تلفن زدم و اون گفت صبر کن تا خیابونا خلوتتر بشه بعد بیا خونه، ولی من دل توی دلم نبود و طاقت نیاوردم، مغازه رو بستم و موتورمو روشن کردم و رفتم که تو شلوغی راهی برای بیرون رفتن پیدا کنم. ساعت ۸ بود فقط یه چهار راه بالاتر از مغازه پدرم حول و حوش خیابون بوستان ناگهان مزدورای سرکوبگر گلوله ای به سمتم شلیک کردن که بر قلبم نشست، غرق در خون افتادم زمین…. مزدورا جسم بیجون منو همراه موتورم دزدیدن! کاسبای محل به خانوادم اطلاع دادن که من تیر خوردم. اونا خودشونو سریع رسوندن و کوچه های اطراف رو گشتن ولی اثری از من نبود.. سه روز از کشته شدنم میگذشت و خانوادم تمام کلانتریا و بیمارستانا و زندانا رو برای پیدا کردن من زیر پا گذاشتن ولی هیچی پیدا نکردن. وقتی هومن از جریان مطلع شد از طریق سرهنگهای سپاه به دنبال خبری از من بود. عاقبت بعد از سه روز یه نفر تلفن زد خونمون و گفت از بیمارستان لولاگر تماس میگیره و شماره خونه رو از طریق موبایل من پیدا کرده، اون گفت که من توی بیمارستان تمام کردم… وقتی خانوادم به بیمارستان رفتن پرستارا مدارک منو بهشون دادن ولی گفتن جنازه من اونجا نیست و شاید پزشکی قانونی کهریزک باشه!! وقتی به اونجا رفتن جسم بیجون منو پیدا کردن. پزشکی قانونی علت فوت منو اصابت گلوله به قلبم اعلام کرد. پیکر بیجون من مظلومانه در بهشت زهرا قطعه ۲۵۶ ردیف ۱۳۷ شماره ۲۸ به خاک سپرده شد. بعد از کشته شدن من پدر و مادرم وضعیت روحی خیلی بدی داشتن، پدرم با هیچکی حرف نمیزد و زندگی براش به آخر خط رسیده بود و دیگه سکوت اختیار کرد….مادرم هم که هنوز خیلی جوون بود تو سن ۳۷ سالگی افسردگی گرفت و اصرار داشت بالای قبر من برای خودش قبر بخره، پدر و مادرم مرده های متحرکی شدن که زندگی براشون بی معنا شده بود. اونا اولین کاری که کردن شکایت بود، پرونده ای توی دادسرای جنائی تهران تشکیل دادن. البته بعد از دفن من به مدت دو سال سکوت کردن و امید داشتن تا قاتل من شناسایی بشه چون توی اون مدت چند تا از مسئولین به دیدنشون رفته بودن و قول داده بودن برای پیدا کردن قاتل من همکاری کنن ولی بعد از دوسال «صادق لاریجانی» رئیس قوه قضاییه اعلام کرد که بجز یه نفر هیچ کشته ای در اعتراضات نداشتیم!! حتی به خانوادم گفتن شما قاتل رو معرفی کنین!!! و خانوادم در جوابشون گفتن اگه میدونستیم پیش شما نمیومدیم!! تنها چیزی که بعد از دوسال عاید خانوادم شد این بود که من با یه کالیبر گلوله ۸ میلیمتری کشته شدم! این مسئله باعث خشم خانوادم شد و هومن شروع کرد به مصاحبه با رسانه ها و اطلاع رسانی در مورد قتل من. هموطن من مظلومانه و بیگناه در اوج جوانی خاک سرد رو در آغوش کشیدم و با آرزوهام دفن شدم. چراغ آینده من خاموش شد و جاودانه شدم. تو هنوز هستی و فرصت داری آینده ات رو بسازی و ریشه ظلم رو قطع کنی، پیروزی از آن توست، روز آزادی وطن به یاد منم باش.. #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #سجاد_باقری هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۵ آبان ۱۳۹۸. بیست و هفت سالم بود، متولد ۱۹ فروردین ماه ۱۳۷۱. فرزند درویشعلی، متأهل بودم و یه فرزند خردسال پسر بنام علیرضا و دو برادر به نامهای حسین و حجت داشتم و اهل و ساکن کرمانشاه بودم. شغلم کارگری بود و در محله فقیر نشین جعفر آباد توی یه خونه اجاره ای زندگی میکردم. من با اینکه کاملا ناشنوا و لال بودم، نان آور خانوادم بودم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از گرون شدن ناگهانی قیمت بنزین در آبان ماه ۹۸، کرمانشاه هم صحنه قیام مردمی بود. روز ۲۵ آبان بود، اونروز تظاهرات مردمی به اوج خودش رسیده بود، دامنه شلوغیا به محله جعفر آباد هم کشیده شد. مامورای سرکوبگر کلانتری ۱۷ بعثت برای سرکوب مردم سرازیر شدن. اونا با شلیک سنگین و وحشیانه به مردم معترض تعدادی رو به خاک و خون کشیدن. ساعت ۱۰ شب بود، من در حالیکه دولا شده بودم به یکی از هموطنای زخمیم کمک کنم ناگهان با شلیک مستقیم مزدورا گلوله ای بر قلبم نشست و افتادم و بخاطر خونریزی شدید چشم از دنیا فرو بستم…. پیکر بیجون من در تاریخ ۲۸ آبان ماه مظلومانه در قبرستان روستای باغ طیفون از توابع فیروزآباد کرمانشاه به خاک سپرده شد…. هموطن من به ناحق کشته شدم در حالیکه حتی صدای گلوله ای که سینه ام رو شکافت نمیتونستم بشنوم و صدای فریادی از گلوی خاموشم شنیده نشد و فقط نقش بر زمین شدم…. نذار خون من و هزاران جانباخته دیگه پایمال بشه، در راه آزادی مبارزه کن، و روز پیروزی به یاد منم باش…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #فرهاد_محسن_پور (با اسم مستعار رفیق مصطفی) هستم. من اعدام شدم، در شهریور ماه ۱۳۶۷. بیست و شش سالم بود، متولد ۱۰ بهمن ماه ۱۳۴۰. فرزند ایران دخت و اشرف الدین، اهل روستای آهنگر کٌلا (کنار نمک آبرود) در استان مازندران و ساکن تهران بودم. سه برادر و دو خواهر داشتم. پدرم آخوند بود، وقتی من بچه بودم ما رو ترک کرد و مادرم مسئولیت زندگی رو به عهده گرفت. مادرم ناچار شد با من و خواهر و برادرام به تهران کوچ کنه و در جنوب شهر در محله خزانه بخارایی ساکن بشه. از اونجایی که پدرم به هیچ کدوم از وظایف پدرانه اش بخصوص تامین معاش خانواده عمل نکرد، من مجبور شدم از همون بچگی کمک خرج مادرم باشم. شدم کودک کار و کارگری کردم. بعدها که بزرگتر شدم به دلیل سابقه کارگری که داشتم و همیشه خودمو مدافع حقوق کارگرا میدونستم شروع به فعالیتهای سیاسی و کارگری کردم. عاشق زندگی و اهل مطالعه بودم، روحیه ای شاعرانه داشتم و علاقمند به اشعار شاملو و خودمم گاهی شعر میگفتم. شجاعت، فداکاری و عشق به انسانهای دیگه سرلوحه زندگی کوتاهم بود. بعد از انقلاب ۵۷ فعالیت سیاسیمو بر ضد حکومت شروع کردم (سوسیالیست)، ضمنا عضو فعال «سندیکای کارگران بافنده سوزنی» بودم. من با وجود شرایط اختناق دهه شصت با محافل کارگری ارتباط داشتم و راهنماییشون میکردم چرا که خودم زاده محیط های کارگری بودم. مزدورای حکومتی که از فعالیت من آگاه شده بودن و به دنبالم بودن تو بهمن ماه ۱۳۶۵ بعد از تعقیب و گریز طولانی با دو تا از دوستام «ضیاء الدین نادری» و «یوسف آبخون» دستگیر شدم. توی بازداشت تحت شکنجه های شدید قرار گرفتم، من تو هیچ دادگاهی محاکمه نشدم، هیئت مرگ با عضویت ابراهیم رئیسی من و تعداد زیادی از زندانیای سیاسی رو به اعدام محکوم کرد و این حکم در شهریور ماه ۱۳۶۷ به اجرا دراومد و من سربدار شدم… پیکر بیجون من غریبانه در کنار هزاران جانباخته دیگه تو قبرستان خاوران دفن شد… من توی آخرین نامه از زندان برای مادر فداکار و زحمتکشم و بقیه اعضای خانوادم نوشتم: «مغنی بزن چنگ بر ارغنون ببر از یاد من فکر دنیای دون مغنی ساز و طرب آغاز کن به قول و غزل قصه ای دیگر آغاز کن» هموطن من تو زندگیم سختی زیادی کشیده بودم، میخواستم تکیه گاه مادر رنجدیده ام باشم که به تنهایی من و خواهر و برادرامو با مشکلات مالی زیاد بزرگ کرده بود ولی حکومت ضحاک نذاشت… تو جو سیاسی اون زمان در راستای آزادی کارگرا و زحمتکشای وطنم و در راه سرنگونی رژیم مبارزه کردم و در اوج جوانی سربدار شدم. ۳۵ سال از اون صبح شوم اعدام میگذره. تو هم برای آزادی بجنگ، این شب سیاه بزودی صبح میشه، روز آزادی وطن از منم یاد کن…💔 #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #عرفان_مرادی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱۰ آبان ماه ۱۴۰۱. بیست و چهار سالم بود، متولد ؟. فرزند علی و تنها فرزند پسر خانواده بودم. اهل و ساکن زنجان، مهندس بودم وبعد از اتمام دانشگاه به خدمت سربازی رفتم و سرباز وظیفه فراجای زنجان بودم. اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی در آبان ماه به اوج خودش رسیده بود. روز ۱۰ آبان ماه ١٤٠١ بود، من که فقط چهار روز از اعزامم به محل سربازی گذشته بود با شلیک گلوله مزدورا از فاصله نزدیک به قلبم جان باختم…. جسد من غرق در خون تو محوطه پادگان فراجای پیدا شد. مامورای امنیتی اظهارات پدرمو تحریف کردن و مرگ منو خودکشی اعلام کردن!آخه پدرم تو بازجویی اول بهشون گفته بود اگه مادر عرفان بفهمه که عرفان فوت شده خودشو میکشه، ولی اونا تو گزارشات نوشتن که پدرم از جانب مادرم گفته عرفان خودکشی خواهد کرد!!! من هیچ وضعیت غیرعادی روانی نداشتم و همیشه از جمله شب قبل از قتلم کاملا نرمال و عادی بودم. مزدورا اول به خانوادم گفتن که من تو برجک نگهبانی و در اولین ساعات صبح خودکشی کردم و فیلم دوربین مدار بسته هم موجوده، ولی وقتی پدرم برای دیدن فیلم به پادگان مراجعه کرد بهش گفتن که حادثه تو محوطه حیاط یگان محل خدمت اتفاق افتاده و از نشون دادن فیلم مدار بسته خودداری کردن. پیکر بیجون من در تاریخ ۱۱ آبان ۱۴۰۱ در زادگاهم زنجان مظلومانه به خاک سپرده شد…. بعد از کشته شدنم خانوادم به دستگاه قضایی شکایت کردن ولی علی رغم ابهاماتی که تو پرونده قتل من وجود داشت و در کمال ناباوری دستگاه قضایی بعد از مدتی پرونده رو مختومه اعلام کرد! مراسم اولین سالگردم در تاریخ ۱۱ آبان ماه ۱۴۰۲ تو مسجد نبوی محله تازه شهر زنجان برگزار شد. هموطن من در اوج جوانی با هزاران آرزو در سر زیر خروارها خاک سرد آرمیدم. بهای آزادی گلوله ای شد بر سرم، از مبارزه دست نکش پیروزی با ماست، اسممو به یاد داشته باش و روز آزادی به یادم باش…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #امیر_مهدی_حسنی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱۵ مهر ماه ۱۴۰۱. بیست و سه سالم بود، متولد ۱۰ آذر ماه ۱۳۷۸. فرزند محبوبه و عباس و اهل و ساکن قوچان در استان خراسان رضوی بودم. من هم درس میخوندم و هم توی یه کافه بنام کافه عشاق کار میکردم و پول جیب خودمو درمی آوردم. من پر بودم از شور و نشاط زندگی و به قول دوستام کودک درونم پیش فعال بود! عاشق طبیعت بودم. بعد از کشته شدن مهسا امینی و شروع اعتراضات سراسری، تو شهر ما قوچان هم مردم غیور به پا خاستن و اعتراضشونو تو خیابونا فریاد زدن. شب ۳۰ شهریور ماه ۱۴۰۱ بود که من و دوستامم به مردم معترض توی میدون شیر و خورشید پیوستیم، اونشب میخواستیم با آتش درست کردن نیروهای سرکوبگر رو دور کنیم و روسریها رو هم بسوزونیم، کار من این بود که نذارم شعله های آتش کم بشه به همین خاطر یه بطری بنزین دستم بود و تا آتش کم میشد شعله ورش میکردم. وقتی دیگه آخر شب بود و شلوغیا تموم شد داشتم برمیگشتم خونه و بطری بنزین هنوز دستم بود که مامورا دنبالم کردن، من دویدم و افتادم زمین لباسم بنزینی شد، مامورا بهم رسیدن و شروع کردن به کتک زدنم. بهم فحشهای رکیک میدادن و ناگهان یکیشون با وجودیکه میدونست لباسم بنزینی شده با شوکر بمن حمله ور شد. من به یکباره آتش گرفتم و صدای داد و فریادم به آسمون میرفت. مردم سعی کردن بهم کمک کنن ولی مزدورا جلوشونو گرفته بودن و نمیذاشتن کسی جلو بیاد، خودمو انداختم رو زمین و لباسمو درآوردم ولی همچنان تو آتش میسوختم. تعداد مردم که زیاد شد مامورا فرار کردن. اونا منو با آمبولانس رسوندن بیمارستان. ولی سر و بدن من ۹۰ درصد دچار سوختگی شده بود، ۱۵ روز توی بیمارستان درد کشیدم ولی مامورا از رسیدن خدمات پزشکی بهم جلوگیری میکردن، عاقبت نتونستم طاقت بیارم و در تاریخ ۱۵ مهر ماه ۱۴۰۱ بر اثر شدت جراحات ناشی از سوختگی چشم از دنیا فروبستم… اونشب دو تا جوون ورزشکار به نامهای #علی_مظفری و #مهدی_ببرنژاد هم توی قوچان با شلیک مستقیم مزدورا آسمانی شدن…. بعد از کشته شدنم مامورای امنیتی اجازه برگزاری هیچ مراسمی به خانوادم ندادن، من مظلومانه در زادگاهم به خاک سپرده شدم…. هموطن من بهای سنگینی برای به دست آوردن آزادی پرداخت کردم، با تمام شور و نشاط زندگی برای هدفم جنگیدم و در آتش سوختم تا مسیر تو رو روشن نگه دارم، راهمو ادامه بده و نذار خونم پایمال بشه، روز آزادی وطن به یاد منم باش….💔 #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #فریبا_زارعی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱۸ شهریور ماه ۱۴۰۲. بیست و شش سالم بود، متولد؟. فرزند قهرمان، اهل روستای قلاتجیرو از توابع شهرستان ارسنجان در استان فارس، ساکن شهرستان فسا و دانشجوی انترن ترم آخر رشته پزشکی ورودی ۹۴ در دانشگاه علوم پزشکی فسا در استان فارس بودم و تو خوابگاه زینبیه ۲ زندگی میکردم. یکسال از کشته شدن مهسا امینی و اعتراضات سراسری گذشته بود. من تا به حال چندین بار توسط اداره اطلاعات احضار شده بودم و مجبورم کرده بودن به سئوالاتشون جواب بدم. روز ۱۸ شهریور ماه بود، اونروز من کشیک بودم و با یکی از مدیرای بیمارستان جر و بحث و درگیری لفظی داشتم. زمانی که بیمارستان بودم عوامل رژیم مخفیانه منو مسموم کردن، وقتی شیفتم تموم شد و برگشتم خوابگاه حالم اصلا خوب نبود، به دوستام زنگ زدم و گفتم احتیاج به کمکشون دارم و ازشون خواستم بیان به خوابگاهی که ساکن بودم. دوستام اومدن ولی مامورای مزدور حراست علی رغم اصرار و وضعیت بد جسمی من بهشون اجازه ندادن بیان به اتاقم و منو ببینن و بهانه آوردن که وقت ورود به خوابگاه گذشته!! اون شب من بر اثر مسمومیت جان باختم…ولی هیچکس خبردار نشد. فردای اونروز وقتی دوستام متوجه غیبت من شدن و جواب تلفناشونو ندادم خیلی نگران شدن و دوباره اومدن خوابگاه، وقتی موفق شدن بیان اتاقم با جسم بیجون من مواجه شدن. مرگ من توسط مزدورای حکومتی جعل شد، اونا اعلام کردن من با مصرف داروهای خواب آور خودکشی کردم! پیکر بیجون من در تاریخ ۲۰ شهریور ماه ۱۴۰۲ در زادگاهم ارسنجان و در گلزار امامزاده علی ولی الله مظلومانه به خاک سپرده شد… مراسم سوم و هفتم هم در تاریخ ۲۳ شهریور ماه در حسینیه امامزاده علی ولی الله برگزار شد. استادا و دانشجوهای دانشگاهم در تاریخ ۲۱ شهریور ماه مراسم ترحیمی در مسجد دانشگاه به یادم برگزار کردن. هموطن کشته شدن من یه جنایت و قتل حکومتی بود. من با هزاران آرزو دفن شدم در حالیکه سالها برای جایگاهی که بهش رسیده بودم تلاش کردم و به عنوان یه پزشک هدفم کمک به هموطنام بود، ولی نذاشتن…الان زیر خروارها خاک آرمیدم ولی تو هنوز هستی و میتونی تغییر ایجاد کنی. برای آزادی خودت و پایمال نشدن خون جانباخته ها مبارزه کن، روز آزادی ایران به یاد منم باش….💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #محمدرضا_سپهری_آزاد هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۴ اسفند ماه ۱۳۶۱. بیست و چهار سالم بود، متولد آبان ماه ۱۳۳۷. تو خونه رضا صدام میزدن. فرزند شوکت و حسن بودم و دو خواهر و سه برادر داشتم. مجرد و اهل و ساکن رشت بودم. تو خانواده معروف بودم به منتقد، مصمم و شاد بودن. درسخون، باهوش و با استعداد بودم و موفق شدم تو رشته پزشکی وارد دانشگاه بشم. من عضو تیم ملی بوکس ایران بودم و بیشتر وقتمو در روز صرف مطالعه و ورزش میکردم. مدتی بود که وارد دنیای سیاست شده بودم (هوادار پیکار) و بر ضد رژیم آخوندی مبارزه میکردم، به همین دلیل توسط نیروهای امنیتی رژیم بازداشت شدم. اونا منو به زندان نیروی دریایی رشت منتقل کردن، اونجا زندانی شدم و تحت شکنجه های بیرحمانه قرار گرفتم. روز ۲۴ اسفند ماه ۱۳۶۱ بود که مامورای جنایتکار حکومتی به عمد تو زندان آتش سوزی راه انداختن (درست مثل آتش زدن عمدی زندان لاکان و اوین تو چند ماه اخیر). به دستور رئیس زندان «احمد گرگانی»، مامورا با تهدید به شلیک اجازه خروج به زندانیا از محل آتش سوزی رو ندادن. من تونستم خودمو نجات بدم ولی از اونجایی که دانشجوی پزشکی بودم و وظیفه و وجدانم اجازه نمیداد به بقیه کمک نکنم دلم طاقت نیاورد و برای نجات جون همبندیام که هنوز داخل گیر افتاده بودن بارها با دوستم #حمید_ارس رفتیم تو دل آتش و تونستیم ۸ تا از زندانیا رو نجات بدیم، در نهایت توی اون جنایت عمدی رژیم ۱۲ نفر مجروح شدن و بقیه زنده موندن ولی ما دو تا رفیق بر اثر شدت جراحات و سوختگی جان باختیم…. پیکر بیجون من در گورستان عمومی رشت «تازه آباد»، مظلومانه به خاک سپرده شد… مادر زندانیایی که من جونشونو نجات داده بودم از اون به بعد هر سال عید نوروز برای قدردانی و ابراز محبت به دیدن مادر داغدارم میومدن. هموطن من در راه هدفم که مخالفت با حکومت جنایتکار بود مبارزه کردم. جاودانگی و معنای زندگی رو در انسانیت و مبارزه با ظلم و بی عدالتی یافتم تا دنیا رو برای دیگران به مکان بهتری برای زندگی کردن تبدیل کنم. توی این راه جان باختم، ۴۱ سال از آسمانی شدن من میگذره. تو هم برای هدفت بجنگ و تو این راه ناامید نشو. اسممو به یاد داشته باش تا روز آزادی وطن…💔 #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #شهریار_عادلی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱۷ آذر ماه ۱۴۰۱. بیست و پنج سالم بود، متولد؟. کٌرد اهل و ساکن سردشت در استان آذربایجان غربی بودم. فرزند کاله و عبدالرحیم و هفت برادر و خواهر داشتم به نامهای شهرام، شورش، علی، شیدا، شپول، شمال و شه وین. وقتی اعتراضات سراسری بعداز کشته شدن مهسا امینی شروع شد و تیم ملی فوتبال ایران با مردم معترض و داغدیده کشورمون همراهی نکرد، خشم مردم برانگیخته شد تا حدی که در تاریخ ۹ آذر وقتی در مسابقات جام جهانی قطر تیم ملی ایران با تیم آمریکا بازی کرد و شکست خورد، مردم از خوشحالی ریختن تو خیابونا و شادی میکردن. اونشب منم رفتم بیرون و در شادی مردم شریک شدم، توی ماشین خودم بودم که مامورا بهم حمله ور شدن و از ماشین پیاده ام کردن و ربودن. سه روز توی بازداشتگاه اداره اطلاعات سردشت تحت شدیدترین شکنجه ها قرار گرفتم. از اونطرف خانوادم وقتی مطلع شدن بازداشت شدم برام وثیقه جور کردن و در تاریخ ۱۲ آذر ماه منو آزاد کردن، ولی بعد از آزادی آنقدر حالم بد بود که مجبور شدن منو ببرن بیمارستان. اونجا دکترا تشخیص دادن شدت جراحات در اثر شکنجه آنقدر زیاد بوده که من دچار خونریزی داخلی شدم. آثار شکنجه کاملا روی بدن من مشهود بود. چند روز بستریم کردن ولی وقتی مرخص شدم و رفتم خونه حال درستی نداشتم. بدن من بقدری زیر شکنجه آسیب دیده بود که نهایتا تاب نیاورد، من در اثر شدت جراحات از دنیا رفتم… بعد از کشته شدنم مامورای امنیتی خانوادمو تحت فشار گذاشتن که روی آگهی ترحیم بنویسن من بر اثر ایست قلبی فوت شدم. اونا رو تهدید کردن که حق مصاحبه با کسی ندارن و نباید در مورد کشته شدن من اطلاع رسانی کنن. پیکر بیجون من در زادگاهم با حضور سنگین نیروهای امنیتی در تاریخ ۱۸ آذر ماه مظلومانه به خاک سپرده شد…. مجلس ختم هم همون روز برگزار شد و مراسم چهلم در تاریخ ۲۸ دی ماه ۱۴۰۱. هموطن من به جرم شادی کردن شکنجه شدم و جان دادم، ایستادگی برای به دست آوردن آزادی بها داره، برای داشتن زندگی بهتر و بیرون کردن شیاطین از وطن عزیزمون مبارزه کن، پیروزی دور نیست، اسممنو به یاد داشته باش تا روز آزادی وطن…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #مینو_اسلامی هستم. من اعدام شدم، در تابستان ۱۳۶۰. متأهل و فرزند اولم رو حامله بودم. من و شوهرم هر دو اهل و ساکن ملایر در استان همدان بودیم. یه روز تابستان ۱۳۶۰ من و همسرم که وارد دنیای سیاست شده بودیم توی یه تجمع اعتراضی ضد حکومت شرکت کردیم و توسط نیروهای امنیتی رژیم دستگیر شدیم. اونروزها به خیلی از بازداشت شده ها بدون دادگاه و محاکمه، ناعادلانه حکم اعدام میدادن. ما هم هر دوتامون به اعدام محکوم شدیم…. یه صبح غم انگیز همسرم اعدام شد….و من به دلیل اینکه حامله بودم حکم صادر کردن که تا روز تولد فرزندم زنده باشم. اون چند ماه دوران حاملگی با سختیهای زیاد و دلهره گذشت، فرزند دلبندم به دنیا اومد، و من همون روز حکم اعدامم به اجرا دراومد… بعد از کشته شدنم مزدورای امنیتی با تهدید و فشار و آزار و اذیت زیاد به خانوادم اجازه دفن جنازه رو ندادن، و در نهایت در کمال ناباوری خانوادم مجبور شدن پیکر بیجون منو در باغچه خونمون به خاک بسپارن… هموطن من و همسرم فقط به جرم دیدگاهی متفاوت ظالمانه اعدام شدیم. من حتی نتونستم مهر مادریمو نثار فرزندم بکنم، روز تولد اون روز پایان زندگی من شد، الان ۴۲ سال از اون صبح شوم اعدام میگذره و شاید فرزند من در جایی از این کره خاکی دادخواه خون به ناحق ریخته شده من و پدرش باشه. پدر و مادری که هیچ اطلاعات بیشتری ازشون در دسترس نیست، حتی یه عکس. اسممو به خاطر بسپار و روزی که پیروز شدین به یاد من و همسر گمنامم هم باش….💔 #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #ستایش_شریفی_نیا هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۳ دی ماه ۱۴۰۱. فقط ۱۶ سالم بود، متولد ۳۱ مرداد ماه ۱۳۸۵. اهل روستای بالاجاده کردکوی و ساکن کردکوی از توابع گرگان در غرب استان گلستان بودم. دانش آموز بودم و عاشق زندگی. من یه بلاگر کوچک روی اینستاگرام بودم. پدر و مادرم وقتی من فقط هفت سالم بود از هم جدا شده بودن و مادرم منو به تنهایی بزرگ کرده بود، من تک فرزند بودم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، منم به خیابون میرفتم تا در کنار هموطنام اعتراض خودمو فریاد بزنم. من دو بار بازداشت شدم، دفعه اول چند روزی زندان بودم، دادستان کردکوی جرم منو لیدری یه گروه معترض اعلام کرد! مادرم سند خونه مادر بزرگمو برام وثیقه گذاشت که بعد از گذشت چهار ماه هنوزم اونو به خانوادم پس ندادن. دفعه دوم سه ماه تو زندان بودم و خیلی شکنجه شدم، آنقدر حالم بد بود که مامورای امنیتی منو در تاریخ ۶ دیماه ۱۴۰۱ منتقل کردن به بیمارستان امیرالمومنین کردکوی ولی قبلش داروهایی رو به من خوروندن. توی بیمارستان پزشکا متوجه شکستگی انگشت شست همینطور ضربه به مغز و آسیب شدید به ریه هام شدن. پزشک تو بیمارستان تایید کرد که ریه های من بر اثر شکنجه شدیدا آسیب دیده. من در اثر این جراحات به کما رفتم. بعد از چند روز از کما دراومدم ولی وضعیتم بد بود، خیلی ضعیف شده بودم و سطح هوشیاریم پایین بود و تحمل فشار بیشتری رو نداشتم. توی همون حال بازجو و شکنجه گری که توی زندان عذابم داده بود اومد به دیدنم! اون گفت اگه از اینجا بیرون بیای پنج سال حبس داری و برمیگردی پیش خودمون! من که تحمل این شوک رو نداشتم قلبم از حرکت ایستاد… بعد از کشته شدنم مامورای امنیتی مادرمو شدیدا تحت فشار گذاشتن که باید اعتراف اجباری بکنه و بگه که فوت من هیچ ربطی به اعتراضات نداشته و من بیماری زمینه ای داشتم وگرنه جنازمو بهش تحویل نمیدن، سه روز مادرم تو فشار بود که بگه اونا منو نکشتن! و وقتی ناچارا اعتراف کرد جنازمو تحویل گرفت. پیکر بیجون من مظلومانه در زادگاهم به خاک سپرده شد. چندی قبل از کشته شدنم این بیت شعر رو خوندم: «ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خیزد که سنگین میرود مرده ز بس که آرزو دارد» بله هموطن من پر از شور و شوق زندگی بودم با هزاران آرزو در سر ولی مزدورای جنایتکار نذاشتن تو وطن خودم زندگی کنم، من سهم خودمو با فدا کردن جانم پرداختم، تو هم برای به دست آوردن آزادی مبارزه کن و خسته نشو، اسممو به یادت بسپار تا روز آزادی….💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #حامد_باجیزهی (براهویی) هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۵ مهر ماه ۱۴۰۱. بیست و چهار سالم بود، متولد ۲۰ اردیبهشت ماه ۱۳۷۷. فرزند #امان_الله_باجیزهی ، متأهل، یه فرزند دختر داشتم و اهل و ساکن زاهدان بودم. پدرم یکی از سران طوایف بلوچستان و فرمانده بومی پایگاه سپاه بود. اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی شروع شده بود. در تاریخ ۸ مهر ماه ۱۴۰۱ روزی که جمعه خونین زاهدان نامگذاری شد منم در اعتراضات مردم تو منطقه کوثر حضور داشتم. بعد از دیدن کشتار همشهریای بیگناهم توسط نیروهای سرکوبگر تحمل نکردم و برای دفاع از مردم معترضی که تو سطح شهر کشته میشدن به پایگاه س پ ا ه یورش بردم. دو روز بعدش یکشنبه ۱۰ مهر تو منزل پدریم بودم که نیروهای امنیتی اونجا هجوم آوردن و با پرتاب نارنجک و گلوله باران کردن خونه پدرم وحشیانه منو در حالی که در سلامت کامل بودم بازداشت کردن و به اطلاعات س پ ا ه منتقل کردن. دو هفته توی بازداشتگاه بودم و شکنجه میشدم عاقبت در تاریخ ۲۵ مهر ماه ۱۴۰۱ زیر شکنجه های بیرحمانه و تیراندازیهای متعدد به جسم نیمه جانم چشم از دنیا فرو بستم… بعد از کشته شدنم مامورای اطلاعات همون روز به خانوادم اطلاع دادن و جنازمو بهشون تحویل دادن! پیکر بیجون من در قبرستان میرجاوه در حضور نیروهای امنیتی مظلومانه به خاک سپرده شد… پدرم بعد از کشته شدن من از پایگاه محلی س پ ا ه استعفا داد و در جریان کشتار زاهدان از رژیم انتقاد کرد. ولی افراد ناشناس مسلح در تاریخ ۳ آذر ماه ۱۴۰۱ اونو در خیابون بعثت زاهدان با شلیک گلوله ترور کردن. هیچوقت از هویت افراد مسلح تیرانداز اطلاعی به دست نیومد. هموطن من صدای همشهریای مظلومم شدم و در مقابل ظلم ایستادم و بهای جان دادم. دختر کوچولوی من بعد از کشته شدنم به پدرم وابسته شد. ولی پدرم که صداشو برای من بلند کرده بود جوابش گلوله شد و اونو هم درسناریویی از پیش تعیین شده ترور کردن. برای پیروزی مبارزه کن و نا امید نشو، روز آزادی ایران از منم یاد کن…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #علی_باوی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۶ آبان ماه ۱۳۹۸. بیست و پنج سالم بود، متولد؟. اهل و ساکن شهرک جراحی در شهرستان ماهشهر در استان خوزستان بودم. اعتراضات سراسری روز جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۸ تو بازار ماهشهر هم شروع شد و تا ۲۹ آبان ادامه پیدا کرد. اکثر جوونای منطقه که بیکار بودن راههای منتهی به تاسیسات منطقه ویژه پتروشیمی رو بستن. اونا معترض بودن علیه بیکاری، تبعیض سیستماتیک و محرومیت و بخصوص سیاست این شرکتا که کارکنها، مدیرها، پیمانکارها و کارگرا رو از خارج از منطقه استخدام میکردن و جوونای بومی منطقه که به شدت از بیکاری رنج میبردن رو از فرصتای شغلی موجود حتی در سطح مشاغل ساده محروم میکرد. یگانهای ویژه امنیتی و س پ ا ه با استفاده از تسلیحات نیمه سنگین مثل تیربارهای دوشکا و جنگ افزارهای سنگین مثل تانک و نفربر به جوونا حمله کردن تا مانع توقف فعالیت تاسیسات پتروشیمی توسط معترضا بشن. حتی نیروی دریایی س پ اه که تو بندر ماهشهر مستقر بود و همینطور لشکر ۷ زرهی با اونا مشارکت کردن که با تانکهاشون شهرک جراحی رو محاصره کنن. اونا از تک تیراندازای نیروهای شبه نظامی حشد شعبی عراق برای قتل عام میدانی جوونای معترض استفاده میکردن. منم یکی از اون معترضا بودم که برای گرفتن حق خودم به خیابون رفته بودم. روز دوم اعتراضات یعنی ۲۶ آبان وقتی سرکوبگرا از هر طرف به معترضا حمله میکردن ناگهان من هدف شلیک مستقیم یه گلوله جنگی در ناحیه سر از سمت یه تک تیرانداز قرار گرفتم، افتادم زمین و چشم از دنیا فرو بستم…. هموطن من جان شیرینم رو در راه ایستادگی در مقابل ظلم حکومت جنایتکار فدا کردم، من یکی از کشته شده های گمنام قتل عام ماهشهر هستم که اطلاعات دیگه ای در موردم موجود نیست حتی یه عکس…من رفتم ولی تو هنوز هستی و فرصت تغییر داری، برای زندگی بهتر مبارزه کن و روزی که پیروز شدی از منم یاد کن….💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #علی_باوی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱ آبان ۱۴۰۱. فقط ۱۷ سالم بود. متولد ؟. فرزند عبدالرضا، عرب اهل و ساکن رامشیر(خلیفه) در استان خوزستان بودم. اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی شروع شده بود. وقتی تجمع ضد حکومتی تو مهر ماه ۱۴۰۱ در رامشیر هم شکل گرفت، منطقه در آستانه اعتراضات سراسری قرار داشت و به همین خاطر حکومت ظالم شروع به بازداشت و قتل فعالان و معترضا کرد تا ضمن وحشت افکنی جلوی اعتراضات مردمو بگیره. منم که از اینهمه ظلم به ستوه اومده بودم به هموطنام توی خیابون پیوستم. مزدورا بهمون حمله ور شدن و منو بازداشت کردن. تو بازداشتگاه چند روز تحت شکنجه های طاقت فرسا قرار گرفتم، جان نحیف من تاب نیاورد و زیر شکنجه کشته شدم…. مامورای مزدور امنیتی جسم بیجون منو با بیرحمی به رودخانه جراحی انداختن، ولی مردم روز اول آبان ماه جنازمو دیدن و از آب بیرون آوردن… هموطن من یکی از جانباخته های گمنامم که اطلاعات بیشتری در موردم موجود نیست. من سخت در راه آزادی مبارزه کردم و حکومت جنایتکار منو با تمام آرزوها و رویاهام به آب انداخت، رودخانه بوی خون گرفت…تو هم برای زندگیت بجنگ پیروزی نزدیکه، اسممو به خاطر بسپار و روز آزادی وطن به یاد منم باش…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #مهدی_فرحانی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۳۰ مهرماه ۱۴۰۱. فقط ۱۸ سالم بود، متولد؟. فرزند یابر، عرب اهل و ساکن خرمشهر در استان خوزستان و دانش آموز بودم. تجمعات ضد حکومتی در مرداد ماه ۱۴۰۱ در آبادان شکل گرفت و منطقه در آستانه اعتراضات گسترده مردمی بود، به همین دلیل مزدورا برای وحشت افکنی اقدام به بازداشت و قتل مردم بیدفاع میکردن. روز ۳ مرداد ماه ۱۴۰۱ بود که منم در کنار هموطنام تو خیابون اعتراض خودمو فریاد زدم. مزدورای اطلاعات سپاه منو شناسایی کردن و توی خرمشهر دزدیدن. من سه ماه تو بازداشتگاه اطلاعات خرمشهر تحت شکنجه قرار گرفتم، آنقدر شکنجه شدم که عاقبت تاب نیاوردم و چشم از دنیا فرو بستم…. بعد از قتل ناجوانمردانه من مامورای امنیتی به خانوادم اطلاع دادن که من کشته شدم ولی شدیدا اونا رو تهدید کردن که اجازه برگزاری مراسم خاکسپاری و حتی سوگواری ندارن و جسم بیجون منو فقط به برادرم تحویل میدن اونم در صورتیکه خاکسپاری یه نفره انجام بشه و هیچکس دیگه از اعضای خانواده حضور نداشته باشن! توی سردخونه وقتی برادرم پیکر منو دید آنقدر تکه پاره و داغون بود که از سر و صورت و حتی بدنم قابل شناسایی نبودم، برادرم منو از روی دستام و لباس و کفشم شناسایی کرد. پیکر بیجون من در تاریخ ۲ آبان ماه ۱۴۰۱ ساعت شش صبح در آرامستان زادگاهم خرمشهر غریبانه و فقط با حضور برادرم در جو امنیتی شدید به خاک سپرده شد…. هموطن، جنایتکارا منو در حالی که سالم بودم ربودن و ماهها زیر شکنجه عذابم دادن، من برای به دست آوردن یه زندگی بهتر جنگیدم و تو این راه جان دادم. آزادی بها داره برای به دست آوردنش مبارزه کن و روزی که پیروز شدی به یاد منم باش، من که با آرزوهام و رویای آزادی خاک شدم…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
در بهشت زهرا بر سر مزارم برگزار شد. پدرم در حین مراسم سخنرانی کرد و گفت: از کسی که به پسرم تیر خلاص زده نمیگذرم، این تیر داغی بر دل من هست و از اون نمیگذرم. من و مادرش و دو خواهرش چهل روز هست که جز اشک چیزی ندیدیم. از انتقام اون نمیگذریم. محمد هم گفت: کسی که با سنگ جلوی تفنگ می ایسته دلش به ۸۰ میلیون مردم ایران گرمه…مردم ساکت نشید، جلوی اینها سکوت شما میشه طناب دار محسن شکاری و مجیدرضا رهنورد، سکوت شما میشه ماهان، سکوت نکنید، اگه شعار دادن رو با گلوله جواب نمیدادن شاید الآن بابام آنقدر شکسته نمیشد و خواهرام هنوز بوی زندگی میدادن، منم خودمو با علی کردم زیر خاک، این یه ذره ای هم که ازم مونده نگه داشتم واسه خونخواهی داداشم، آنقدر هم مردم که دیگه از مرگ نترسم. خواهرم هم تو اون مراسم صحبت کرد و گفت: چادرمو در میارم چون ملعبه دست قاتلین جونامون شده. راستی امروز تولدمه، اگه زنده بودم شمع ۳۶ سالگیمو فوت میکردم ولی جنایتکارا نذاشتن… هموطن من سهم خودمو با نثار جانم پرداختم، به اندازه تمام عمرم توی ده روز درد کشیدم در راه آزادی وطن، امروز نوبت تو هست، ناامید نشو بجنگ و پیروزی رو از آن خودت کن. به قول داش محمدم: دور نیست اون روزی که جمعه های زاهدان بشه جمعه های ایران، این روزها هم آرامش قبل طوفانه، سكوت قبل نواختنه وگرنه چیزی عادی نشده…وقتی پیروز شدین از منم یاد کن…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی @MadRoozbahaani
@LoabatK - Loabat
من #حامد_باقری هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۲ شهریور ۱۴۰۲. بیست و شش سالم بود، متولد ؟. اهل روستای «تجر اکبر» اسلام آباد غرب در استان کرمانشاه و ساکن کرج بودم. فرزند کربلايی مننعلی بودم و چهار برادر به نامهای شهاب، کیوان، ایوب و ایمان داشتم. ورزشکار بودم و شاغل. روز ۲۲ شهریور ماه ۱۴۰۲ یعنی سه روز قبل از سالگرد کشته شدن مهسا امینی بود. من که در طول سال گذشته غم زیادی بر دلم نشسته بود از کشته شدن صدها نفر از شجاعترین فرزندان وطن، تصمیم خودمو گرفتم که برم به خیابون و فریاد آزادی سر بدم و هموطنامو دعوت کنم به برگشتن به خیابونا، بهشون بگم نترسین اینا هیچی نیستن، بگم با اتحاد و همدلی میتونیم ریشه اینا رو بخشکونیم و وطنمونو آزاد کنیم، عادت نکنین به سکوت و بردگی…. رفتم تو خیابون گلشهر کرج و تنهایی شروع کردم به شعار دادن، ناگهان لباس شخصیها از هر طرف بهم حمله ور شدن، یکی از اونا با چاقو به طرفم یورش آورد، من که ورزشکار بودم و قوی، چاقو رو از دستش قاپیدم، باهاشون درگیر شدم و از خودم دفاع کردم ولی یکی از اونا چهار گلوله جنگی بهم شلیک کرد و من در جا کشته شدم…. اونا وقتی منو کشتن بلافاصله جنازمو دزدیدن. به خانوادم اطلاع دادن و اونا سریع خودشونو به کرج رسوندن. مامورای امنیتی بشدت تهدیدشون کردن، برادرمو وادار کردن جلوی دوربین بشینه و اعتراف اجباری بکنه، بگه من مشکل روانی داشتم و داروهامو مصرف نکردم و با چاقو رفتم تو خیابون، موجب ترس مردم شدم و حتی به حرفای اونم توجهی نکردم و وقتی به مامورا حمله کردم اونا مجبور شدن منو با تیر بزنن!!!مامورا حتی تعدادی از فامیلامونو مجبور کردن تو اینستاگرام استوری بذارن و اعلام کنن کشته شدن من هیچ ارتباطی به اعتراضات نداشته! رسانه های حکومتی هم اعلام کردن یه شرور قمه کش به مامورای انتظامی با قمه حمله کرده و بعد از زخمی کردن دو نفر از ناحیه کتف و دست راست توسط مامورا کشته شده! اونا از تحویل دادن جنازه من به خانوادم خودداری کردن تا وقتی که اعتراف اجباری گرفتن. باوجود فشار نیروهای امنیتی در ارتباط با مراسم خاکسپاری، تعداد زیادی از هموطنام خودشونو به روستای پدریم رسوندن و تو مراسم شرکت کردن. پیکر خونین من در تاریخ ۲۴ شهریور ماه ۱۴۰۲ در مزارستان روستای تجر اکبر اسلام آباد غرب با حضور سنگین نیروهای امنیتی مظلومانه به خاک سپرده شد…. هموطن من اولین جانباخته سالگرد مهسا بودم. من ارتش یه نفره ای بودم که فریاد آزادیخواهی سر دادم و هموطنامو دعوت به همراهی کردم. رسیدن به آزادی بها داره، من جونمو فدا کردم، از خون به ناحق ریخته شده من و کشته شده های راه آزادی نگذر و راهمونو ادامه بده، روزی که پیروز شدی از منم یاد کن….💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #پریسا_عسگری هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۱ مهر ماه ۱۴۰۱. بیست و شش سالم بود، متولد ۲۶ شهریور ماه ۱۳۷۵. فرزند منیژه و بهمن، اهل الیگودرز در استان لرستان و ساکن تهران و دانشجوی رشته حقوق در دانشگاه تهران بودم. سالها تلاش کرده بودم که بتونم تو این رشته و تو دانشگاه سراسری قبول بشم. سالهای جنگ ایران و عراق، خانواده من مثل خیلی از مردم سرزمینم کشته داده بودن، عموم شهید شده بود و یکی از خیابونای شهرمون هم به اسم اون نامگذاری شده بود. با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، من و چند تا از دوستام هم که از شرایط حاکم بر جامعه ناراضی بودیم و سالها فریادمون حبس شده بود تو سینه تصمیم خودمونو گرفتیم که برای گرفتن حقمون بجنگیم. روز ۲۱ مهر ماه ۱۴۰۱ در کنار هموطنای معترضمون به خیابون رفتیم. اونروز سرکوبگرا به مردم معترض حمله ور شدن، با گلوله های جنگی مردم دست خالی رو هدف قرار میدادن، ناگهان سه گلوله به سمت من شلیک شد، گلوله ها بر سر و سینه ام نشست، ریه ام رو شکافت و من بر زمین افتادم و غرق در خون چشم از دنیا فرو بستم…. بعد از کشته شدنم مزدورا جنازه منو دزدیدن، تمام اعضای داخلی بدنمو خارج کردن برای فروش توسط شبکه قاچاق اعضای بدن متعلق به س پ ا ه، بعد به خانوادم اطلاع دادن و اونا رو به شدت تهدید کردن که خبر کشته شدن من نباید رسانه ای بشه و علت فوت باید به همه در اثر مرگ مغزی اعلام بشه و اگه تعهد نامه رو امضا نکنن جنازه رو بهشون تحویل نمیدن. پیکر بیجون و پاره پاره من در تاریخ ۲۳ مهر ماه ۱۴۰۱ در گلزار شهدای الیگودرز در سکوت خبری و جو امنیتی شدید به خاک سپرده شد…. هموطن من آرزوهای بزرگی در سر داشتم، رفاه و آزادی رو برای همه هموطنام میخواستم، در برابر ظلم سکوت نکردم وجنگیدم ولی نصیبم سه گلوله جنگی شد…دست به دست همه بدین و ظلم رو از سرزمینمون پاک کنین، برای خودتون و نسلهای آینده، پیروزی با شماست، اونروز به یاد منم باش….💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #سعادت_هادی_پور هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۴ اردیبهشت ماه ۱۴۰۱. فقط ۱۹ سالم بود، متولد ؟. اهل و ساکن هفشجان در استان چهار محال و بختیاری بودم. پدرم یه کارگر زحمتکش بود، ما وضع مالی بدی داشتیم. اردیبهشت ماه ۱۴۰۱ بود که اعتراضات پراکنده ای در گوشه و کنار ایران نسبت به گرونی و مشکلات اقتصادی مردم شکل گرفته بود. منم که مثل بقیه هموطنام با این مشکلات روبرو بودم و شاکی از وضع موجود در ۲۴ اردیبهشت به جمع معترضا در هفشجان پیوستم. مزدورای سرکوبگر به مردم بی دفاع حمله ور شدن، ناگهان توسط یه بسیجی از داخل پایگاه بسیج امام علی از پشت سر یه گلوله جنگی بمن شلیک شد، به زمین افتادم و در دم جان دادم… بعد از کشته شدنم مامورای امنیتی خانوادمو شدیدا تهدید کردن و تحت فشار گذاشتن که بگن من بسیجی بودم و توسط اوباش کشته شدم. عموم هم که یه فرد سپاهی بود این فشار رو مضاعف میکرد. به خانوادم گفتن فقط به این شرط جنازه رو بهتون تحویل میدیم. پدرمو مجبور کردن جلوی دوربین تلویزیون بیاد و از روی یه متن از پیش نوشته شده بخونه. ازش اعتراف اجباری گرفتن که من بسیجی بودم!! و اون در حالی که بغض داشت از ناراحتی کلمات رو جابجا میگفت. در واقع اعتراف اجباری که از پدرم گرفته شد با تلاش «احمد راستینه هفشجانی» نماینده مجلس گرفته شد و در وبسایتها و رسانه های محلی حامی اون منتشر شد. توی شهرستان ما هم شهردار هم نماینده شهرستان هر دو پاسدار بودن و به همین دلیل جو امنیتی شدیدی حاکم بود. پیکر بیجون من بعد از تحویل به خانوادم در تاریخ ۲۵ اردیبهشت ماه در زادگاهم هفشجان مظلومانه به خاک سپرده شد…. مزدورا منو شهید بسیجی اعلام کردن در حالی که خودشون منو کشته بودن، اون بسیجی که بمن تیراندازی کرد تا مدتها از چشم مردم شهر پنهان شد. هموطن من برای داشتن کمترین خواسته ها و نیازهای هر انسانی اعتراض کردم و جواب من گلوله جنگی بود. برای رسیدن به زندگی مطلوب برای خودت و هموطنات مبارزه کن، من رفتم ولی امروز نوبت توست، اسممو به خاطر بسپار و فردای آزادی به یادم باش….💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #مائده_دشتگرد هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۳۰ آذر ماه ۱۴۰۱. فقط ۱۹ سالم بود، متولد ۱۵ مرداد ماه ۱۳۸۲. فرزند محمد بودم و فقط یه خواهر داشتم. پدرم جوشکار زحمتکشی بود. اهل آبیک از توابع استان قزوین و ساکن دامغان در استان سمنان بودم. من تلاش زیادی کردم و تونستم تو دانشگاه سراسری دامغان در رشته مورد علاقم که معماری بود قبول بشم، اونجا توی خوابگاه زندگی میکردم. درسخون بودم و بین فامیل و دوستام به شجاعت و مبارز بودن معروف بودم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، من و همکلاسیهام هم تو دانشگاه به اعتراضات پیوستیم. رفتیم تا در کنار هموطنامون حقمونو فریاد بزنیم و برای رسیدن به آزادی مبارزه کنیم. من و دوستام که مرتبا در تجمعات شرکت میکردیم متوجه شدیم که مامورای امنیتی، اطلاعات ما رو به حراست و اطلاعات دانشگاه دادن. من اصرار به ادامه دادن داشتم، به دوستام میگفتم باید مبارزه کنیم تا عاقبت انتقام خون کشته شده هامونو بگیریم، ما باید پیروز بشیم. اطلاعات دانشگاه منو شدیدا تحت نظر گرفته بود، عاقبت منو احضار کردن، مورد ضرب و شتم قرار گرفتم و تهدیدم کردن که از دانشگاه اخراجم میکنن. یکی از اونا در کمال وقاحت گفت: باید صد تا از اینا رو سر به نیست کنیم تا صداها بخوابه….مامورای امنیتی همون شب به پدرم زنگ زدن و گفتن: دخترت تو تظاهرات شرکت کرده و اخطار براش صادر شده. پدرم بلافاصله با من تماس گرفت و گفت: مائده من خیلی میترسم مراقب باش! منم در جواب گفتم: نگران نباش بابا من خوبم…. دو ماه گذشت، توی شلوغیا یه شب سرکوبگرا وحشیانه به خوابگاه ما حمله ور شدن. حسابی کتکمون زدن و من و چند نفر دیگه رو بازداشت کردن ولی خیلی بهمون پیله نکردن که سئوال بپرسن. تو یه اتاق کوچک ۲۰ دقیقه منتظر موندم تا وقتی که یه بازجوی میانسال اومد تو اتاق و شروع کرد به نصیحت و اینکه من فریب خورده هستم و هنوز راه بازگشت برام وجود داره، اون یه بطری آب داد بهم. من چند جرعه ای نوشیدم، بنظرم مزه عجیبی میداد. وقتی ما رو آزاد کردن و به خوابگاه برگشتیم من اصلا حالم خوب نبود، نمیتونستم نفس بکشم، حالت تهوع داشتم و بالا میاوردم، مزدورا منو مسموم کرده بودن. ناگهان از دهنمخون جاری شد و چشم از دنیا فرو بستم… بعد از کشته شدنم مامورای اطلاعات به پدرم یه پیامک دادن و گفتن دخترت توی کما هست، فردا بیا دامغان. ۳۰ آذر ماه یعنی فردای اون روز پدرم به دامغان اومد. اونو بردن سردخونه و جسد منو بهش نشون دادن. پدرم با حال آشفته و پریشان پرسید علت فوتش چیه؟ آخه دخترم که چیزیش نبود چش شد؟مزدورا جواب دادن: تشخیص داده شده که دخترت به بادام زمینی آلرژی داشته و همین باعث فوتش شده!! مامورا موبایلمو بعد از پاک کردن تمام اطلاعاتی که روی اون بود به خانوادم پس دادن. پزشکی قانونی علت فوت رو ایست قلبی اعلام کرد. پیکر بیجون من به زادگاهم منتقل شد و در جو شدیدا امنیتی با حضور تعداد زیادی از لباس شخصیها در آرامستان گلزار هفت تیر مظلومانه به خاک سپرده شد… مراسم سوم و هفتم هم در تاریخ ۳ دیماه ۱۴۰۱برگزار شد. هموطن من یه مبارز شجاع بودم که برای رسیدن به هدفم تا پای جون ایستادم و کشته شدم. ادامه این راه و رسیدن به پیروزی احتیاج به تلاش و مبارزه تو و همراهانت داره، برای رسیدن به آزادی بجنگ و دلسرد نشو، در جشن پیروزی به یاد منم باش….💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #مهدی_نیکویی_علی_آبادی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۵ آبان ۱۳۹۸. بیست و سه سالم بود، متولد ۲۵ فروردین ۱۳۷۵. فرزند خلیل بودم و فقط یه خواهر داشتم. اهل بیمور کامفیروز از توابع شهرستان مرودشت در استان فارس و اصالتا از لرهای دشمن زیاری و ساکن شیراز بودم و دانشجوی رشته حقوق دانشگاه آزاد پردیس. پدرم توی روستامون به کشاورزی مشغول بود. شوخ طبع و سرزنده و اجتماعی بودم و با اهالی روستای پدریم ارتباطات گرمی داشتم. بین آشناها و فامیل به مهربونی معروف بودم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از افزایش ناگهانی قیمت بنزین در آبان ماه ۹۸، من که دیگه تحمل ظلم و ستم حکومت جنایتکار رو نداشتم به جمع معترضا پیوستم. روز ۲۵ آبان بود که در یه تجمع مسالمت آمیز تو خیابون معالی آباد شیراز شرکت کردم، نزدیکای کلانتری گلدشت مشغول شعار دادن بودیم که ناگهان مامورای انتظامی از داخل کلانتری مستقیما با گلوله جنگی به پشت من شلیک کردن. گلوله از سینه من خارج شد و افتادم زمین… دوستام منو سریع به بیمارستان کوثر رسوندن ولی بخاطر آسیب جدی به ارگانهای داخلی بدنم چشم از دنیا فرو بستم…من اولین کشته اونروز تو شیراز بودم. بعد از کشته شدنم شخصی ناشناس با موبایل من به عموم تلفن زد و خبر فوت منو بهش داد. وقتی خانوادم به بیمارستان اومدن، مامورای امنیتی حسابی تهدیدشون کردن که اجازه مصاحبه با رسانه های خارجی رو ندارن و قتل من نباید اطلاع رسانی بشه و الا جنازه رو تحویلشون نمیدن و بازداشت میشن! به مادرم هم گفتن سوگواری برای جوونت ممنوع! نهایتا جنازه منو در تاریخ ۳۰ آبان ماه به خانوادم تحویل دادن. پیکر بیجون من در تاریخ ۱ آذرماه ۹۸ در قبرستان روستای بیمور با حضور گسترده لباس شخصیها و جمعیت انبوهی از هموطنام مظلومانه به خاک سپرده شد….مامورا تمام وقت بین مردم میگشتن و اجازه فیلمبرداری و عکاسی بهشون نمیدادن، مداح مراسمو خود نیروهای امنیتی آوردن و اجازه سخنرانی توی مسجد رو به خانوادم ندادن. روز ۲۱ آذرماه پدرم به کلانتری معالی آباد شیراز احضار و مورد بازجویی قرار گرفت. محور بازجویی پدرم محتوای مکالمات تلفنی خانوادم با فامیلامون بود! بعد به اون گفتن بابت قتل من براش پرونده ای باز شده، بعد از بررسی پرونده در صورت “اغتشاشگر" نبودن من به اونا دیه تعلق خواهد گرفت!! پدرم با رد این درخواست گفت:« فقط قاتل پسرمو شناسایی کنین». مراسم چهلم هم در روستای بیمور در تاریخ ۵ دیماه برگزار شد. غم و درد فراوانی که در دل مادرم خونه کرد بعد از کشته شدن من باعث شد اون چندین بار دست به خودکشی بزنه. مامورای امنیتی به دلیل مصاحبه یکی از فامیلای نزدیک با رسانه ها دوباره خانوادمو شدیدا تهدید کردن. در اولین سالروز تولدم در ۲۵ فروردین ۹۹ وقتی مادرم بر سر مزارم بود میگفت:«خدایا به خون جوونای آبان ماه قسمت میدم، به بزرگی خودت قسمت میدم، به حق اشکهای تمام مادرای داغدار قسمت میدم جواب خون جوونای آبان ماه رو بدی، اونایی که جوونای ما رو بیگناه کشتن....اونایی که جوونای مارو کشتن، جووناشون جلوی چشماشون پرپر بشن!» هموطن من جانم رو فدای آزادی بچه های ایران کردم، من شوریدم و میخواستم حق پایمال شده هموطنامو پس بگیرم، فساد و ظلم رو تحمل نکردم و جنگیدم. تو هم به سهم خودت برای آزادی وطنت بجنگ، وقتی وطنمون از شر جنایتکارا آزاد شد در جشن آزادی از منم یاد کن…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #مهرداد_معین_فر هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۶ آبان ۱۳۹۸. سی و دو سالم بود، متولد۷ آبان ماه ۱۳۶۶. فرزند ایران و محمود بودم، تک پسر و فقط یه خواهر داشتم. اهل همدان و ساکن شهریار، فارغ التحصيل رشته کارشناسی شیمی و کارمند یه داروخانه تو محله عبدآباد فردوسیه شهریار و مشاور پوست و ورزشکار و مربی پرورش اندام بودم. قرار بود یه ماه دیگه تو آذر ماه تو مسابقات پرورش اندام ترکیه شرکت کنم. من شاد بودم و پر از انرژی. وقتی اعتراضات سراسری با افزایش ناگهانی سیصد درصدی قیمت بنزین در آبان ماه ۱۳۹۸ شروع شد، منم از ظلم و بیعدالتی حکومت جنایتکار به ستوه اومده بودم. از وضعیت اقتصادی و نداری مردم و وضعیتی که حکومت درست کرده بود رنج میبردم، از دیدن خانمی که برای گرفتن فقط چند تا نون کارت یارانه اش رو تو نانوایی گرو گذاشته بود رنج می بردم، یا از دیدن مردی که تو قصابی پولی برای خرید گوشت نداشت و دنبال گرفتن پسمانده ها بود…. اینا رو می دیدم و تصمیم خودمو گرفتم که تا پای جونم تو این راه مبارزه کنم. روز ۲۳ و ۲۴ آبان توی اینستاگرامم پست گذاشتم و نوشتم: «مردم بالا رفتن قیمت بنزین یعنی قحطی، مردم به خودتون بیاین». من ادمین یه کانال تلگرامی با عنوان « به نام انسانیت» هم بودم که اونجا مطالب اعتراضى عليه وضعیت جامعه و حاکمیت منتشر میکردم. با دوست صمیمی ام #امیر_زرگر تو دومین روز اعتراضات مردمی یعنی ۲۶ آبان به معترضا ملحق شدیم. توی خیابون ولیعصر شهریار بودیم که سرکوبگرا به مردم حمله ور شدن، اونا رو با باتوم میزدن و گلوله های جنگی به طرفشون شلیک میکردن. مامورا یه جا منو گیر آوردن و با باتوم به سر و صورتم کوبیدن، سمت راست سرم شکست و صورتم داغون و کبود شد، ناگهان گلوله ای به قلبم شلیک شد و افتادم، رگهای قلبم پاره شد و من درجا از دنیا رفتم و رفیقم امیر رو تنها گذاشتم… بعد از کشته شدنم گواهی فوت به خانوادم تحویل داده نشد و نیروهای امنیتی از پدرم تعهد گرفتن که باید جنازه منو بدون سر و صدا مستقیم برای خاکسپاری ببرن. وقتی خانوادم به سردخونه رفتن مامورا بهشون گفتن باید آروم باشین و سر و صدا نکنین. وقتی خواهرم منو تو اون وضع دید و جیغ زد یه مامور بهش گفت حق نداری جیغ بزنی! مادرم صورت کبود و سر شکسته ام رو دید و برای آخرین بار با یه بوسه با من وداع کرد….اما پدر و شوهر خواهرم آثار گلوله رو بر قلب من دیدن… پیکر بیجون و پاره پاره من مظلومانه در آرامگاه فردوسیه شهریار به خاک سپرده شد. روی سنگ قبرم نوشتن: «دریغا تهی از تو خاک ایران زمین». قبل از مراسم چهلم از اطلاعات کشور با خانوادم تماس گرفتن که میخوایم بیایم دلجویی از طرف بیت رهبری!! خواهرم بهشون گفت: رهبرتون خودش دستور گلوله رو داده! ولی از پلیس امنیت و فرمانداری شهریار رفتن خونمون که خانوادمو راضی کنن منو شهید حکومتی اعلام کنن! ولی اونا به شدت مخالفت کردن. بهشون گفته شد اگه راضی نشین پسرتونو منافق اعلام میکنیم! و اگه مراسم بگیرین جلوی فامیلاتون آبروتونو میبریم!! ولی خانوادم هرگز راضی نشدن. فشارهای امنیتی ماهها روی خانوادم ادامه داشت. تو سالگرد کشته شدنم نیروهای امنیتی به سراغ مادرم رفتن و ازش پرسیدن: مهرداد روز یکشنبه ۲۶ آبان تو خیابون چه کار میکرده و به چه چیزی اعتراض داشته؟ مادرم هم در جوابشون گفت: «اعتراض حق همه مردمه ولی شما با گلوله جوابشونو دادین، هزاران مهرداد معترض رفتن تو خیابون اما شما به مغز یا قلبشون تير زدين». بعد از فوت من مادرم دو سال شهریار نرفت…نه پدرم نه مادرم و نه خواهرم هیچکدوم هیچوقت دیگه خیابون ولیعصر پا نذاشتن…مادرم میگفت: «تموم امید و آرزوهامونو با خاک یکسان کردن، من میخوام به من جواب بدن چرا پسرمو با گلوله کشتن؟ به کدامین گناه مهرداد منو کشتن؟ من بخاطر این دادخواهم و تا آخرین نفسم دادخواهش باقی میمونم». راستی درست چند روز قبل از کشته شدنم، ۷ آبان روز تولدم مصادف با سالروز تولد کوروش بزرگ بود، همیشه آرزو داشتم برم شیراز و آرامگاه کوروش رو از نزدیک ببینم، رفتم ولی اون آخرین سفرم بود…من علاقه زیادی به انگشتر داشتم و بعد از رفتنم مادرم جعبه انگشترامو به یادگار نگه داشت. هموطن من پر از آرزو بودم…آرزوهای قشنگی داشتم و از اونا برای مادرم تعریف میکردم، منو با آرزوهام کشتن و زیر خروارها خاک گذاشتن. من برای زندگی بهتر به خیابون رفتم ولی نصیبم گلوله ای در قلب شد. همیشه میگفتم: «هرگز تماشاگر بی عدالتی، ظلم و حماقت نباشین، به دنبال استدلال و مجادله به خاطر خورده اونها باشین، قبر زمان زیادی برای ساکت موندن فراهم خواهد کرد». من برای آزادی جنگیدم الان نوبت تو هست، مبارزه کن، تا پیروزی راهی نمونده، اون روز از منم یاد کن…💔 #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #امیر_ادیب_حاج_باقری هستم. من اعدام شدم، در تابستان ۱۳۶۰. فقط ۱۷ سالم بود، فرزند میمنت و رحیم و اهل و ساکن اصفهان بودم. بچه دوم خانواده بودم و سه تا برادر داشتم. منم #علی_باجغلی هستم. منم اعدام شدم در همون تابستان ۱۳۶۰. فقط ۱۸ سالم بود، فرزند صدیقه و کریم و اهل و ساکن اصفهان بودم. بچه سوم خانواده بودم و دو تا خواهر و سه تا برادر داشتم. من و امیر پسر خاله بودیم. یه روز گرم تابستان ۱۳۶۰ بود، من و امیر که تازه پشت لبمون سبز شده بود و به تازگی کمی وارد دنیای سیاست شده بودیم به یه تجمع اعتراضی ضد رژیم پیوستیم. مامورای حکومتی ما رو بازداشت کردن و به زندان اصفهان بردن. حدود یه ماه تو بازداشتگاه و زیر فشار و شکنجه بودیم. از اونطرف پدر و مادرامون با ناراحتی و نگرانی بدترین روزای عمرشونو میگذروندن، بیست و پنج روز تمام ساعت شش صبح مادرامون نگران میومدن درب سپاه کمال اسماعیل تا ظهر که ببینن چه روزی اسم ما دوتا رو جزو اعدامی ها میزنن. هرگز دادگاهی برای ما تشکیل نشد که توی اون محاکمه بشیم. ولی بعد از گذشت یکماه ناجوانمردانه ما رو اعدام کردن…. پیکر بیجون من و امیر در آرامستان باغ رضوان اصفهان به خاک سپرده شد. بعد از کشته شدنمون پدر و مادر هر دوتامون از شدت غصه و ناراحتی دق کردن و از دنیا رفتن. هموطن ۴۲ سال داره از اون روزای شوم اعدامهای سال ۶۰ میگذره، من و امیر هنوز چیزی از سیاست نمیدونستیم. در سن نوجوانی ناعادلانه به جرم تفکری متفاوت جون ما رو گرفتن. ما به خاطره ها پیوستیم… ولی ماشین ظلم و کشتار حکومت جنایتکار هرگز خاموش نشد. اگه به مبارزه ادامه ندی هرگز رنگ آزادی رو نمیبینی پس بجنگ به جای همه اونایی که مثل من و امیر مظلومانه زیر خاک آرمیدن. پیروزی دور نیست…💔 #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #مرتضی_دلف_زرگانی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱۹ خرداد ۱۴۰۲. فقط ۹ سالم بود. فرزند جعفر و اهل و ساکن شوشتر در استان خوزستان بودم. پدرم ماشین یکی از فامیلامون که ساکن روستای عرب حسن شوشتر بود رو تعمیر کرده بود و قرارشده بود اون بعد از برداشت محصول گندم پول تعمیر رو به پدرم پرداخت کنه. عصر جمعه ۱۹ خرداد بود، اونروز من و پدرم رفتیم خونشون برای حساب و کتاب، ولی فامیلمون شاکی شد و گفت که ماشین هنوز تعمیر نشده و باید دوباره تعمیر بشه و سوییچ رو به پدرم داد، ولی بعد از رفتن ما به پلیس گزارش دروغی داد و گفت که ماشین با تهدید اسلحه به سرقت رفته!! من و پدرم تو اون وانت پراید فامیلمون در جاده اهواز به شوشتر نرسیده به سه راهی دیلم بودیم که به پدرم زنگ زدن و اطلاع اون گزارش دروغ رو بهش دادن، پدرم دور زد که به خونه فامیلمون برگرده تا با اون صحبت کنه. من غرق در دنیای کودکانه خودم بودم که ناگهان یه ماشین پلیس بدون هیچ هشدار قبلی یا دستور ایست یا استفاده از آژیر، بی دلیل ماشین ما رو که با سرعت کم در حال رانندگی بود به رگبار گلوله بست. یکی از گلوله ها بمن برخورد کرد…من فقط یه نگاه به پدرم کردم و جلوی چشمش جان دادم…. بعد از کشته شدن من اول مامورا به پدر و مادرم اطلاع دادن که عامل این جنایت دستگیر شده! ولی بهشون هیچگونه اطلاعاتی در مورد هویت مجرم داده نشد. «سرهنگ روح الله بیگدلی» فرمانده نظامی منطقه به دروغ اعلام کرد که ماشین پدرم دزدی بوده و اون دو فقره سابقه حمل مواد مخدر و سرقت یه ماشین در سال ۹۴ داشته! و پلیس در حین عملیات بازداشتش بعد از چندین بار اخطار وقتی دیدن ماشین متوقف نمیشه شلیک کردن! ولی خیلی زود معلوم شد این حرفا تهمتی بیش نبوده و بیگدلی حرفاشو پس گرفت و گفت گزارش دزدی ماشین درست نبوده و باعث شده ما یه اشتباه جزئی مرتکب بشیم!! ولی اقدامات نیروی انتظامی قانونی بوده و با رعایت قانون به کار گیری سلاح انجام شده و دلیلی برای بازداشت مامور پلیس وجود نداره!! به همین سادگی… پیکر بیجون من در زادگاهم مظلومانه به خاک سپرده شد… راستی روزی که حکومت ضحاک جون منو گرفت روز تولد #کیان_پیرفلک بود، کودکی که مثل من ناجوانمردانه توی ماشینشون با گلوله مزدورا کشته شد… هموطن من و کیان و خیلی دیگه از بچه ها خونمون به ناحق ریخته شد… ما تو سن کودکی به جای بازی و شادی و بچگی کردن زیر خروارها خاک سرد آرمیدیم. اگه برای آزاد کردن وطن از چنگال اهریمن نجنگی قتل و جنایت به خونه تو هم میرسه..اسم منو به یاد داشته باش و روز آزادی ازم یاد کن…💔 #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #مجید_هاشمی دره شوری هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۵ آبان ۱۳۹۸. سی و سه سالم بود، متولد ۲۱ اسفند ماه ۱۳۶۴. فرزند پایدار، اصالتا ترک ایل قشقایی و ساکن شیراز، متأهل و صاحب دوفرزند دختر بنام تارا و آوا، ۳ و ۹ ساله بودم. عاشق فوتبال، طرفدار تیم پرسپولیس و راننده تاکسی بودم. با شروع اعتراضات سراسری در آبان ماه ۱۳۹۸ به افزایش ناگهانی سیصد درصدی قیمت بنزین، شیراز هم صحنه قیام مردمی بود. روز شنبه ۲۵ آبان منم در کنار هموطنای غیورم به خیابان رفتم و اعتراضمو فریاد زدم. اونروز در جاههای مختلف شیراز قیامت بود، ما در شهرک صدرای شیراز به اعتراض مسالمت آمیز برخاستیم که مزدورای سرکوبگر از همه طرف بهمون حمله ور شدن و با گلوله های جنگی به طرفمون شلیک میکردن. ناگهان وسط شلوغی گلوله ای به سمت من شلیک شد، به زمین افتادم و در دم جان باختم…. بعد از کشته شدنم نیروهای امنیتی خانوادمو تحت فشار گذاشتن و تهدید کردن که به شرط عدم اطلاع رسانی جنازه رو بهشون تحویل میدن. پیکر بیجون من نهایتا چهارشنبه ۲۹ آبان به خانوادم تحویل داده شد و همون روز در حضور نیروهای امنیتی مظلومانه به خاک سپرده شد…. هموطن، من چند روز پیش از کشته شدنم در آخرین پست اینستاگرام از تحقق رویایی نوشته بودم که مطمین بودم با اراده و غیرت بهش میرسیم… «دلم میخواد امشب این رویای قشنگ رو ببینم: فردا مردم ایران یه روز بدون ماشین دارن، هیچ ماشینی اول صبح استارت نمیخوره، هیچ ماشینی سینه آسفالت رو خراش نمیده، هیچ ماشینی جلوی پمپ بنزین توقف نمیکنه، هیچ دستی به سمت هیچ نازل بنزینی نمیره، یه رؤیا که رنگ غیرت داره و بوی اراده، کاش یه ملت بودیم…. هزینه مون واسه حاکمیت بیشتر بود، میگندیدیم بوی گند نعشمون همه جا رو ور میداشت مجبور بودن واسه آسایش خودشون زحمت بکشن چالمون کنن! حتى جنازه هم نیستیم….» به ما گفتن «اشرار»! و این در حالی بود که جواب اعتراض مسالمت آمیز ما رو با شلیک مستقیم گلوله دادن…. ما رو گلوله باران کردن ولی این فریاد خاموش نشد، ما ادامه داریم، تو ادامه من هستی، مبارزه کن و شر ظلم رو از میهنمون کم کن، پیروزی دور نیست ادامه بده و روز آزادی وطن از منم یاد کن، از من که آرزوی بزرگ کردن دخترامو به گور سرد بردم …💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
*با توجه به اطلاعات موثقی که به دست آوردم ترجیح دادم توییت قبلی از روایت کشته شدن عادل امین و آزیتا کیانپور رو پاک کنم و روایت رو بازنویسی کنم👇🏼 من #عادل_کیانپور هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱۱ دیماه ۱۴۰۰. سی و هفت سالم بود متولد ۲۵ مرداد ماه ۱۳۶۳. اصالتا اهل مسجد سلیمان بودم. من در بیمارستان رازی اهواز به دنیا اومدم و ساکن اهواز و از لرهای ایل بختیاری طایفه راکی بودم. فرزند قیصر و پری(از بچگی فریده صداش میکردن)، دو خواهر به نام آذر و آزیتا و یه برادربه نام امین داشتم. خواهرام ساکن تهران و من و امین و مادرم ساکن اهواز بودیم. پدرم سال ۱۳۷۶ پیمانکار شرکت نفت بود ولی به دلیل مشکل قلبی که دچارش شد بعد از عمل بای پس قلب از دنیا رفت. من متأهل بودم ولی فرزندی نداشتم. یه مغازه موبایل فروشی داشتم و مدتی تو شرکت نفت و اخیرا در شرکت نورد لوله کار میکردم و مهندس کنترل برق صنعت بودم. منم #امین_کیانپور هستم. منم کشته شدم، در تاریخ ۲۵ مرداد ماه ۱۴۰۱. سی و شش سالم بود، متولد ۲۲ شهریور ۱۳۶۵. متأهل بودم ولی فرزندی نداشتم. منم مثل عادل مهندس شرکت نورد لوله بودم، من و عادل برادر بودیم. منم #آزیتا_کیانپور هستم. منم کشته شدم، در تاریخ ۵ آذر ماه ۱۴۰۱. چهل و هفت سالم بود، متولد شهریور ماه ۱۳۵۴. متأهل و صاحب یه فرزند پسر دوازده ساله بنام آبتین بودم. عادل و امین برادرام بودن. شغلم مامائی بود، من طرح و استخدام رسمی در آبادان بودم که بخاطر حجاب اخراج شدم چون زیر بار پوشیدن چادر نرفتم! به همین دلیل مهاجرت کردم به تهران و اونجا توی یه بیمارستان خصوصی استخدام شدم. من، عادل، یه سال عضو گروه پارت آزادی کردستان بودم، وقتی دو کرد بیگناه اعدام شدن من به عراق رفتم. بعد از یه سال وقتی فهمیدم فریب خوردم از دامشون فرار کردم و در مهر ماه ۱۳۹۸ بعد از ورود به ایران از مرز زمینی با کردستان عراق تسلیم مامورای مرزی شدم. اونجا در جا دستگیرم کردن و به اطلاعات پیرانشهر منتقل شدم و به اتهام عضویت در جمعیتهای معارض نظام بازجوییم کردن ولی بعدا تبرئه و آزاد شدم و جریمه مقرر رو هم پرداخت کردم و برگشتم اهواز. شش ماه توی شرکت نورد لوله مشغول به کار بودم. وقتی در تاریخ ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۰ عصر از سر کارم برگشتم خونه، مامورای اطلاعات اهواز در کمینم نشسته بودن و ریختن تو خونمون و بازداشتم کردن.۲ ماه برای اعترافات اجباری تحت شکنجه های شدید قرار گرفتم. خانوادم چهار ماه از من بیخبر بودن تا اینکه تونستم بهشون زنگ بزنم و خبر بدم که توی بازداشت اطلاعات هستم. ۵ ماه ممنوع الملاقات بودم. اتهامات من تبلیغ عليه نظام، تبلیغ به سود گروههای مخالف، تشویش اذهان عمومی به قصد برهم زدن امنیت ملی و حمل و نگهداری ۲ قبضه سلاح جنگی بود! نهایتا بعد از انجام بازجویی ها به ۳ سال حبس محکوم و به زندان شیبان اهواز منتقل شدم. همسرم وقتی به زندان افتادم از من جدا شد. در دوران بازجویی اجازه ندادن وکیل داشته باشم به همین دلیل «دکتر عدالت خواه » وکیل حقوق بشری در تهران لایحه مینوشت و خانوادم میاوردن اهواز در زندان بمن میدادن که بتونم از خودم دفاع کنم. چند بار اعتصاب غذا کردم که اعتنایی نکردن و وعده وعید دادن. با توجه به شرایطی که برام پیش اومده بود توی یه کلیپ از تو زندان خطاب به «اژه ای»گفتم: مگه نگفتین هر کس خارج کشور هست ما کمک میکنیم به زندگی برگرده؟ منظورتون از زندگی، زندگی تو زندان بود؟ اینجور رفتارها رو نه فراموش میکنیم و نه میبخشیم. بعد از گذشت ۵ ماه، ۲ میلیارد و ۲۵۰ میلیون تومن وثیقه تعیین کردن که موقتا از زندان آزاد بشم، من خودمصاحب یه خونه بودم بنابر این مادرم به دادگاه انقلاب مراجعه کرد برای گذاشتن وثیقه، وقتی برای گرفتن کپی از سند به دکه ای که کنار دادگاه بود مراجعه کرد مامورای امنیتی سریع رفتن و دوره اش کردن و نذاشتن بره پیش قاضی و در واقع پیچوندنش و مادر مظلوم من بیخبر از همه جا! بعد منو از زندان بردن دادگاه و بهم گفتن مادرت حق وثیقه گذاشتن نداره! متعاقباً تو زندان به کرونا مبتلا شدم. مادرم بر اثر فشار روحی زیاد بخاطر دیدن شرایط من تو زندان، سکته کرد و تارهای صوتیش رو از دست داد. در وضعیت نامناسب جسمی که حتی حرف زدن براش خیلی سخت بود ویدیویی رو روز ۱۱ مهر ۱۴۰۰ تو شبکه های اجتماعی منتشر کرد و اتهامات مطرح شده علیه منو واهی خوند و اعلام کرد که ۱۴ ماه از حبس من تو زندان شیبان اهواز میگذره و توی آخرین ملاقاتش با من در تاریخ ۱۰ مهر ۱۴۰۰ متوجه شده که به کرونا مبتلا شدم و به دلیل عدم رسیدگی پزشکی تو شرایط بد و مرگباری به سر میبرم، مادرم تقاضای کمک مستقیم از خامنه ای کرد که بی اثر بود!! من در تاریخ ۴ دیماه ۱۴۰۰ اعلام کردم: «من عادل کیانپور زندانی سیاسی در راستای اهداف منشور حقوق بشر، در برابر👇🏼👇🏼👇🏼
@LoabatK - Loabat
من #مریم_متقی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۵ فروردین ماه ۱۳۷۷. ؟؟سالم بود. اهل و ساکن شهر ری در استان تهران بودم. شب ۲۵ فروردین ماه ۱۳۷۷ ساعت یازده و نیم شب بود. من توی خونه بودم که زنگ در خونمون به صدا دراومد. وقتی یکی از اعضای خانوادم در رو باز کرد و دید دو جوان که لباس فرم پوشیدن پشت در هستن و سراغ منو میگیرن. اونا گفتن یه نامه محرمانه رو باید به من بدن. وقتی من اومدم به طرف در که نامه رو ازشون بگیرم به محض دیدنم چند گلوله به سر و سینم شلیک کردن، مغزمبه دیوارای کنار در پاشیده شد و من در پاشنه در جان دادم…. بعد از کشته شدن فجیع من خانوادم شوک شده بودن. اونا برای پیدا کردن قاتلام به مراجع قضایی شکایت کردن. توی جریان محاکمه چند نفر که به «حجاریان» شلیک کرده بودن معلوم شد تعدادی از اعضای انصار حزب الله نزدیک به «مصباح یزدی» و از اعضای بسیج، یه گروه درست کردن برای قتل کسایی که به گفته خودشون اشتهار به فساد داشتن و من یکی از قربانیای این گروه بودم. وکیل حجاریان قبلا به این نکته اشاره کرده بود که ترور کننده های حجاریان پیش از اون ترور تعدادی رو در شهرری کشته و مجروح کرده بودن. پرونده شکایت من نهایتا به هیچ جا نرسید و حکومت جنایتکار هیچوقت قاتلای منو به خانوادم معرفی نکرد، فقط اونا شنیدن که بعد از چند ماه ترور کننده ها آزاد شدن! هموطن ۲۵ سال از قتل ناجوانمردانه من داره میگذره، میشه گفت من اولین قربانی حجاب بودم که توسط حکومت فاسد ضحاک کشته شدم. تو یه شب بهار خیلیها تو شهر ری صدای شلیک گلوله شنیدن ولی نمیدونستن اون جان عزیز دختر جوانی بود که پرپر شد، به جرم بد حجابی و فساد اخلاقی!! هموطن، در مقابل ظلم تموم نشدنی این اشرار ایستادگی کن و انتقام خون من و هزاران کشته شده بیگناه رو ازشون بگیر، تو لایق یه زندگی بهتری پس براش مبارزه کن پیروزی نزدیکه، اون روز به یاد منم باش….💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #محسن_توتازهی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱۹ شهریور ماه ۱۴۰۲. بیست و دو سالم بود، متولد؟؟. فرزند اسلام، متأهل بودم و یه فرزند نوزاد ۸ ماهه داشتم. اهل و ساکن روستای کریم آباد مینویی از توابع بخش کورین زاهدان و از طایفه توتازهی (مینگل) بلوچستان بودم. شغل من سوختبری بود! بخاطر شرایط سخت اقتصادی کار دیگه ای نتونستم پیدا کنم و از روی اجبار به این کار رو آوردم. روایت من کوتاهه، به کوتاهی عمر خوشیهایی که تو زندگیم داشتم… شب ۱۹ شهریور ۱۴۰۲ بود، با برادر خانمم #مهدی_توتازهی که ۱۵ سالش بود و اونم مجبور بود کمک خرج خانوادش باشه عازم سوختبری شدیم. من داشتم رانندگی میکردم، حدود ساعت ۳ صبح تو جاده خاش به سروان حد فاصل شهر گٌشت بودیم که ناگهان تصادف کردیم و من در دم جان دادم….مهدی مجروح شد و به بیمارستان منتقلش کردن. هموطن من میدونستم سوختبری شغل نیست ولی حکومت ظلم و تبعیض راه دیگه ای برای درآمد در بلوچستان برای ما نذاشته بود. اینکار کاذب پر از خطر تنها راه امرار معاش بود که از روی اجبار بهش تن دادم و در اوج جوونی کشته شدم و آرزوی بزرگ کردن فرزندمو به گور بردم. من و بقیه سوختبرا آنقدر مظلومانه کشته شدیم که هیچکس صدامونو نشنید، خیلیهامون حتی هشتگ نشدیم، در مورد ما اطلاعات زیادی بیرون نیومد. ما یا با ماشینای داغون که حتی مالکش نبودیم تصادف کردیم و واژگون شدیم و یا با گلوله مستقیم مزدورای حکومتی به ماشینمون زنده زنده در آتش سوختیم و جزغاله شدیم…. هموطن با ظلم مبارزه کن، انتقام خون به ناحق ریخته شده من و سوختبرای دیگه، کولبرای کردستان و هزاران هزار جان عزیزی که توسط حکومت ضحاک پرپر شدن رو بگیر، روز آزادی از منم یاد کن….💔 #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #اصغر_نحوی_پور فریدنی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۴ تیر ماه ۱۳۹۶. چهل و شش سالم بود، متولد ۱ فروردین ماه ۱۳۵۰. فرزند محمود و بیگم بودم و یه خواهر داشتم بنام نازی. اهل محمود آباد در استان مازندران و ساکن شهر ری در استان تهران بودم و تو خیابون ۲۴ متری زکریای رازی سکونت داشتم. ورزشکار، عضو زورخانه شهر ری، مربی بدنسازی و کیک بوکسینگ و متخصص ماساژ درمانی بودم، همشهریام لقب پهلوان اصغر رو روی من گذاشته بودن. روز ۲۴ تیر ماه ۹۶ بود، اونروز ساعت ده و نیم صبح بود که به ایستگاه مترو شهر ری رفتم، منتظر اومدن قطار بودم، دختر جوانی هم اونجا ایستاده بود. سر و کله یه آخوند بنام «خلیل ذوالفقاری» که امام جماعت مسجد دیلمان و قاضی دادگستری شهر ری بود پیدا شد. شروع کرد به گیر دادن به وضع ظاهری اون دختر و با صدای بلند بهش اهانت میکرد، ولکن هم نبود. آنقدر توهین کرد که من عصبانی شدم و به دفاع از اون دختر بهش تذکر دادم که رفتار و لحنش رو با اون اصلاح کنه ولی آخونده با تندی جواب داد: اول که به تو مربوط نیست دخالت نکن بعدم تو خودتم مشکل داری! خجالت نمیکشی یقه ات بازه؟! با این توهین درگیری بین ما بیشتر شد، دختر محل رو ترک کرد، آخونده بمن یه توهین دیگه کرد و بعدم گفت میدم پدرتو در بیارن! و به طرف سکوی مترو رفت. من خیلی عصبانی شدم، تمام آتش خشمی که سالها از این جماعت فاسد زورگو توی سینه ام تلنبار شده بود یه جا شعله ور شد، از دستفروشی که اونجا بود یه کاتر گرفتم و رفتم دنبالش و از پشت بهش حمله کردم، وقتی زخمیش کردم خلع عمامه و لباسش کردم و عمامه اش رو برداشتم و تو هوا چرخوندم و شعارایی علیه ج ا جنایتکار سر دادم و فریاد زدم: «من فرزند ایرانم، ما از دست آخوندها خسته شدیم، ما این آخوندا رو نمیخوایم، این اسلام رو نمیخوایم، این چه مملکتی هست و این چه اسلامیه؟ اینا به اسم اسلام دارن دزدی میکنن، این آخوندا همشون دزدن، ما جونمون به لب رسیده از دست آخوندا، من از هیچی نمیترسم.» اونموقع توی مترو پلیس نبود ولی از ساختمون بغلی که یکی از مراکز استقرارشون بود دو مامور اومدن و یه پاسدار بنام استوار «جلال موسوی » از فاصله نزدیک با گلوله کلاشینکف به سمت من شلیک کرد که به طحالم اصابت کرد، افتادم زمین، درد همه وجودمو فرا گرفت و غرق در خون شدم. خونریزی زیاد بود و مامورا هیچ اقدامی انجام ندادن ولی سریع اخونده رو بردن بیمارستان. آنقدر خون از بدنم رفت تا وقتی بالاخره اورژانس رسید من توی آمبولانس چشم از دنیا فرو بستم…. در گواهی فوت من نوشتن علت فوت بر اثر برخورد اجسام سخت یا تیز!!! بعد از کشته شدنم اون آخوند زنده موند و بهوش اومد، حکومت جنایتکار بخاطر بازتابی که این جریان داشت از ترس و بدبینی که در رابطه با آخوندا در پی داشت کلا منکر امر به معروف آخوند ذوالفقاری در مترو شد و خودشم در کمال وقاحت اعلام کرد که من هیچ برخوردی با ضارب نداشتم و اون از پشت سر بهم حمله کرد، ظاهرا با لباس روحانیت مشکل داشته!!! رسانه های دولتی اعلام کردن من مست بودم!! ولی پزشکی قانونی اعلام کرد هیچگونه الکل یا مواد مخدری در خون من یافت نشده. بعد با انتشار عکسی از من در صدا و سیما اعلام کردن که قبل از اصابت گلوله با کاتر خودزنی و خودمو زخمی کردم!!! اونا گفتن به من در حال فرار تیراندازی شده و بهم لقب «عربده کش» مترو دادن!! خوشبختانه یکی از هموطنام از اون اتفاق فیلمبرداری کرده بود و فیلم توی فضای مجازی سریع پخش شد و همه دیدن که من نه تنها فرار نکردم بلکه با پاهای خودم به سمت گلوله رفتم. «علی مطهری» روز دوشنبه ۲۶ تیر تو دانشگاه امیرکبیر خواهان تشویق قاتل من شد و گفت: حتی اگه تیر به پای ضارب عربده کش میخورد و اون زنده میموند حکمش اعدام بود! دو روز جنازه منو به خانوادم تحویل ندادن. عاقبت پیکر بیجون من در بهشت زهرا قطعه ۳۱۰، ردیف ۵۲، شماره ۲۷ مظلومانه به خاک سپرده شد. مامورای امنیتی اجازه حجله گذاشتن و مسجد و مراسم ندادن، تمام عکسها و اعلامیه ها رو پاره کردن. هیچ مسجدی قبول نکرد مراسم برگزار کنن. صدها مامور زن و مرد لباس شخصی در تمام مراحل با خانوادم بودم. مراسم سوم و هفتم در تاریخ ۳۰ تیرماه ۱۳۹۶ بر سر مزارم برگزار شد. مراسم چهلم هم تو بهشت زهرا برگزار شد. مردم تو فضای مجازی برای شرکت تو مراسم فراخوان دادن ولی لباس شخصیا به خونه خواهرم حمله کردن و تهدید کردن که حق ندارن مراسم بگیرن. بالاخره مراسم در حالی برگزار شد که نیروهای امنیتی تلاش میکردن خشم حاضران رو کنترل کنن. تعداد لباس شخصیها بر سر مزار خیلی زیاد بود و اجازه نمیدادن کسی بره، هرکی از اونجا رد میشد میگفتن از اینطرف نمیتونی بری و نذاشتن تجمعی شکل بگیره. مزدورا هیچ توجهی به درخواست خانوادم مبنی بر پخش ویدیوهای ضبط شده تو مترو نداشتن 👇🏼👇🏼👇🏼
@LoabatK - Loabat
من #بابک_اسدی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱۶ فروردین ماه ۱۳۹۶. سی و دو سالم بود، متولد ۱۳۶۴. فرزند شمسی و جهانگیر و اهل تهران و ساکن کرج بودم. بین فامیل و آشناها معروف بودم به مهربونی، مردم داری و کمک به دیگران. اعتراضات سراسری به نتایج انتخابات ریاست جمهوری در تیر ماه ۱۳۸۸ شروع شده بود. منم دلم میخواست با هموطنام به خیابون برم و حقمو فریاد بزنم به همین خاطر روز ۱۸ تیر ماه با پدر و مادرم از کرج رفتیم تهران که به تظاهرات بپیوندیم. داشتیم از خیابون آزادی به طرف انقلاب میرفتیم، سر چهار راه اسکندری، حوالی تقاطع نواب-توحید، دیدیم که مامورای انتظامی و لباس شخصیا دارن یه خانم رو کشان کشان با خودشون میبرن. من و چند نفر دیگه رفتیم جلو که نذاریم ببرنش، بالاخره با مقاومت و اصرار مانع شدیم و اونا آزادش کردن و اون خانم رفت. ما که خوشحال شده بودیم هممون با هم گفتیم الله اکبر و راه افتادیم. من کمی از پدر و مادرم عقبتر بودم که ناگهان یکی از مامورای لباس شخصی که تفنگ در دست داشت به طرف من حمله ور شد و شروع کرد به ضرب و شتم! مادر و پدرم تا دیدن اومدن که جلوشو بگیرن ولی اونا رو کنار زد. با قنداق تفنگش وحشیانه ضربه های شدیدی به پهلو و شکم من وارد کرد. دو رو برمون شلوغ شد، پدر و مادرم رو بین جمعیت گم کردم ولی راننده یه ماشین پژو ۲۰۶ به کمکم اومد و منو از دست اون مزدور فراری داد و جلوتر کنار یه بانک پیادم کرد. از اونور پدر و مادرم از مردم شنیدن که یه نفر منو فراری داده و به طرف میدون توحید برده. با نگرانی اومدن و منو در حالیکه با حال بد کتک خورده بودم و به دیواری تکیه داده بودم و ناله میکردم پیدا کردن. درد زیادی داشتم، از شدت درد پیشونیم عرق کرده بود و تمام بدنم قرمز و متورم بود. پدر و مادرم منو به بیمارستان خمینی کرج رسوندن. وقتی سونوگرافی کردن گفتن چیزی نیست! رفتیم خونه ولی من حالم خوب نبود دایم عرق سرد میکردم، دو روز بعد رفتیم بیمارستان البرز و اونجا بعد از سونوگرافی گفتن چجوری زنده هستی؟ تشخیص دادن چهار لیتر خون در شکمم جمع شده و طحال پاره شده! منو سریع بردن اتاق عمل و جراحی کردن. از اون به بعد مشکلات جدی که برام پیش اومد باعث شد چندین بار تحت عمل جراحی قرار بگیرم. بعد از یکسال معلوم شد که بخاطر فشارهای زیادی که به املاء و احشاء داخلی بدنم وارد شده بود روده ها هم آسیب دیده! در واقع دکترا تمرکز روی طحال گذاشته بودن و متوجه مشکل روده نشده بودن. چهار عمل جراحی روی روده هام انجام شد و کلستومی گذاشتن، خیلی مکافات داشت و من درد زیادی داشتم. هشت سال تمام زندگی من با رنج و عذاب بود. خیلی وقتا بخاطر اینکه مادر و پدرم غصه نخورن دردم رو پنهان میکردم… نوروز ۱۳۹۶ با پدر و مادرم رفتیم اصفهان، اونجا دردم بیشتر شد جوری که مجبور شدیم سریع برگردیم تهران و رفتیم بیمارستان تریتا. دکتر بعد از معاینه به این نتیجه رسید که پانکراس آسیب دیده و باید سریع جراحی بشم. عملهای متعدد باعث عفونت داخلی شدید شده بود. بعد دوباره با آمبولانس منو به بیمارستان شهدای تجریش منتقل کردن برای انجام آنژیو چون رگ قلبم هم دچار گرفتگی شده بود، با وجود تلاش زیاد دکترا من بعد از هشت سال در اثر خونریزی و عوارض عمل جراحی متعدد با درد و رنج فراوان چشم از دنیا فرو بستم…. هموطن من فقط فریاد آزادیخواهی سر دادم و مطالبه زیادی نداشتم، حقی رو طلب کردم که سالهای سال من و جوونای دیگه ازش محروم بودیم یعنی رفاه و آزادی! ولی پاسخ من قنداق تفنگ بود…من یاد گرفته بودم که تحمل نکنم به یه خانم توهین بشه یا کتک بخوره و به این جرم مزدورای حکومتی ناجوانمردانه باعث شدن هشت سال درد بکشم و با هزاران آرزو زیرخروارها خاک سرد بخوابم. الان نوبت تو هست که جای منم فریاد بزنی و مبارزه کنی، پیروزی دور نیست، روزی که ایران آزاد شد جشن بگیر و از منم یاد کن…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #همت_اسمزاده هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۴ خرداد ماه ۱۳۸۵. سی و نه سالم بود، متولد ۱۳۴۶. فرزند علی، اهل و ساکن نقده (سلدوز) در جنوب استان آذربایجان غربی بودم. من تو محله فرودآباد به دنیا اومدم و شش برادر و یه خواهر داشتم. متأهل بودم و یه دختر ۳ ساله به اسم مینا داشتم. با وجود مشکلات مالی زیادی که داشتیم دیپلممو گرفتم ولی نتونستم درسمو ادامه بدم و یه مغازه تو میدون تره بار خریدم و مشغول به کار شدم. بین فامیل و آشناها معروف بودم به خوشرویی و صمیمیت. از نوجوانی به فرهنگ آذربایجان علاقمند بودم و همه ترانه ها و رقصهای محلی ایل قاراپاپاق رو یاد گرفته بودم. تو پروسه رشد جنبش ملی دموکراتیک توی آذربایجان با مسائل سیاسی آشنا شدم و همون اوایل در مراسم سالگرد تولد بابک خرمدین تو قلعه بابک شرکت کردم. در تاریخ ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۵ مانا نیسانی کاریکاتوریست که اون موقع تو روزنامه ایران کار میکرد کاریکاتوری کشید که برای ما ترکها توهین آمیز بود و موجبات اعتراض به نژاد پرستی علیه ترکها رو فراهم کرد. شاید کاریکاتوریست و نویسنده اون مطلب و سردبیر نشریه تصوری از واکنش ترکها نداشتن و شاید اینکارو توهین حساب نمیکردن که همین نشون میداد موضوع تحقیر و تبعیض یه پدیده عادی قلمداد میشد ولی این حرکت کاسه صبر ما رو لبریز کرد. من و چند تا از دوستای صمیمی و مبارزم روز ۳ خرداد ۸۵ به همراه هزاران نفر از مردم جلوی دانشگاه پیام نور نقده جمع شدیم و به طرف فرمانداری حرکت کردیم. جلوی فرمانداری شروع کردیم به شعار دادن و برای روز بعد قرار تظاهرات گذاشتیم. فرداش یعنی در تاریخ ۴ خرداد همگی جمع شدیم و تظاهرات بزرگی جلوی اداره ارشاد شروع کردیم و راه افتادیم به طرف فرمانداری که ناگهان مزدورای حکومتی که صورتشونو با چفیه پوشونده بودن مردم بی دفاع رو با سلاحهای جنگی از هر طرف به گلوله بستن، تعداد زیادی از مردم زخمی و کشته شدن. در این بین من با شلیک مستقیم یه گلوله به زمین افتادم و در دم جان دادم… سه نفر دیگه به نامهای #حسین_فتحی_پور ، #عسگر_قاسمی و #توحید_آذریون هم توی این قیام مردمی جان باختن. این یکی از خونینترین سلسله اعتراضای ترکها بود. پیکر بیجون من و جانباخته های دیگه روز ۵ خرداد ماه ۱۳۸۵ در زادگاهمون نقده با حضور گسترده هموطنای غیورمون مظلومانه به خاک سپرده شد…. بعد از کشته شدنم نیروهای امنیتی همچنان خانوادمو آزار و اذیت میکردن و خونه ای که من با تلاش و کار زیاد تونسته بودم برای زن و بچم بسازم از دستشون درآوردن و اجازه ندادن اونجا زندگی کنن. خانواده ها تحت فشار شدید اداره اطلاعات نقده قرار گرفتن و بهشون اخطار دادن که به صورت جمعی بر سر مزار فرزندان خودشون نمیتونن برن و فقط اعضای خانواده اجازه دارن برای اجرای مراسم حضور داشته باشن. خانواده من و جانباخته های دیگه علیه قاتلان من، حسین، عسگر و توحید به دادگاه شکایت کردن. این پرونده ۲۰ متهم داشت که متهمین ردیف اول «سرهنگ محبی نیا» و «سرگرد برجعلی زیبایی» بودن. هیچ وکیلی وکالت خانواده های ما رو نپذیرفت، چندین جلسه دادگاه تشکیل شد و با وجود همه پیگیریا هیچ جواب قانع کننده ای تو آخرین جلسه رسیدگی به شکایات تو دادگاه نظامی ارومیه در تاریخ ۴ اسفند ماه ۱۳۸۶ به خانواده هامون داده نشد. دادسرای کارکنای دولت تو تهران هم حکم به تبرئه امینی فرد چوپان فرماندار سابق نقده داد که باعث شد خانواده های دادخواه با تنظیم لایحه ای به این حکم اعتراض و به دادسرا ابلاغ کنن، ولی در نهایت شکایت خانواده هامون به جایی نرسید. هموطن، من و همشهریام برای دفاع از هویت خودمون به پا خاستیم ولی حکومت ظلم و زور با شلیک مستقیم گلوله بیرحمانه ما رو کشت…ما مظلومترین و بیصداترین قربانیان نژاد پرستی تو ایران بودیم. من آرزوی بزرگ کردن مینا رو به گور سرد بردم…آزادیخواهی بهای سنگینی داشت که من ۱۷ سال پیش اونو پرداختم، تو هم سکوت نکن، مبارزه رو ادامه بده تا پیروزی، اون روز نزدیکه! روز جشن آزادی از منم یاد کن…💔 #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #عادل_کیانپور کلاوند راکی برجوئی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱۱ دیماه ۱۴۰۰. سی و هفت سالم بود متولد ۲۵ مرداد ماه ۱۳۶۳. اصالتا اهل مسجد سلیمان بودم. من در بیمارستان رازی اهواز به دنیا اومدم و ساکن اهواز و از لرهای ایل بختیاری طایفه راکی بودم. فرزند فریده(پری) و قیصر، سه خواهر و برادربه نامهای آذر، فریبا، آزیتا و امین داشتم. مهندس کنترل برق صنعت بودم و مجرد. منم #امین_کیانپور کلاوند راکی برجوئی هستم. منم کشته شدم، در تاریخ ۲۵ مرداد ماه ۱۴۰۱. سی و شش سالم بود، متولد ۲۲ شهریور ۱۳۶۵. مهندس بودم و مجرد، من و عادل برادر بودیم. منم #آزیتا_کیانپور کلاوند راکی برجوئی هستم. منم کشته شدم، در روزهای آخر آبان ماه ۱۴۰۱. ؟؟ سالم بود. شغلم مامائی بود، عادل و امین برادرام بودن. من، عادل، دوسال عضو گروه پارت آزادی کردستان بودم، وقتی فهمیدم فریب خوردم از دامشون فرار کردم و در مرداد ماه ۱۳۹۹ بعد از ورود به ایران از مرز زمینی با کردستان عراق تسلیم مامورای مرزی شدم. اونجا در جا دستگیرم کردن و به اطلاعات پیرانشهر منتقل شدم و به اتهام عضویت در جمعیتهای معارض نظام بازجوییم کردن ولی بعدا تبرئه و آزاد شدم. در واقع مزدورای سپاه قدس برون مرز رژیم در پارت آزادی کردستان منو تحویل همکارای اطلاعاتیشون تو ایران دادن! توی این کار فردی بنام «یزدان پناه » دخالت مستقیم داشت. بعد از مدتی مامورای اطلاعات ریختن تو خونمون و بازداشتم کردن،۲ ماه برای اعترافات اجباری تحت شکنجه های شدید قرار گرفتم و ۵ ماه ممنوع الملاقات بودم. در دوران بازجویی اجازه ندادن وکیل داشته باشم. خانوادم چهار ماه از من بیخبر بودن تا اینکه تونستم بهشون زنگ بزنم و خبر بدم که توی بازداشت اطلاعات هستم. اتهامات من تبلیغ عليه نظام، تبلیغ به سود گروههای مخالف، تشویش اذهان عمومی به قصد برهم زدن امنیت ملی و حمل و نگهداری ۲ قبضه سلاح جنگی بود ولی بعد از یه سال جرم دیگه هم بهم بستن و نهایتا بعد از انجام بازجویی ها به ۳ سال حبس محکوم و به زندان شیبان اهواز منتقل شدم .چند بار اعتصاب غذا کردم که اعتنایی نکردن و وعده وعید دادن. با توجه به شرایطی که برام پیش اومده بود توی یه کلیپ از تو زندان خطاب به «اژه ای»گفتم: مگه نگفتین هر کس خارج کشور هست ما کمک میکنیم به زندگی برگرده؟ منظورتون از زندگی، زندگی تو زندان بود؟ اینجور رفتارها رو نه فراموش میکنیم و نه میبخشیم. بعد از گذشت چهارده ماه، ۲ میلیارد و ۲۵۰ میلیون تومن وثیقه تعیین کردن که موقتا از زندان آزاد بشم ولی خانوادم توان تأمین چنین وثیقه ای رو نداشتن. من متعاقباً تو زندان به کرونا مبتلا شدم. مادرم بر اثر فشار روحی زیاد بخاطر دیدن شرایط من تو زندان، سکته کرد و در وضعیت نامناسب جسمی ویدیویی رو روز ۱۱ مهر ۱۴۰۰ تو شبکه های اجتماعی منتشر کرد و اتهامات مطرح شده علیه منو واهی خوند و اعلام کرد که ۱۴ ماه از حبس من تو زندان شیبان اهواز میگذره و توی آخرین ملاقاتش با من در تاریخ ۱۰ مهر ۱۴۰۰ متوجه شده که به کرونا مبتلا شدم و به دلیل عدم رسیدگی پزشکی تو شرایط بد و مرگباری به سر میبرم، مادرم تقاضای کمک مستقیم از خامنه ای کرد که بی اثر بود!! من در تاریخ ۴ دیماه ۱۴۰۰ اعلام کردم: «من عادل کیانپور زندانی سیاسی در راستای اهداف منشور حقوق بشر، در برابر ظلم حاکم بر ما به نام کشور و ملت در راه عدالت و دموکراسی اعتصاب غذای خود را به صورت رسمی در تاریخ ۴ دی ۱۴۰۰ در زندان مرکزی اهواز شروع کرده و به تمام مردم و سازمانهای حقوق بشری اعلام میکنم». ولی عوامل زندان یه هفته هیچ توجه و رسیدگی به وضعیت جسمی من نکردن، روز ۱۱ دیماه حالم وخیم شد، رفتم بهداری گفتم حالم بده بهم سرم بزنین گفتن ما سرم نداریم بخاطر تحریم!! یه تزریق انجام دادن ولی تا از بهداری رفتم تو بند حالم بد شد و حالت تهوع گرفتم افتادم و چشم از دنیا فرو بستم…. بعد از کشته شدنم مامورای اطلاعات به خانوادم خبر ندادن ولی یکی از همبندیام از تو زندان بهشون اطلاع داد. مامورا خانوادمو توی بیمارستان خمینی و ابوذر سرگردون کردن و نگفتن جسد من کجاست. خواهرم به سربازی که اونجا کار میکرد گفت فکر کن برادر خودته بگو جنازه برادرمو چیکار کردن؟ کجا بردن؟ اونم دلش سوخت و گفت: مامورای اطلاعات از در پشتی جنازه رو بردن بیرون! تا سه روز جنازه رو تحویل ندادن. نهایتا خانوادمو تهدید کردن در صورتی جنازه رو تحویل میدن که به کسی نباید چیزی بگن و خاکسپاری باید بدون سرو صدا انجام بشه. پیکر بیجون من در تاریخ ۱۳ دیماه ۱۴۰۰ در آرامستان خانوادگی روستای بهرام آباد در حومه مسجد سلیمان با حضور گسترده نیروهای امنیتی مظلومانه به خاک سپرده شد. نیروهای امنیتی همه جا بودن و از حاضرین تو مراسم فیلم میگرفتن که منجر به درگیری شد. همزمان👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼
@LoabatK - Loabat
منو شهید حکومتی اعلام کنه که کارت بنیاد شهید بهش بدن همینطور حقوق! ولی پدرم گفت با وجودیکه دستم تنگ هست ولی من پول خون بچه ام رو نمیخوام بیاد تو خونه ام و حتی دیه رو همقبول نکرد. امیر لکی(اهلی) برام این شعر رو سرود: «کشتند چو نوجوان میهن میثم میهن شده از مرگ جوان در ماتم ای خسته دلان چرا نشینیم تنها چون موج به پا شویم کنون ما با هم» هموطن من یکی از اولین جانباخته های جنبش ۸۸ بودم که تو خیابون حقمو فریاد زدم، در راه آرمانها و آرزوهام پا به میدون گذاشتم ولی حکومت ضحاک جونمو گرفت، ۱۴ سال از اون روزا میگذره ولی خانوادم هنوز دادخواه خون به ناحق ریخته شده من هستن. تو هم برای حقت بجنگ، پیروزی با ماست، روز آزادی وطن به یاد منم باش…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #زانیار_الله_مرادی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۴ آبان ماه ۱۴۰۱. بیست و پنج سالم بود، متولد ۳ آذر ماه ۱۳۷۶. فرزند خلیفه ابراهیم و اهل و ساکن سنندج و برقکار ساختمون بودم. یه سال پیش در اثر یه سانحه برق گرفتگی دست چپم رو از دست دادم و دکترا مجبور شدن اونو از وسط ساعد قطع کنن. مدتی بابت این مسیله افسرده شده بودم ولی به زندگی عادی برگشتم چون پدرم همیشه کنارم بود. با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، سنندج به راستی صحنه قیام مردمی بود. منم از همون روزای اول اعتراضات با دوستام تو خیابون عباس آباد و گلشن بودم و فریاد آزادیخواهی سر میدادم. عصر ۲۴ آبان بود، ما توی خیابون عباس آباد آتش روشن کردیم و خیابونو بستیم، اینکار باعث شد اعتراضات شروع بشه. حدود ۲۰ دقیقه بعد از بسته شدن خیابون و شروع اعتراضات ناگهان بیش از ۱۵ نیروی سرکوبگر یگان ویژه موتور سوار از سمت چهار راه گلشن و میدون نبوت و از سمت دانشکده فنی یزدان پناه به سمت کمربندی عباس آباد حمله ور شدن به طرف معترضا. ساعت ۷ بود که معترضا و سرکوبگرا نزدیک فرش نقشین درگیر شدن. مزدورا از لحظه ورود به کمربندی عباس آباد وحشیانه به سمت مردم شلیک میکردن. حتی اگه کسی توی پیاده روها بود بهش رحم نمیکردن و به طرفش شلیک میکردن، مردم از هر طرف سعی میکردن جایی پیدا کنن و مخفی بشن، انگار از آسمون ساچمه میبارید!! سرکوبگرا محاصرمون کردن و هی حلقه تنگتر میشد، مردم کمی عقب نشینی کردن و وارد کوچه ها شدن ولی مامورا تعقیبشون میکردن. تو کوی شهریور و کوی مرداد معترضا با سرکوبگرا مقابله میکردن و مامورا به سمتشون گاز اشک آور بدبویی پرتاب میکردن که باعث میشد مردم بالا بیارن. معترضا از کوی مرداد به کوی مهر فرار کردن غافل از اینکه مامورا اونجا هم در انتظارشون بودن، هر کسی سعی میکرد خودشو به یه خونه برسونه و پنهان بشه. من در حال فرار از دست مزدورا از دوستام جدا موندم، ناگهان در تقاطع کوچه کوی مهر و کوی مرداد از دو طرف موتور سوارا بهم نزدیک شدن، من دوباره شروع به دویدن کردم وارد کوی مرداد ۱۱ شدم اونا تعقیبم کردن، یکیشون از فاصله دومتری به پهلوی راستم شلیک کرد ولی من با اینکه شدیدا مجروح شدم شروع کردم به دویدن، به سمت کوی خرداد هفتم رفتم و در یکی از خونه ها رو زدم ولی صاحب خونه تا بدن خونی منو دید راهم نداد و در رو به روم بست. همون راه رو برگشتم ولی شدت جراحات امانم رو برید و افتادم روی یه تله خاک…دوستام رسیدن و سعی کردن بیدار نگهم دارن چون خونریزیم شدید بود، با کمک مردم منو به درمانگاه بردن، نزدیک درمانگاه دیگه بیهوش شدم. پرسنل اونجا تمام سعی خودشونو کردن ولی بیفایده بود و بعد از نیم ساعت مجبور شدن منو با آمبولانس به بیمارستان توحید منتقل کنن. ولی تو بیمارستان بخاطر خونریزی شدید داخلی در ناحیه ریه و صدمات ناشی از شلیک ۹۵ گلوله ساچمه ای به پهلوم از دنیا رفتم…. بعد از چند ساعت که از کشته شدنم گذشت به خانوادم اطلاع دادن و جنازمو بهشون تحویل دادن. پیکر بیجون من شبانه در تاریخ ۲۵ آبان ماه ۱۴۰۱ مظلومانه در قطعه ۱۲ بهشت محمدی سنندج به خاک سپرده شد… مراسم چهلم هم در تاریخ ۵ دیماه ۱۴۰۱ در آرامستان بهشت محمدی با حضور هموطنای غیور و خانوادم برگزار شد و مردم شروع کردن به شعار دادن. پدرم تو مراسم گفت: «زانیار فقط یه دست داشت و با همون یه دست برای آزادی به خیابون رفت». خانوادم در مراسم اولین سالگرد کشته شدنم در تاریخ ۲۵ آبان ماه ۱۴۰۲ بر سر مزارم به سوگ نشستن. هموطن آزادی بها داره و من با نثار جانم اونو پرداخت کردم. قبل از کشته شدنم در یکی از پستهای اینستاگرامم نوشته بودم: «هفت بار سقوط کن، هشت بار بایست» من ایستادگی کردم و با وجود معلولیتی که داشتم کوتاه نیومدم. تو هم برای به دست آوردن آزادی مبارزه کن، اسممو به خاطرت بسپار و روز پیروزی ازم یاد کن…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #محمدشریف_ملازهی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۵ فروردین ماه ۱۴۰۲. فقط ۱۷ سالم بود، متولد ؟. فرزند بسم الله، اهل دهستان مهبان از توابع شهرستان نیکشهر در استان سیستان و بلوچستان بودم. من بخاطر مشکلات مالی خانوادم و اینکه کمک خرجشون باشم مجبور بودم که به کار خطرناک «سوختبری» رو بیارم چون کار دیگه ای برای من و همشهریام نبود. روز ۵ فروردین ماه بود، با یکی از دوستام که از طایفه جدگال و اهل دشتیاری بود با ماشین به راه افتادیم و داشتیم توی جاده چابهار به سمت دشتیاری سوخت جابجا میکردیم که مامورای حکومتی بهمون شک کردن و افتادن دنبالمون، توی این تعقیب و گریز بود که ناگهان ماشین ما واژگون شد و آتش گرفت، من و دوستم راهی به بیرون نداشتیم و زنده زنده در آتش سوختیم و جزغاله شدیم… چند روز قبل از کشته شدنم انگار به دلم افتاده بود، خواستم یادگاری از خودم به جا بذارم و درد عمیقی که تو سینه داشتم رو با لبخندی تلخ توی یه ویدیوی کوتاه با خوندن این شعر به زبون بیارم: «من که باشم که نباشم کار دنیا لنگ نیست من بمیرم یا که بمانم کسی هم دلتنگم نیست.» هموطن من کودک کار بودم و میدونستم سوختبری شغل نیست ولی شرایط بد اقتصادی و گرسنگی، من و هموطنای بلوچمو مجبور میکرد برای یه لقمه نون با جونمون بازی کنیم. حکومت ظلم و تبعیض و تبهکار یا با تعقیب و گریز و به دنبالش واژگون شدن ماشینامون ما رو میکشت یا با تیراندازی مستقیم، به هر حال عاقبتش سوختن تو آتش بود…ما همه به دنبال نان جان دادیم و آب از آب تکون نخورد…. و تو هموطن سکوت نکن، نذار خون بیگناهایی مثل من هدر بره، برای آینده ای بهتر مبارزه کن و روز پیروزی از من و سوختبرای دیگه که تو آتش جان دادیم هم یاد کن…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #حسن_میرزاخان هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۰ فروردین ماه ۱۳۹۲. بیست و شش سالم بود، متولد ۹ خرداد ماه ۱۳۶۵. اهل و ساکن تهران، به تازگی نامزد کرده بودم و قرار بود ازدواج کنم، حتی کارت عروسیمون هم چاپ شده بود. وقتی اعتراضات سراسری به نتیجه انتخابات ریاست جمهوری در خرداد ماه ۱۳۸۸ شروع شد منم در کنار هموطنای معترضم به خیابون رفتم و اعتراض کردم. روز ۲۶ خرداد ماه بود که توی میدون ونک به سمت ولیعصر لباس شخصیها به مردم حمله ور شدن و به طرفشون شلیک کردن، ناگهان گلوله ای به پشت من توی مهره کمرم شلیک شد و افتادم زمین، مامورای مزدور بیرحمانه با ضرب و شتم روی زمین کشان کشان بردنم توی آمبولانس انداختن و آنقدر منو زدن که باسنم به شدت زخمی شد. توی بیمارستان دکترا خیلی کمک کردن تا زنده بمونم و قسمت آسیب دیده باسن رو پیوند زدن. من بخاطر گلوله ای که درست وارد ستون فقراتم شده بود قطع نخاع شدم و از اون به بعد روی ویلچر نشستم. چهار سال تمام دردهای شدیدی داشتم که غیر قابل تحمل بود، چندین بار بیمارستان بستری شدم. افسرده شده بودم و با اینکه همیشه آدم خوشرویی بودم دیگه نمیتونستم بخندم. عاقبت بعد از چهار سال مقاومت روز ۲۰ فروردین ۹۲ خیلی حالم بد شد، چشمام سیاهی رفت و از حال رفتم. خانوادم منو رسوندن بیمارستان طالقانی تهران ولی من بخاطر عوارض ناشی از گلوله ای که توی نخاع داشتم طاقت نیاوردم و چشم از دنیا فرو بستم… بعد از مرگم مزدورای حکومتی خانوادمو مجبور کردن منو بسیجی اعلام کنن و توی همه سایتهای خبری داخلی هم اینو منعکس کردن. اونا منو توی بهشت زهرا در قطعه ۵۰ که مخصوص شهدا بود و در اختیار بنیاد شهید به خاک سپردن، من «جانباز فتنه ۸۸» نامیده شدم!!! توی مراسم ختم هم مزدورا خودشون یه آخوند حکومتی آوردن و وقتی داشت سخنرانی میکرد و منو «شهید جانباز فدایی رهبر»!!! معرفی میکرد خانمایی که توی مراسم بودن با فریاد اعتراض کردن، وقتی دوباره تکرار کرد یه نفر فریاد کشید«حسن شهید جنبش سبز ایرانه»! اگه خواستی به دیدنم بیای من در بهشت زهرا قطعه ۵۰ ردیف ۱۲۴ شماره ۱ آرمیدم…. روی سنگ قبرم نوشتن: «تلخ کامی نیست مردن در سرزمین من من ایمان دارم به قرنهای سبز پیش رو و اینکه دردهایم بیهوده نبوده است» خانوادم بارها پیگیری کردن که اثری از ضارب من پیدا کنن ولی تلاششون به نتیجه نرسید و هیچکس جوابگو نبود، حتی وکیلشون «عبدالفتاح سلطانی» که وکیل نامداری بود بخاطر پیگیری چند پرونده نقض حقوق بشر دستگیر و به اوین منتقل شد و پرونده من مختومه اعلام شد! هموطن من یه قطع نخاعی گمنام بود که هیچکس در مورد بلایی که به سرم اومده بود کوچکترین اطلاعی نداشت تا روزی که «پروین فهیمی» مادر «سهراب اعرابی» به دیدن چند تا از بچه های مجروح سال ۸۸ اومد که منم یکیشون بودم و تعدادی از وضعیتم باخبر شدن. من قرار بود دو ماه بعد شمع تولد ۲۷ سالگیمو فوت کنم که عمرم کفاف نداد…. حکومت ضحاک جونمو گرفت و خون منو به عنوان شهید مصادره کرد!! من هیچ وجه اشتراکی با اونا نداشتم و برای اعتراض به خیابون رفته بودم. من با اون وضعیت و چند سال زجر و درد اونجور زندگی رو دوست نداشتم و دلم میخواست به همرزمام که کشته شدن بپیوندم…حکومت ظلم و فساد زندگی و آینده منو نابود کرده بود و من توان موندن نداشتم…تو هنوز هستی پس برای آزادیت بجنگ، برای آینده خودت و پایمال نشدن خون من و بقیه مبارزا ادامه بده و روز پیروزی به یادمون باش…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #محمد_فلاح هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۳۰ شهریور ماه ۱۴۰۱. سی و سه سالم بود، متولد ۱۳۶۸. اهل و ساکن آمل در استان مازندران بودم. متأهل، یه پسر شش ساله داشتم و همسرم فرزند دوممون رو باردار بود. شغلم پرستاری بود و تو بیمارستان خمینی آمل مشغول به کار بودم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، آمل هم صحنه قیام مردمی بود. روز ۳۰ شهریور ماه داشتم از بیمارستان به سمت خونمون میرفتم. خیابونا شلوغ بود و مردم معترض توسط نیروهای مزدور سرکوبگر هدف گلوله قرار میگرفتن، شروع کردم به کمک به مجروحان که ناگهان با شلیک مستقیم یکی از مامورا به زمین افتادم و جان باختم… بعد از کشته شدنم مامورای امنیتی خانوادمو تهدید کردن و تحت فشار گذاشتن که منو شهید بسیجی اعلام کنن، پدرمو مجبور به مصاحبه ای توی تلویزیون کردن که بگه من توسط معاندین و افراد آموزش دیده کشته شدم نه مزدورای سرکوبگر حکومتی!! پیکر بیجون من در زادگاهم به عنوان بسیجی به خاک سپرده شد و همه سایتهای خبری دولتی اینو اعلام کردن ولی این دروغی بیش نبود و من بسیجی نبودم! هموطن مزدورای ضحاک منو بیگناه کشتن و برای سرپوش گذاشتن روی جنایتشون یکی از خودشون معرفیم کردن! اونا نذاشتن من فرزندی که پا به دنیا نذاشته بود رو ببینم و آرزوی بزرگ کردن بچه هامو به گور سرد بردم. جرمم آزادیخواهی بود وکمک به هموطنای مجروحم. سکوت تو تاوان سختی داره، شجاع باش و در مقابل حکومت زور و ظلم ایستادگی کن، برای آینده ای بهتر در انتظار خودت و فرزندانت، به خودت ایمان داشته باش و ادامه بده آزادی رو که به دست آوردی به یاد من و هزاران کشته وطن هم باش….💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #یزدان_آقاجانی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱ آذر ماه ۱۴۰۱. سی و هشت سالم بود، متولد ؟. اهل و ساکن تهران بودم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، منم در اعتراضات شهریار شرکت میکردم و با هموطنای معترضم تو خیابونا همراه میشدم. اوایل مهر ماه بود که مزدورای حکومتی منو تو تجمعات شهریار وحشیانه دستگیر کردن. توی زندان حدود دو ماه تحت شکنجه های شدید قرار گرفتم، در اثر ضرب و شتم وحشیانه تمام بدنم له و کبود شده بود، دست و پاهام رو شکوندن، و من بیگناه عاقبت تاب نیاوردم و زیر شکنجه چشم از دنیا فرو بستم…. از اونطرف خانوادم دو ماه تمام همه جا رو به دنبالم گشتن، به همه ارگانها سر زدن ولی اثری از من پیدا نکردن. بعد از دو ماه یه نفر بصورت ناشناس با خانوادم تماس گرفت و گفت که ما جنازه رو پیدا کردیم بیاین تحویلش بگیرین ولی وقتی خانوادم مراجعه کردن دیدن که جنازه من قبلا دفن و قبر بتون ریزی شده! یه شاهد به خانوادم اطلاع داد که جسد رو تازه و شبانه دفن کردن، اونا یه عکس هم از جنازم قبل از دفن دیدن با بدن له شده و کبود که آثار شکنجه روش کاملا مشخص بود. نیروهای امنیتی به خانوادم اجازه نبش قبر ندادن و با وجودیکه خانواده میخواستن جسد منو ببرن بهشت زهرا دفن کنن ولی بهشون اجازه اینکارو ندادن. اونا به عمد روی سنگ قبرم تاریخ اردیبهشت رو زده بودن و به کارگرای قبرستون هم تاکید کرده بودن که هر کسی سوال کرد بگن من قبل از اعتراضات و توی اردیبهشت ماه فوت شدم. کنار قبر من ۲۰ جسد دیگه هم دفن شدن که از اونا هیچ اطلاعاتی نبود. پیکر بیجون من در آرامستان شهریار ناجوانمردانه و حتی بدون حضور خانوادم دفن شده بود…. نیروهای امنیتی خانوادمو شدیدا تهدید کردن و مجبورشون کردن که بگن من خودکشی کردم! ولی اونا مطمین بودن این دروغه و من به قتل رسیدم. هموطن من برای آزادیخواهی به میدون رفتم و زیر شکنجه کشته شدم، روی سنگ قبرم نوشتن «اردیبهشت ماه، ناشناس مرد»! اونا حتی از جسم بیجون من میترسیدن و سعی در مخفی کردن حقیقت داشتن. اگه سکوت کنی خون من و همرزمام پایمال میشه، تو هم حقتو طلب کن و برای آزادی بجنگ، روزی که ریشه ظلم از سرزمینمون کنده شد و جشن گرفتی به یاد منم باش، اون روز دور نیست…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #غلامحسین_پور_شیرزاد هستم. من اعدام شدم، در تاریخ ۲۰ خرداد ۱۳۷۱. چهل و سه سالم بود، متولد ۱۳۲۸. فرزند علی اصغر، اهل یزد و ساکن مشهد بودم. متأهل و صاحب هشت فرزند. شغلم تکنسین تعمیرات دیزل و کارمند شرکت راه آهن مشهد بودم. بین فامیل و دوستام معروف بودم به با ایمان بودن و مهربونی و انساندوستی که آزارم به هیچکس نرسیده بود و به همه کمک میکردم. من اصولا به هیچ گروه و حزب سیاسی وابستگی نداشتم. روز ۹ خرداد ۱۳۷۱ بود. مقامات شهرداری به دستور «علی جنتی» وارد عمل شده بودن و برای تخریب ساختمونای غیر مجاز و تخلیه اجباری زاغه نشینای کوی طلاب بلدوزرها رو فرستاده بودن. اون منطقه دهها هزار کارگر شاغل توی کارخونه های اطراف را سکنی داده بود، به همین دلیل مردم مشهد آتش خشمشون شعله ور شد و به اعتراض برخاستن. وقتی تخریب کننده ها به انتهای خیابون طبرسی تو کوی طلاب رسیدن مردم حاضر به واگذاری خونه هاشون نشدن و شروع به مقاومت کردن، یه بچه نه ساله با گلوله مزدورای حکومتی تو راه مدرسه کشته شد، مردم خشمگینتر شدن و از محله های دیگه شهر به کمک مردم این منطقه اومدن و در نهایت کلانتری ۳ و ۴ مشهد به تصرف مردم دراومد و مسلح شدن. درگیریا باعث شد که مردم خشمگین چند تا بانک و موسسه مالی که مالکش آستان قدس رضوی بود رو به آتش کشیدن و تو شهر به تظاهرات پرداختن. توی چند شهر دهها هزار نفر به مخالفت با ج ا همزمان به تظاهرات پیوستن. س پ ا ه و نیروهای انتظامی وحشیانه به مقابله برخاستن و به طرف تظاهر کننده ها تیراندازی کردن. تعدادی رو بازداشت کردن که بعدا به زندانهای طویل المدت و شلاق محکوم شدن و طولانی مدت در انتظار احکام موندن. ناگهان عده ای بسیجی دور و بر کلانتری ۴ مشهد به من حمله کردن و پتویی روی سرم انداختن و دستگیرم کردن و با خودشون بردن. منی که اصلا توی تظاهرات شرکت نکرده بودم! توی دوره حبس از ملاقات، تماس تلفنی با خانوادم و دسترسی به وکیل محروم بودم. اتهامات من ایجاد رعب و هراس و سلب آزادی و امنیت مردم به طور مسلحانه، تخریب و سوزوندن اماکن دولتی و مردم تو مشهد اعلام شد!! کیهان منو سرکرده و محرک اوباش و آشوبگرا معرفی کرد، منو متهم کردن به قتل و سرقت و حمله!! تحت شکنجه های طاقت فرسا ازم اعترافات اجباری برعلیه خودم گرفتن ولی قبلش بارها اعلام کردم که توی این اعتراضات نقشی نداشتم و به اشتباه دستگیر شده بودم. دادگاه انقلاب اسلامی مشهد منو به مرگ محکوم کرد! حکم من توسط هیئتی از قضات ویژه تایید شد و از طرف رئیس قوه قضاییه وقت «محمد یزدی» برای اطمینان از سرعت محاکمه من و سه نفر دیگه که در رابطه با اعتراضات دستگیر شده بودیم ابلاغ شد. در صبحی غم انگیز تو زندان وکیل آباد مشهد منو بیگناه به دار آویختن…. بعد از اعدام پیکر بیجونمو به خانوادم تحویل دادن و طبق وصیتم توی آرامگاه خواجه اباصلت مشهد مظلومانه به خاک سپرده شدم… من که نتونسته بودم با خانوادم پیش از اعدام دیداری داشته باشم توی یه وصیت نامه و دستنوشته کوتاه ازشون خداحافظی کردم. هموطن ۳۱ سال از اعدام من، جواد گنجی خانلو، حمید جاوید و علی صادقی که فقط در فاصله ۱۱ روز بعد از شروع اعتراضات زاغه نشینای مشهد انجام شد میگذره. من به ناحق سربدار شدم و هشت تا بچه یتیم روی دست همسرم گذاشتم. نذار خون من و هزاران کشته شده بیگناه توی سالهای حکومت ظلم و ستم ضحاک پایمال بشه، در راه آزادی مبارزه کن و روزی که به دستش آوردی به یاد منم باش…💔 #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #حسن_ناصری هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۵ آذرماه ۱۴۰۱. سی و هشت سالم بود متولد ۱۳۶۳. اهل و ساکن مشهد در استان خراسان بودم و متأهل و صاحب دو فرزند، یه دختر دوازده ساله و یه پسر پنج ساله. اصولا آدمی جدی و مهربون و به فرهنگ و تاریخ ایران علاقه زیادی داشتم. ورزشکار حرفه ای در بوکس بودم. قهرمان اسبق تیم ملی بوکس، قهرمان کشور و عضو تیم ملی در سال ۱۳۸۴ تو مسابقات ۲۰۰۶ قطر و عضو تیم ملی در سال ۸۵ در مسابقات بینالمللی و قهرمان مدال طلای یادواره بودم. سال ۱۳۸۴ تو مسابقات مشت زنی قهرمانی کشور از من بعنوان یه شگفتی یاد شد که در حالی که دوران خدمت سربازی رو میگذروندم و فقط ۹ ماه بود که بوکس رو شروع کرده بودم تونستم مدال نقره به دست بیارم. سال ۱۳۸۶ یه باشگاه بوکس به نام کوروش باز کردم که به جوونا آموزش میدادم ولی چون عکس خمینی و خامنه ای رو حاضر نشدم به دیوار بزنم به بهانه های مختلف باشگاه رو پلمب کردن، ولی بعدش توی باشگاههای دیگه آموزش میدادم. سال ۱۳۹۷ بود که رفتم شیراز به دیدن تخت جمشید و پاسارگاد. تو پاسارگاد شروع کردم به شعار ضد حکومتی و اعتراض که مامورا بازداشتم کردن و انتقالم دادن به زندان عادل آباد شیراز، مدتی اونجا بودم و آزاد شدم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، منم از همون آخرین روزای شهریور در کنار هموطنام به خیابون رفتم و آزادی رو فریاد زدم. هر شب با دوستام به تجمعات میرفتم تا اینکه روز چهلم مهسا امینی مامورا از روی پلاک موتورم منو شناسایی کردن و حمله کردن که بگیرنم ولی از دستشون در رفتم و دوهفته ای مخفی شدم. بعد که خانوادم دیدن خبری نیست بهم اطلاع دادن که میتونم برم خونه پدرم و همسر و بچه هامو ببینم. بعد از ظهر ۵ آذر ماه بود که رفتم خونه ولی ۱۷ تا مامور که در کمینم نشسته بودن جلوی چشم زن و بچه هام به خونه پدرم یورش آوردن و با من درگیر شدن و چون من زورم زیاد بود حریفم نشدن ولی ناگهان اسلحه رو درآوردن و گلوله ای به سینه من شلیک کردن، افتادم زمین و مجروح شدم، مزدورا منو بردن بیمارستان ولی در اثر شدت جراحات وارده طاقت نیاوردم و جان باختم…. بعد از کشته شدنم مامورای امنیتی خانوادمو به شدت تحت فشار گذاشتن و تهدید کردن که در مورد نحوه کشته شدنم نباید جایی صحبت کنن و حق ندارن کشته شدنمو رسانه ای کنن. همسرم تهدید شد که اگه سکوت نکنه به سر بچه هامم همین بلا رو میارن. به خانوادم گفتن که فوت منو باید خودکشی اعلام کنن! رییس پلیس آگاهی خراسان توی یه سناریوی نخ نما شده گفت که من حین دستگیری با خوردن قرص برنج خودکشی کردم!! جنازه من روز ۷ آذر ماه ۱۴۰۱ به خانوادم تحویل داده شد اونم به این شرط که مراسم خاکسپاری باید در سکوت خبری برگزار بشه. پیکر بیجون من مظلومانه در همون روز تو باغ خواجه ربیع دوم خراسان رضوی توسط نیروهای سرکوبگر و در جو شدیدا امنیتی به خاک سپرده شد. هموطن من به جرم آزادیخواهی کشته شدم، سهم خودمو با گلوله ای در سینه به وطنم ادا کردم. سالها برای کشورم افتخار آفریدم ولی حکومت مستبد ضحاک برای دوام خودش جون من و هزاران جوون دیگه رو گرفت، من که جز مدال آوردن و کسب اعتبار برای وطنم کاری نکرده بودم، به راستی به چه جرمی آرزوی بزرگ کردن بچه هامو به گور سرد بردم؟ الان نوبت تو هست که راه من و جانباخته های دیگه رو ادامه بدی و ریشه ظلم رو از سرزمینمون قطع کنی، روزی که ایران آزاد شد از منم یاد من…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #فاروق_علیزاده هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۵ آذر ماه ۱۴۰۲. فقط ۱۷ سالم بود، متولد ؟. فرزند عثمان و غنچه، سه برادر و خواهر داشتم بنامهای خالق، نو قله و لیلا. اهل و ساکن روستای گنمان از توابع بخش مرکزی «ربط» شهرستان سردشت در استان آذربایجان غربی بودم.شغلم کولبری بود، در واقع من کودک کاری بودم که برای کمک به معیشت خانوادم مجبور به کولبری شده بودم. بامداد یکشنبه ۵ آذر ماه ۱۴۰۲ بود. با کولبرای دیگه تو مرز «هه نگه ژال» بانه در استان کردستان در حین کولبری بودیم که نیروهای هنگ مرزی با تفنگ ساچمه ای از فاصله نزدیک و بدون اخطار قبلی شروع کردن بهمون شلیک کردن، ناگهان من از ناحیه سر هدف مستقیم شلیکشون قرار گرفتم و در دم جان دادم…کولبرا جنازه منو روی کولشون برگردوندن… پیکر بیجون من در همون تاریخ ۵ آذر ماه ۱۴۰۲در زادگاهم مظلومانه به خاکسپرده شد. مراسم ختم هم در تاریخ ۶ آذر ماه ۱۴۰۲ تو مسجد فاروق اعظم سرچشمه برگزار شد. هموطن من به جرم فقر، ناجوانمردانه کشته شدم، حکومت جنایتکار منو کشت و بعد قاچاقچی معرفیم کرد! من که به جای تحصیل و کودکی کردن، تو سرمای سوزان زمستون و گرمای طاقت فرسای تابستون تو کوهستانهای پر خطر کردستان کولبری میکردم و حتی اگه بار سنگین زمینم میزد دوباره با لبخند بلند میشدم و ادامه میدادم، من که به دنبال نان جان دادم و گلوله نصیبم شد. من رفتم ولی تو هنوز هستی که برای آینده ای بهتر با حکومت ظالم مبارزه کنی، روز آزادی، روزی که ریشه ظلم کنده شد به یاد منم باش….💔
@LoabatK - Loabat
من #ابوذر_صفری_هفشجانی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ؟ آذر ماه ۱۴۰۱. ؟ سالم بود. فرزند اصغر، اهل و ساکن هفشجان شهرکرد در استان چهار محال و بختیاری و ورزشکار بودم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، مردم غیور شهرکرد هم به پا خاستن. در اعتراضات آبان ماه ۱۴۰۱ منم در کنار هموطنام به خیابون رفتم و در مقابل ظلم و ستم حکومت جنایتکار فریاد آزادیخواهی سر دادم. مزدورای سرکوبگر منو دستگیر کردن، مدتی در بازداشت بودم و بعد آزاد شدم. جنایتکارای حکومت دست از سرم برنداشتن، یه روز که توی خونه تنها بودم چند تا لباس شخصی ناشناس به خونمون یورش آوردن و با ضرب و شتم منو به داخل دستشویی بردن و به قتل رسوندن… بعد از کشته شدنم نیروهای امنیتی پدر و مادر سالخوردمو شدیدا تحت فشار گذاشتن که باید علت فوت رو خودکشی اعلام کنن. اونا رو تهدید کردن که نباید کشته شدنمو رسانه ای کنن و وادارشون کردن به سکوت…. پیکر بیجون من مظلومانه در زادگاهم در آرامستان هفشجان شهرکرد به خاک سپرده شد. اولین سالگرد کشته شدنم امروز ۹ آذرماه ۱۴۰۲ بر سر مزارم برگزار شد. هموطن من یکی از کشته شده های گمنامم که هیچ اطلاعات بیشتری در موردم در دسترس نیست. من در اوج جوانی تنها به جرم آزادیخواهی بیرحمانه کشته شدم و زیرخروارها خاک سرد به ابدیت پیوستم، برای هدفم جنگیدم و جان دادم. راه منو ادامه بده و نذار خونم پایمال بشه. اسممو به خاطر بسپار و روز آزادی وطن به یاد منم باش…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #یاور_ویسی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۵ آذر ماه ۱۴۰۲. بیست و هفت سالم بود، متولد؟. چهار سال بود که ازدواج کرده بودم و صاحب دو فرزند، یه دختر دو ساله و یه پسر ۵ ماهه شده بودم. من اهل و ساکن روستای قلقله از توابع بخش مرکزی شهرستان ثلاث باباجانی در استان کرمانشاه بودم. عاشق فوتبال و برای تامین معیشت خانوادم مجبور بودم کولبری کنم چون کار دیگه ای نتونستم پیدا کنم. یک شنبه شب ۵ آذرماه بود، من با تعدادی از کولبرای دیگه راهی منطقه مرزی شهر نوسود پاوه تو استان کرمانشاه شدیم. ما هنوز وارد مرز عراق نشده بودیم و حتی باری وارد نکرده بودیم، بدون بهانه حمل بار یا کالا ناگهان از طرف نیروهای مرزبانی و از فاصله نزدیک بدون اخطار قبلی هدف تیراندازی قرار گرفتیم. اونا از پشت سر با کلاشینکف به سر من شلیک کردن، شدیدا مجروح شدم و افتادم زمین…کولبرا منو روی کولشون گذاشتن و سریع به بهداری نوسود منتقل کردن ولی من بر اثر شدت جراحات وارده به سرم چشم از دنیا فروبستم…. هموطن من میدونستم کولبری شغل نیست ولی برای تامین هزینه های زندگی راهی بجز این نداشتم و مجبور بودم زندگیمو به خطر بندازم، اونم برای یه درآمد بخور و نمیر. توی سرمای شبای زمستون رشته کوههای زاگرس رو طی میکردم و از بین مینهایی که از زمان جنگ ایران و عراق هنوز توی زمین بجا مونده میگذشتم، از جلوی پاسدارهای باجگیر باید عبور میکردم همینطور نیروهای مرزبانی که هر شب جان کولبری رو میگرفتن. من و صدها کولبر دیگه تو این سالها کشته و زخمی شدیم و آب از آب تکون نخورد، ما کارگرای اجیر شده دلالهایی بودیم که باید بار رو از یه نقطه مرز میبردیم یا دریافت میکردیم. سود رو تجار میبردن بدون خطر و دستمزد ناچیز رو ما میگرفتیم با خطر مرگ، و این در حالی بود که ما قاچاقچی معرفی میشدیم! بله من برای نان جان دادم و آرزوی بزرگکردن فرزندامو به گور بردم. برای آینده بهترخودت و فرزندانت با حکومت زور و جنایت مبارزه کن و روزی که پیروز شدی از من و صدها کولبر مظلوم هم یاد کن….💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #حمدالله_زمانی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۸ مرداد ۱۳۵۷. پنجاه و هفت سالم بود، متولد ۱۳۰۰. فرزند سنگور و ایران بودم و چهار برادر داشتم: احمد، محمود، فرج و رمضان و دو خواهر: فاطمه و مهین. من از یه شهر دور به آبادان مهاجرت کرده و اونجا ساکن شده بودم. متأهل بودم و چهار فرزند داشتم بنامهای: حسن، حسین، عزت و عصمت. یه ماشین داشتم که با اون مسافر کشی میکردم و خرج زندگیمونو در می آوردم. شب گرم تابستون شنبه ۲۸ مرداد بود. اونشب با اینکه خسته از سر کار برمیگشتم، شوق دیدن فیلم جدید گوزنها ساخته مسعود کیمیایی رو توی سینما رکس در آخرین سانس شب داشتم. اون سینما بیست سال پیش تو خیابون شهرداری آبادان ساخته شده بود و در طبقه دوم یه پاساژ بود. بلیطم برای ساعت ۹:۴۵ دقیقه شب بود. همه روی صندلی هاشون نشستن و فیلم شروع شد. مشغول تماشای فیلم بودیم که ناگهان بوی سوختگی و دود همه جا رو فرا گرفت، همهمه شد، صدای جیغ و فریاد مردم به آسمون میرفت، درها قفل بودن و راه فراری وجود نداشت، من و بیش از ششصد نفر از مردم بیگناه زنده زنده تو آتش سوختیم….عده ای از استشمام دود خفه شدن، عده ای زیر دست و پا له شدن و آخرش همه سوختن و جزغاله شدن….و این پایان تلخ یه فیلم واقعی بود که به دست کثیف خمینی طراحی شده بود. توی اون شب شوم، سرایدار سینما به نام «جمی» با همدستی چند جنایتکار دیگه درها رو با زنجیر از بیرون قفل کردن و درهای ورودی و خروج و داخل سینما رو با کمک تاریکی سالن به تینر آغشته کردن و آتش رو روشن کردن… بعد از کشته شدنم جنازه من و اجساد دیگه چندین لایه روی هم تلنبار و با لودر جابجا شدن، جسدها به صندلیهای سوخته چسبیده بودن، قیامتی بود اونروز… اجسادمونو توی یه قبر دسته جمعی در ابعاد ۷۰ در ۷۰متر در آرامستان آبادان به خاک سپردن… از اون به بعد آخوندها شروع کردن پای منبرها و توی عزاداریا که آی مردم آتش زدن سینما رکس کار شاه و ساواک بود، ولی بعد از انقلاب معلوم شد که دست اوباش جنایتکار خمینی تو کار بوده و توسط انقلابیون به سرکردگی «حسین تکبعلی زاده» و سه نفر دیگه به تحریک «محمد کیاوش» انجام شده بوده. در واقع آخوندا با نسبت دادن این جنایت به حکومت پهلوی عامل برانگیختن مردم برای شورش ۵۷ شدن. اونا میخواستن مردم آبادان که بزرگترین پالایشگاه دهه ۵۰ تو ایران رو داشتن بپاخیزن و بر علیه شاه قیام کنن. «جمی » سرایدار سینما رکس بعد از انقلاب ۵۷ سالها نماینده ولی فقیه و امام جمعه آبادان شد!! هموطن ،خانواده من بعد از قتل وحشتناکم آسیبهای زیادی دیدن. حسین پسرم دچار افسردگی شدید شد و تا الان دلتنگمه…حسن پسر بزرگم به مرحله فروپاشی روانی رسید و خودسوزی کرد…ولی در نهایت زندگی ادامه داشت و من صاحب نوه هایی از دخترم عصمت شدم که پزشک شدن و حسرت دیدنشونو به گور بردم، دخترم عزت رو نتونستم دیگه هیچوقت در آغوش بگیرم….از اون شب غم انگیز ۲۸ مرداد ۴۵ سال شوم میگذره، من سالهاست کشته شدم اما خانوادم هنوز دادخواهن و منتظر روز محاکمه و انتقام….به امید روزی که توی هر میدون، تو همه شهرای ایران مردم با لباس و موسیقی های محلیشون برقصن و آزادی رو جشن بگیرن، اونروز از منم یاد کن….💔 #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #مصطفی_مباشر هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۵ آذر ماه ۱۴۰۱. سی و چهار سالم بود، متولد ۸ فروردین ماه ۱۳۶۷. اهل شهرستان استهبان در استان فارس و ساکن شیراز بودم، شغلم کارگر جوشکاری بود. وقتی اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی شروع شد، منم که دغدغه آزادی وطن و هموطنامو داشتم در کنار مردم معترض تو شیراز به خیابون رفتم. روز ۳۱ شهریور ماه ۱۴۰۱ توی تظاهرات شرکت کردم و توسط نیروهای امنیتی ربوده شدم. من دو ماه تموم توی بازداشتگاه تحت شکنجه های شدید قرار گرفتم، عاقبت تاب نیاوردم و زیر شکنجه مزدورا کشته شدم… از اون طرف خانوادم وقتی دیدن خونه برنگشتم خیلی نگران شدن و همه جا رو دنبالم گشتن، همه بیمارستانها، سردخونه ها و ارگانهای دولتی ولی هیچ اثری از من پیدا نکردن. وقتی از بازداشت من مطلع شدن مامورا تهدید کردن که خبر بازداشت نباید رسانه ای بشه ولی بعد از گذشت دو ماه در تاریخ ۵ آذر ماه تماسی با خانوادم گرفته شد و ازشون خواستن برای شناسایی جنازه من مراجعه کنن. وقتی اونا رفتن و جسدمو شناسایی کردن مجددا به شدت تهدید شدن که نباید قتل من رسانه ای بشه و علت فوت هم باید ایست قلبی عنوان بشه و اگر قبول نکنن جنازه رو تحویل نمیدن. پزشک قانونی علت فوت رو نامعلوم اعلام کرد! و وقتی خانوادم ازشون سئوال کردن چرا نامعلومه؟ نیروهای امنیتی تهدیدشون کردن و گفتن باید سکوت کنن چون برای بقیه اعضای خانواده هم مشکل درست میکنن. پیکر بیجون من با حضور گسترده نیروهای امنیتی و لباس شخصیها، مظلومانه در سکوت خبری و تو شیراز به خاک سپرده شد. اونایی که موقع خاکسپاری جسد منو دیدن از شکستگی بینی و کبودی صورت و بقیه اعضای بدنم خبر دادن. بعد از کشته شدنم خونمون تا چند روز شدیدا تحت کنترل نیروهای امنیتی بود. هموطن من قبل از کشته شدنم به دوستام گفتم: نمیخوام بمیرم، میخوام فلاکت آخوندا رو ببینم! من دیگه تو این دنیا نیستم ولی مطمینم همه هموطنام بزودی اون روز رو میبینن، وقتی وطن آزاد شد از منم یاد کن.. 💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #سارینا_شیری هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۹ مهرماه ۱۴۰۱. فقط ۱۸ سالم بود، متولد؟. اهل و ساکن جوانرود از شهرهای استان کرمانشاه و دانش آموز دبیرستان نسیم در کرمانشاه بودم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، وقتی هموطنای غیور من در جوانرود به اعتراضات پیوستن منم با دوستام در کنارشون به خیابون رفتم و حقمو فریاد زدم. روز ۹ مهرماه بود، اونروز توی تجمع سرکوبگرا وقتی به مردم حمله ور شدن، ناگهان منو گیر آوردن و در فرصتی دزدیدن…. توی بازداشتگاه به شدت تحت شکنجه قرار گرفتم و بمن تجاوز شد…عاقبت بدن نحیف من تاب نیاورد و زیر شکنجه جان باختم…. خانوادم ده روز از من بیخبر بودن، همه جا رو دنبالم گشتن ولی اثری ازم نبود، نیروهای امنیتی منو کشتن و ده روز تمام پیکر بیجونمو به خانوادم تحویل ندادن. بعد از ده روز بهشون اطلاع دادن و شدیدا تهدیدشون کردن که باید فوت منو برا اثر خودکشی اعلام کنن و به همه بگن از اتوبوس بیرون پریدم و کشته شدم!!! جنازه من عاقبت در سر پل ذهاب به خانوادم تحویل داده شد، اونا تحت فشار زیاد مجبور به سکوت شدن و قتل من اطلاع رسانی نشد…حتی همکلاسیهام آنقدر تهدید شدن که هیچ کدومشون در مورد من حرفی نزدن. قطعی اینترنت توی اون روزها هم دلیل دیگه ای شد برای رسانه ای نشدن قتل من. هموطن من در شروع جوانی با هزاران امید به آینده با بیرحمی فقط به جرم آزادیخواهی زیر خروارها خاک سرد خوابیدم و به ابدیت پیوستم. مزدورا آنقدر خانوادمو ترسوندن که من شدم یکی از جانباخته های گمنام که اطلاعات بیشتری در موردم موجود نیست. تو سکوت نکن، در مقابل ظلم ایستادگی کن و بجنگ تا خون من و هزاران کشته شده دیگه پایمال نشه، آزادی حق توست، روزی که پیروز شدی به یاد منم باش…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #میثم_جعفری هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۳۰ شهریور ماه ۱۴۰۱. ؟؟سالم بود. فرزند محمد علی، اصالتا افغان و ساکن ورامین در استان تهران بودم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی وقتی مردم غیور ورامین هم به پا خاستن منم در کنارشون به خیابون رفتم و پا به پای اونا اعتراض خودمو فریاد زدم. روز ۳۰ شهریور ماه ۱۴۰۱ بود که وقتی مزدورای سرکوبگر به مردم حمله ور شدن و به سمت اونا شلیک میکردن ناگهان گلوله ای بر بدن من نشست و به زمین افتادم و جان باختم… همرزم شاید من اصالتا هموطنت نبودم ولی در کنار تو برای آزادی ایران جنگیدم و جان فدا کردم چون انسانیت مرز نمیشناسه. من یکی از جانباخته های گمنامم که اطلاعات بیشتری در موردم موجود نیست. تو هم مبارزه کن تا پیروزی راهی نمونده، اسممو به خاطر بسپار و روز آزادی از منم یاد کن….💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #حلیمه_سمیری هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱ آذر ماه ۱۳۹۸. سی و چهار سالم بود، متولد؟. اهل و ساکن آبادان بودم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از گرون شدن ناگهانی قیمت بنزین در آبان ۹۸، دامنه اعتراضات به آبادان هم کشیده شد. روز ۲۵ آبان ماه بود که منم در کنار هموطنام به خیابون رفتم و نارضایتی خودمو از وضع موجود در ایران فریاد زدم. اونروز نیروهای مزدور امنیتی منو دزدیدن، در بازداشتگاه تحت شکنجه های شدیدی قرار گرفتم. تا حد مرگ منو کتک زدن، با کابل بر بدن نحیف من ضربه میزدن، تمام بدنم کبود شده بود، حتی جنایتکارا مثل حیوونای وحشی پاهای منو با دندان گاز گرفتن، روی تنم آثار عمیقی از جای دندون گرفتگی دیده میشد. من نهایتا تاب نیاوردم و زیر شکنجه چشم از دنیا فرو بستم…. از اونطرف خانوادم وقتی به خونه برنگشتم با نگرانی همه جا رو به دنبالم گشتن ولی اثری از من پیدا نکردن. روز ۱ آذر ماه ۱۳۹۸، مامورای امنیتی پیکر شکنجه و زخمی شده منو با بیرحمی بردن جلوی خونه پدرم رها کردن…خانوادم که تا اون موقع از سرنوشت من بیخبر بودن ناگهان پشت در خونه با جسد من مواجه شدن. هموطن من یکی از جانباخته های گمنامم که اطلاعات بیشتری در موردم موجود نیست. من در راه آزادی وطنم مبارزه کردم و بهای سنگینی پرداخت کردم. نذار خونم پایمال بشه، تو هم در راه نابود کردن حکومت جنایتکار تلاش کن و روزی که پیروز شدی از منم یاد کن…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #ارشاد_رحمانیان هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۴ آذرماه ۱۳۹۸. بیست و چهار سالم بود، متولد ۲۸ آذرماه ۱۳۷۴. فقط یه برادر کوچکتر داشتم به نام میلاد. فرزند هاجر و ؟. پدرم معلم بازنشسته در مریوان بود. اهل روانسر یکی از شهرستانهای استان کرمانشاه، ساکن مریوان در استان کردستان و لیسانس رشته هوشبری از دانشگاه علوم پزشکی سنندج بودم. در دوران تحصیل جزو دانشجوهای برتر علمی و ورزشی بودم. یه سال بود که درسم تموم شده بود و به صورت طرح موقت قبل از شروع خدمت سربازی در بیمارستانی تو شهر سروآباد در غرب استان کردستان مشغول به کار بودم و داشتم خودمو برای فوق لیسانس آماده میکردم. ورزشکار بودم و تو رشته بدنسازی و ورزشای رزمی فعالیت داشتم. اهل مطالعه، علاقمند به ادبیات و شاعر مورد علاقم خیام بود و به زبان انگلیسی هم مسلط بودم. موسیقی سنتی رو خیلی دوست داشتم و در اوقات فراغت به تاتر میرفتم. اصولا پر انرژی، خنده رو، به همه روحیه میدادم مثبت، خالص، دل پاک، امین و قابل اعتماد برای دوستام بودم. این جمله همیشه ورد زبونم بود: «آنچنان هستی که مینماید»…دلم میخواست دنیا رو بگردم و یه روز جهانگرد بشم. عاشق حیوونا بودم و عادت داشتم توی محلمون به سگ و گربه ها غذا بدم. با شروع اعتراضات سراسری به گرون شدن ناگهانی قیمت بنزین در آبان ماه ۹۸، منم روز ۲۵ آبان در کنار همشهریای غیورم به تجمعات پیوستم تا انزجار خودمو از رژیم فریاد بزنم. فردای اونروز در ۲۶ آبان ماه مادرم که بیمار بود رو به بیمارستان بردم و باهم برگشتیم خونه، به مادرم گفتم کار دارم و میرم برمیگردم ولی من دیگه برنگشتم….مامورای امنیتی که در کمینم بودن منو دزدیدن و به بازداشتگاه بردن. من چهار هفته تحت شدیدترین شکنجه ها قرار گرفتم، مامورا بعد از شکنجه تیری به سرم شلیک کردن و جسم بیجون منو بردن و در حاشیه سد گاران رها کردن…. از اونطرف خانوادم وقتی دیدن خونه برنگشتم همه جا رو به دنبالم گشتن. اداره پلیس، بیمارستانها و همه نهادهای امنیتی و اطلاعاتی رو سر زدن ولی خبری از من نبود. مریوان رو گشتن و بعد رفتن سنندج، ولی اونجا هم اثری از من نبود. چند روز بعد از یکی از نهادهای امنیتی با خانوادم تماس گرفتن و گفتن من در سنندج بازداشت هستم ولی روز بعد منکرش شدن! دوباره چند روز بعد بهشون زنگ زدن و گفتن یه جسد پیدا شده بیاین برا شناسایی ولی وقتی رفتن دیدن جنازه من نبود. سرانجام روز ۲۴ آذر ماه مردم محلی جنازه منو در حاشیه سد گاران در ۲۷ کیلومتری مریوان پیدا کردن در حالی که روی گردن و شونه هام آثار ضرب دیدگی وجود داشت و دست و پاهام و جمجمه ام شکسته بود و جای شلیک یه گلوله روی جمجمه مشهود بود. اونا خون تازه روی سر منو دیدن که حداکثر مربوط به ۴۸ ساعت قبل از پیدا شدن جنازه بوده. جسد من به پزشکی قانونی مریوان منتقل شد. وقتی خانوادم برای شناسایی جنازه اومدن با دیدن سرم برادرم شدیدا شوکه شد، مادرم از حال رفت و پدرم از شدت فشار و ناراحتی سکته کرد و راهی بیمارستان شد. بعد از کشته شدنم مامورای امنیتی به خانواده ام گفتن باید علت مرگ منو خودکشی به علت افسردگی و شکست عشقی اعلام کنن! و چیزی بیشتر از این نباید گفته بشه. به حدی رعب و وحشت براشون ایجاد کردن که اونا جرات نداشتن با کسی در مورد من صحبت کنن. عاقبت روز ۲۵ آذر ماه ۱۴۰۱ جسد منو برای خاکسپاری تحویل خانوادم دادن. پزشکی قانونی بدون هیچ توضیحی یه گواهی فوت صادر کرد و نوشت: در حال بررسی! زمان فوت رو ۲ تا ۳ هفته قبل اعلام کردن بدون ذکر علت و فقط گفتن ۴ ماه دیگه برگردین نظر میدیم!! پیکر بیجون من با حضور گسترده نیروهای امنیتی و در همهمه اهالی روستا و فامیل مظلومانه در سرو آباد در ۳۶ کیلومتری مریوان به خاک سپرده شد…مزدورای امنیتی جلوی عکس و فیلمبرداری از مراسم رو میگرفتن. خانوادم بعد از قتل من شدیدا تحت فشار و تهدید به قتل برادرم از طرف نیروهای امنیتی قرار گرفتن، به طوری که توی دی ماه ۱۴۰۱ شبکه استانی کردستان یه خبر پخش کرد از اعتراف اجباری مادرم که اون اعلام کرده بود من خودکشی کردم! و هرگز در اعتراضات شرکت نکردم و این شایعه ای بیش نبوده از جانب رسانه های بیگانه برای تفرقه افکنی!! یه بارم پدر و مادرمو مجبور کردن جلوی دوربین تلویزیون اعلام کنن که گزارشات مربوط به قتل من شایعه هست و من خودکشی کردم. پدر و مادرم اولش به امید آزادی من و احتمال دریافت یه خبر از اطلاع رسانی در مورد بی خبری از وضعیت من خودداری کردن. ولی بعد از کشته شدنم برادرم بشدت بیتاب بود و همش میگفت اگه بیشتر پیگیر ارشاد میشدیم و اسمشو رسانه ای میکردیم شاید اون الان زنده بود. هموطن من فقط به جرم اعتراض، وحشیانه کشته شدم، برای به دست آوردن آزادی مبارزه کن، پیروزی نزدیکه اون روز به یاد منم باش💔 #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #سجاد_قائمی بهمن بیگلی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۵ آبان ۱۴۰۱. سی سالم بود، متولد ۱۰ بهمن ۱۳۷۰. فرزند علی و گل بس، یه خواهر و سه برادر داشتم. وقتی من به دنیا اومدم دو سال قبلش برادری داشتم به نام مهران که پسر بزرگتر خانواده بود و ساعت ۹ صبح ۱۰ بهمن ماه ۱۳۶۸ فوت شده بود و هنوز خانوادم عزادارش بودن. با وارد شدن من به این دنیا درست در دومین سالگرد فوت مهران در ساعت ۹ صبح ۱۰ بهمن ۱۳۷۰ شوق و شور تازه ای تو خونمون ایجاد شد و خانوادم منو معجزه ای میدونستن که باعث عوض شدن زندگیشون شده بود. اصالتا از ایل عمله طایفه بهمن بیگلی از ترکهای قشقایی و ساکن شیراز بودم. ما توی شهرک کشن زندگی میکردیم. آدم آروم و مهربونی بودم، دیپلمه، قبلا کافه داشتم ولی مدتی بود بیکار شده بودم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، شیراز هم صحنه قیام مردمی بود. شب ۲۵ آبان با دوستم به خیابون معالی آباد رفتم که یکی از مراکز تجمع مردم بود. خیلی شلوغ بود و لحظه به لحظه هم شلوغتر میشد، مزدورا وحشیانه در حال سرکوب مردم بودن. وقتی رفتم سراغ ماشینم که توی یه کوچه پارک کرده بودم ناگهان یه موتور سوار با دو سرنشین وارد کوچه شدن و نفر پشتی هشتاد تا گلوله ساچمه ای به بدن من از فاصله نزدیک شلیک کرد و بعد فرار کردن. من غرق در خون افتادم زمین…مردم جمع شدن و سریع منو به بیمارستان رسوندن ولی ساعت ده و نیم همون شب در اثر خونریزی شدید و جراحات وارده به بدنم از دنیا رفتم…. پیکر بیجون من در بین جمع کثیری از هموطنام با حضور نیروهای امنیتی در تاریخ ۲۸ آبان ۱۴۰۱ در دارالرحمه شهرک کشن شیراز مظلومانه به خاک سپرده شد…. مراسم با حضور گسترده مردم قشقایی به قیام مردمی تبدیل شد، همراه با نوای ساز و نقاره زنی «ده وره (وارونه)» که توی عزاداری ترکهای قشقایی نواخته میشه و ترکیبی هست از غم هشدار و بیدار باش تا همه آگاه بشن که صدای کاروان خون میاد، این نوع نواختن برای جوونای کشته شده و مجرده. مردم شروع کردن به دادن شعارای ضد حکومتی و مزدورا وحشیانه با گلوله های جنگی به طرفشون تیراندازی کردن و چندین نفر رو کشته و زخمی کردن. بعد از قتل من هیچکس مسئولیت شلیک و کشته شدنمو به عهده نگرفت، مامورا به خانوادم گفتن اون کسی که شلیک کرده تروریست بوده و برای رد گم کنی لباس مامورا رو پوشیده بوده!!! قبل از کشته شدنم تو یه دلنوشته خطی نوشته بودم: دفتر زندگی آدمی کجا گم شده؟خط شروع کجاست؟ نقطه پایان کجاست؟ ما که شروعشو متوجه نشدیم، پایانش رو که هم نمی بینیم تو این جمله چه مطلبی رو میخوایم بنویسیم که انقدر سر در گم هستیم؟شاید گوشامون سنگین شده یا چشمامون ضعیف شده که حقیقت رو به شکل دیگه ای داریم مینویسیم زندگی کوتاهه به اندازه یه جمله که حتی شروع و پایانش دست ما نیست» هموطن خانوادم هیچوقت فکر نمیکردن که یه روز داغ من به دلشون بشینه چون میگفتن بجای داغ مهران خدا منو بهشون داده بوده و همیشه خودش مراقبمه اما من مثل یه پرنده از بینشون پرکشیدم چون معتقد بودم برای رسیدن به هدفمون دو نفر مثل من باید برن مبارزه کنن که وطنمون جای بهتری بشه، گرچه هزاران نفر کشته شدن و هنوز وطن جای بهتری نشده…پس بیاین دست به دست هم بدین و ریشه ظلم رو یکبار برای همیشه نابود کنین، روزی که پیروز شدین به یاد منم باشین…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #بهمن_جعفری (رضا) هستم. منکشته شدم، در تاریخ ۲۶ آبان ماه ۱۳۹۸. بیست و هشت سالم بود، متولد ۳۰ فروردین ماه ۱۳۷۰. فرزند بهجت و رحمان و اصالتا از لرهای بختیاری ایذه و ساکن شیراز بودم و تو منطقه فرگاز با خانوادم زندگی میکردم و بچه آخر خونه بودم. پدرم کارمند شرکت نفت بود و سالها موقع جنگ تو آبادان کار میکرد. یکی از عموهامم جانباز هشتاد درصد جنگ بود و توی آسایشگاه جانبازا به سر میبرد، یکی دیگه از عموهامم که اسم منو بخاطر اون انتخاب کردن، زمان جنگ تو کمیته مردمی آبادان خدمت میکرد و بعد از مدتی در یکی از سالهای دهه شصت اعدامش کردن. فارغ التحصیل رشته کامپیوتر بودم ولی چون شغلی متناسب تحصیلاتم پیدا نکرده بودم مدتی بود که توی یه تعمیرگاه صافکاری ماشین کار میکردم. اعتراضات گسترده مردمی به گرون شدن ناگهانی قیمت بنزین توی آبان ماه ۹۸ شروع شده بود. صبح روز ۲۶ آبان من از خونه خارج شدم که برم سر کار. توی همون منطقه خونه خودمون نزدیکای چهار راه زندان عادل آباد بودم که دیدم شلوغه و مردم معترض تو خیابونن. سرکوبگرا وحشیانه به مردم حمله میکردن، ناگهان مزدورای حکومتی چهار مرتبه به من شلیک کردن و سمت چپ بدنم از ناحیه قلب و سینه و شکم مورد اصابت تعداد زیادی گلوله ساچمه ای قرار گرفت و تکه تکه شد. از اونطرف ساعت ۱۱:۳۰ دقیقه صبح یکی از آشناهامون که دیده بود چه اتفاقی برای من افتاده به خانوادم تلفن زد و اطلاع داد که من نزدیک چهارراه زندان تصادف کردم و به درمانگاه منتقل شدم. خانوادم بلافاصله خودشونو به درمانگاه رسوندن و منو با وضعیت وخيم دیدن که گلوله خوردم. به دلیل نبودن امکانات کافی توی درمانگاه منو میخواستن با آمبولانس به بیمارستان مرکزی شیراز منتقل کنن ولی قبل از رسیدن به بیمارستان بخاطر شدت جراحات وارده توی راه چشم از دنیا فرو بستم…. جسم بیجون منو به پزشکی قانونی انتقال دادن ولی وقتی خانوادم مراجعه کردن جنازه رو بهشون تحویل ندادن. ۵ روز بعد در تاریخ ۱ آذر ماه نهایتا ازشون تعهد گرفتن که با هیچ رسانه ای نباید مصاحبه کنن و تهدیدشون کردن که باید به همه اعلام کنن من در اثر تصادف کشته شدم وگرنه جنازه رو بهشون تحویل نمیدن. پزشکی قانونی علت فوت رو بر اثر برخورد اجسام سخت یا تیز اعلام کرد. خانوادم میخواستن منو تو دارالرحمه شیراز دفن کنن ولی مامورا اجازه ندادن، اونا حتی موقع شستن جنازه تو غسالخونه حضور داشتن تا خانوادم از پیکر من عکس و فیلم نگیرن، نهایتا پیکر بیجون من در تاریخ ۴ آذر ماه ۱۳۹۸ در دارالرحمه شهرک کشن در چهل کیلومتری شیراز مظلومانه و فقط در حضور فامیل درجه یکم در جو شدید امنیتی به خاک سپرده شد….خانوادم حتی اجازه نداشتن مراسم سنتی سوگواری رو به جا بیارن. مراسم سوم و هفتم هم همون روز تو مسجد صاحب الزمان برگزار شد. مراسم چهلم هم در تاریخ ۱۲ دیماه در مسجد المهدی و بعد بر سر مزار با مراسم سنتی سنج و دمام برگزار شد. هموطن من جزو دار و دسته و گروه سیاسی نبودم ولی همیشه دغدغه هموطنامو داشتم و از این ناراحت بودم که چرا جوونا توی کشوری که آنقدر ثروتمنده بیکارن و نمیتونن تو رشته ای که از دانشگاه تخصص گرفتن کار پیدا کنن، من فقط مثل همه جوونا خواستار آزادی و یه زندگی معمولی بودم که حکومت ضحاک نذاشت و منو به ناحق کشت. برای خواسته هات بجنگ و ناامید نشو، پیروزی بزودی در انتظارته، اون روز از منم یاد کن…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #بهمن_جنابی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۳۰ خرداد ماه ۱۳۸۸. فقط ۱۹ سالم بود، متولد ۹ آذر ماه ۱۳۶۸. فرزند حبیب اله، اهل و ساکن تهران بودم و سه برادر داشتم. هومن برادر بزرگترم سرباز بود و دو برادر کوچکتر از خودم داشتم. در واقع من تکیه گاه خانوادم بودم، پدرم کارمند بازنشسته بانک ملی بود و مغازه ای تو خیابون خوش و نزدیک تقاطع هاشمی در تهران داشت و منم اونجا به تعمیر وسایل کولر و نصب آبگرمکن و تأسیسات منزل مشغول بکار بودم. شاگرد ممتازی بودم که تازه دیپلمم رو تو رشته برق صنعتی گرفته بودم و از آموزشگاه هم مدرک پی ام سی داشتم و قرار بود چند ماه بعد عازم خدمت سربازی بشم. اعتراضات سراسری به نتایج انتخابات ریاست جمهوری در ۲۵ خرداد ۸۸ شروع شده بود و تهران صحنه قیام مردمی بود. من نسبت به اخباری که میشنیدم کنجکاو شده بودم و دلم پیش هموطنام بود. روز ۳۰ خرداد بود، مادرم که از کنجکاوی من نگران شده بود به پدرم گفت صبح به همراه من سر کار بره و مراقبم باشه. اونروز قرار بود برای کارای تأسیسات و قولی که به مشتریا داده بودم راهی مغازه بشم. وقتی سخت مشغول کار شدم پدرم خیالش راحت شد و راهی خونه شد. جمعیت تو خیابون اصلی هی داشت بیشتر میشد، حدود ساعت شش به پدرم تلفن زدم و اون گفت صبر کن تا خیابونا خلوتتر بشه بعد بیا خونه، ولی من دل توی دلم نبود و طاقت نیاوردم، مغازه رو بستم و موتورمو روشن کردم و رفتم که تو شلوغی راهی برای بیرون رفتن پیدا کنم. ساعت ۸ بود فقط یه چهار راه بالاتر از مغازه پدرم حول و حوش خیابون بوستان ناگهان مزدورای سرکوبگر گلوله ای به سمتم شلیک کردن که بر قلبم نشست، غرق در خون افتادم زمین…. مزدورا جسم بیجون منو همراه موتورم دزدیدن! کاسبای محل به خانوادم اطلاع دادن که من تیر خوردم. اونا خودشونو سریع رسوندن و کوچه های اطراف رو گشتن ولی اثری از من نبود.. سه روز از کشته شدنم میگذشت و خانوادم تمام کلانتریا و بیمارستانا و زندانا رو برای پیدا کردن من زیر پا گذاشتن ولی هیچی پیدا نکردن. وقتی هومن از جریان مطلع شد از طریق سرهنگهای سپاه به دنبال خبری از من بود. عاقبت بعد از سه روز یه نفر تلفن زد خونمون و گفت از بیمارستان لولاگر تماس میگیره و شماره خونه رو از طریق موبایل من پیدا کرده، اون گفت که من توی بیمارستان تمام کردم… وقتی خانوادم به بیمارستان رفتن پرستارا مدارک منو بهشون دادن ولی گفتن جنازه من اونجا نیست و شاید پزشکی قانونی کهریزک باشه!! وقتی به اونجا رفتن جسم بیجون منو پیدا کردن. پزشکی قانونی علت فوت منو اصابت گلوله به قلبم اعلام کرد. پیکر بیجون من مظلومانه در بهشت زهرا قطعه ۲۵۶ ردیف ۱۳۷ شماره ۲۸ به خاک سپرده شد. بعد از کشته شدن من پدر و مادرم وضعیت روحی خیلی بدی داشتن، پدرم با هیچکی حرف نمیزد و زندگی براش به آخر خط رسیده بود و دیگه سکوت اختیار کرد….مادرم هم که هنوز خیلی جوون بود تو سن ۳۷ سالگی افسردگی گرفت و اصرار داشت بالای قبر من برای خودش قبر بخره، پدر و مادرم مرده های متحرکی شدن که زندگی براشون بی معنا شده بود. اونا اولین کاری که کردن شکایت بود، پرونده ای توی دادسرای جنائی تهران تشکیل دادن. البته بعد از دفن من به مدت دو سال سکوت کردن و امید داشتن تا قاتل من شناسایی بشه چون توی اون مدت چند تا از مسئولین به دیدنشون رفته بودن و قول داده بودن برای پیدا کردن قاتل من همکاری کنن ولی بعد از دوسال «صادق لاریجانی» رئیس قوه قضاییه اعلام کرد که بجز یه نفر هیچ کشته ای در اعتراضات نداشتیم!! حتی به خانوادم گفتن شما قاتل رو معرفی کنین!!! و خانوادم در جوابشون گفتن اگه میدونستیم پیش شما نمیومدیم!! تنها چیزی که بعد از دوسال عاید خانوادم شد این بود که من با یه کالیبر گلوله ۸ میلیمتری کشته شدم! این مسئله باعث خشم خانوادم شد و هومن شروع کرد به مصاحبه با رسانه ها و اطلاع رسانی در مورد قتل من. هموطن من مظلومانه و بیگناه در اوج جوانی خاک سرد رو در آغوش کشیدم و با آرزوهام دفن شدم. چراغ آینده من خاموش شد و جاودانه شدم. تو هنوز هستی و فرصت داری آینده ات رو بسازی و ریشه ظلم رو قطع کنی، پیروزی از آن توست، روز آزادی وطن به یاد منم باش.. #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #سجاد_باقری هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۵ آبان ۱۳۹۸. بیست و هفت سالم بود، متولد ۱۹ فروردین ماه ۱۳۷۱. فرزند درویشعلی، متأهل بودم و یه فرزند خردسال پسر بنام علیرضا و دو برادر به نامهای حسین و حجت داشتم و اهل و ساکن کرمانشاه بودم. شغلم کارگری بود و در محله فقیر نشین جعفر آباد توی یه خونه اجاره ای زندگی میکردم. من با اینکه کاملا ناشنوا و لال بودم، نان آور خانوادم بودم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از گرون شدن ناگهانی قیمت بنزین در آبان ماه ۹۸، کرمانشاه هم صحنه قیام مردمی بود. روز ۲۵ آبان بود، اونروز تظاهرات مردمی به اوج خودش رسیده بود، دامنه شلوغیا به محله جعفر آباد هم کشیده شد. مامورای سرکوبگر کلانتری ۱۷ بعثت برای سرکوب مردم سرازیر شدن. اونا با شلیک سنگین و وحشیانه به مردم معترض تعدادی رو به خاک و خون کشیدن. ساعت ۱۰ شب بود، من در حالیکه دولا شده بودم به یکی از هموطنای زخمیم کمک کنم ناگهان با شلیک مستقیم مزدورا گلوله ای بر قلبم نشست و افتادم و بخاطر خونریزی شدید چشم از دنیا فرو بستم…. پیکر بیجون من در تاریخ ۲۸ آبان ماه مظلومانه در قبرستان روستای باغ طیفون از توابع فیروزآباد کرمانشاه به خاک سپرده شد…. هموطن من به ناحق کشته شدم در حالیکه حتی صدای گلوله ای که سینه ام رو شکافت نمیتونستم بشنوم و صدای فریادی از گلوی خاموشم شنیده نشد و فقط نقش بر زمین شدم…. نذار خون من و هزاران جانباخته دیگه پایمال بشه، در راه آزادی مبارزه کن، و روز پیروزی به یاد منم باش…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #فرهاد_محسن_پور (با اسم مستعار رفیق مصطفی) هستم. من اعدام شدم، در شهریور ماه ۱۳۶۷. بیست و شش سالم بود، متولد ۱۰ بهمن ماه ۱۳۴۰. فرزند ایران دخت و اشرف الدین، اهل روستای آهنگر کٌلا (کنار نمک آبرود) در استان مازندران و ساکن تهران بودم. سه برادر و دو خواهر داشتم. پدرم آخوند بود، وقتی من بچه بودم ما رو ترک کرد و مادرم مسئولیت زندگی رو به عهده گرفت. مادرم ناچار شد با من و خواهر و برادرام به تهران کوچ کنه و در جنوب شهر در محله خزانه بخارایی ساکن بشه. از اونجایی که پدرم به هیچ کدوم از وظایف پدرانه اش بخصوص تامین معاش خانواده عمل نکرد، من مجبور شدم از همون بچگی کمک خرج مادرم باشم. شدم کودک کار و کارگری کردم. بعدها که بزرگتر شدم به دلیل سابقه کارگری که داشتم و همیشه خودمو مدافع حقوق کارگرا میدونستم شروع به فعالیتهای سیاسی و کارگری کردم. عاشق زندگی و اهل مطالعه بودم، روحیه ای شاعرانه داشتم و علاقمند به اشعار شاملو و خودمم گاهی شعر میگفتم. شجاعت، فداکاری و عشق به انسانهای دیگه سرلوحه زندگی کوتاهم بود. بعد از انقلاب ۵۷ فعالیت سیاسیمو بر ضد حکومت شروع کردم (سوسیالیست)، ضمنا عضو فعال «سندیکای کارگران بافنده سوزنی» بودم. من با وجود شرایط اختناق دهه شصت با محافل کارگری ارتباط داشتم و راهنماییشون میکردم چرا که خودم زاده محیط های کارگری بودم. مزدورای حکومتی که از فعالیت من آگاه شده بودن و به دنبالم بودن تو بهمن ماه ۱۳۶۵ بعد از تعقیب و گریز طولانی با دو تا از دوستام «ضیاء الدین نادری» و «یوسف آبخون» دستگیر شدم. توی بازداشت تحت شکنجه های شدید قرار گرفتم، من تو هیچ دادگاهی محاکمه نشدم، هیئت مرگ با عضویت ابراهیم رئیسی من و تعداد زیادی از زندانیای سیاسی رو به اعدام محکوم کرد و این حکم در شهریور ماه ۱۳۶۷ به اجرا دراومد و من سربدار شدم… پیکر بیجون من غریبانه در کنار هزاران جانباخته دیگه تو قبرستان خاوران دفن شد… من توی آخرین نامه از زندان برای مادر فداکار و زحمتکشم و بقیه اعضای خانوادم نوشتم: «مغنی بزن چنگ بر ارغنون ببر از یاد من فکر دنیای دون مغنی ساز و طرب آغاز کن به قول و غزل قصه ای دیگر آغاز کن» هموطن من تو زندگیم سختی زیادی کشیده بودم، میخواستم تکیه گاه مادر رنجدیده ام باشم که به تنهایی من و خواهر و برادرامو با مشکلات مالی زیاد بزرگ کرده بود ولی حکومت ضحاک نذاشت… تو جو سیاسی اون زمان در راستای آزادی کارگرا و زحمتکشای وطنم و در راه سرنگونی رژیم مبارزه کردم و در اوج جوانی سربدار شدم. ۳۵ سال از اون صبح شوم اعدام میگذره. تو هم برای آزادی بجنگ، این شب سیاه بزودی صبح میشه، روز آزادی وطن از منم یاد کن…💔 #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #عرفان_مرادی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱۰ آبان ماه ۱۴۰۱. بیست و چهار سالم بود، متولد ؟. فرزند علی و تنها فرزند پسر خانواده بودم. اهل و ساکن زنجان، مهندس بودم وبعد از اتمام دانشگاه به خدمت سربازی رفتم و سرباز وظیفه فراجای زنجان بودم. اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی در آبان ماه به اوج خودش رسیده بود. روز ۱۰ آبان ماه ١٤٠١ بود، من که فقط چهار روز از اعزامم به محل سربازی گذشته بود با شلیک گلوله مزدورا از فاصله نزدیک به قلبم جان باختم…. جسد من غرق در خون تو محوطه پادگان فراجای پیدا شد. مامورای امنیتی اظهارات پدرمو تحریف کردن و مرگ منو خودکشی اعلام کردن!آخه پدرم تو بازجویی اول بهشون گفته بود اگه مادر عرفان بفهمه که عرفان فوت شده خودشو میکشه، ولی اونا تو گزارشات نوشتن که پدرم از جانب مادرم گفته عرفان خودکشی خواهد کرد!!! من هیچ وضعیت غیرعادی روانی نداشتم و همیشه از جمله شب قبل از قتلم کاملا نرمال و عادی بودم. مزدورا اول به خانوادم گفتن که من تو برجک نگهبانی و در اولین ساعات صبح خودکشی کردم و فیلم دوربین مدار بسته هم موجوده، ولی وقتی پدرم برای دیدن فیلم به پادگان مراجعه کرد بهش گفتن که حادثه تو محوطه حیاط یگان محل خدمت اتفاق افتاده و از نشون دادن فیلم مدار بسته خودداری کردن. پیکر بیجون من در تاریخ ۱۱ آبان ۱۴۰۱ در زادگاهم زنجان مظلومانه به خاک سپرده شد…. بعد از کشته شدنم خانوادم به دستگاه قضایی شکایت کردن ولی علی رغم ابهاماتی که تو پرونده قتل من وجود داشت و در کمال ناباوری دستگاه قضایی بعد از مدتی پرونده رو مختومه اعلام کرد! مراسم اولین سالگردم در تاریخ ۱۱ آبان ماه ۱۴۰۲ تو مسجد نبوی محله تازه شهر زنجان برگزار شد. هموطن من در اوج جوانی با هزاران آرزو در سر زیر خروارها خاک سرد آرمیدم. بهای آزادی گلوله ای شد بر سرم، از مبارزه دست نکش پیروزی با ماست، اسممو به یاد داشته باش و روز آزادی به یادم باش…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #امیر_مهدی_حسنی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱۵ مهر ماه ۱۴۰۱. بیست و سه سالم بود، متولد ۱۰ آذر ماه ۱۳۷۸. فرزند محبوبه و عباس و اهل و ساکن قوچان در استان خراسان رضوی بودم. من هم درس میخوندم و هم توی یه کافه بنام کافه عشاق کار میکردم و پول جیب خودمو درمی آوردم. من پر بودم از شور و نشاط زندگی و به قول دوستام کودک درونم پیش فعال بود! عاشق طبیعت بودم. بعد از کشته شدن مهسا امینی و شروع اعتراضات سراسری، تو شهر ما قوچان هم مردم غیور به پا خاستن و اعتراضشونو تو خیابونا فریاد زدن. شب ۳۰ شهریور ماه ۱۴۰۱ بود که من و دوستامم به مردم معترض توی میدون شیر و خورشید پیوستیم، اونشب میخواستیم با آتش درست کردن نیروهای سرکوبگر رو دور کنیم و روسریها رو هم بسوزونیم، کار من این بود که نذارم شعله های آتش کم بشه به همین خاطر یه بطری بنزین دستم بود و تا آتش کم میشد شعله ورش میکردم. وقتی دیگه آخر شب بود و شلوغیا تموم شد داشتم برمیگشتم خونه و بطری بنزین هنوز دستم بود که مامورا دنبالم کردن، من دویدم و افتادم زمین لباسم بنزینی شد، مامورا بهم رسیدن و شروع کردن به کتک زدنم. بهم فحشهای رکیک میدادن و ناگهان یکیشون با وجودیکه میدونست لباسم بنزینی شده با شوکر بمن حمله ور شد. من به یکباره آتش گرفتم و صدای داد و فریادم به آسمون میرفت. مردم سعی کردن بهم کمک کنن ولی مزدورا جلوشونو گرفته بودن و نمیذاشتن کسی جلو بیاد، خودمو انداختم رو زمین و لباسمو درآوردم ولی همچنان تو آتش میسوختم. تعداد مردم که زیاد شد مامورا فرار کردن. اونا منو با آمبولانس رسوندن بیمارستان. ولی سر و بدن من ۹۰ درصد دچار سوختگی شده بود، ۱۵ روز توی بیمارستان درد کشیدم ولی مامورا از رسیدن خدمات پزشکی بهم جلوگیری میکردن، عاقبت نتونستم طاقت بیارم و در تاریخ ۱۵ مهر ماه ۱۴۰۱ بر اثر شدت جراحات ناشی از سوختگی چشم از دنیا فروبستم… اونشب دو تا جوون ورزشکار به نامهای #علی_مظفری و #مهدی_ببرنژاد هم توی قوچان با شلیک مستقیم مزدورا آسمانی شدن…. بعد از کشته شدنم مامورای امنیتی اجازه برگزاری هیچ مراسمی به خانوادم ندادن، من مظلومانه در زادگاهم به خاک سپرده شدم…. هموطن من بهای سنگینی برای به دست آوردن آزادی پرداخت کردم، با تمام شور و نشاط زندگی برای هدفم جنگیدم و در آتش سوختم تا مسیر تو رو روشن نگه دارم، راهمو ادامه بده و نذار خونم پایمال بشه، روز آزادی وطن به یاد منم باش….💔 #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #فریبا_زارعی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱۸ شهریور ماه ۱۴۰۲. بیست و شش سالم بود، متولد؟. فرزند قهرمان، اهل روستای قلاتجیرو از توابع شهرستان ارسنجان در استان فارس، ساکن شهرستان فسا و دانشجوی انترن ترم آخر رشته پزشکی ورودی ۹۴ در دانشگاه علوم پزشکی فسا در استان فارس بودم و تو خوابگاه زینبیه ۲ زندگی میکردم. یکسال از کشته شدن مهسا امینی و اعتراضات سراسری گذشته بود. من تا به حال چندین بار توسط اداره اطلاعات احضار شده بودم و مجبورم کرده بودن به سئوالاتشون جواب بدم. روز ۱۸ شهریور ماه بود، اونروز من کشیک بودم و با یکی از مدیرای بیمارستان جر و بحث و درگیری لفظی داشتم. زمانی که بیمارستان بودم عوامل رژیم مخفیانه منو مسموم کردن، وقتی شیفتم تموم شد و برگشتم خوابگاه حالم اصلا خوب نبود، به دوستام زنگ زدم و گفتم احتیاج به کمکشون دارم و ازشون خواستم بیان به خوابگاهی که ساکن بودم. دوستام اومدن ولی مامورای مزدور حراست علی رغم اصرار و وضعیت بد جسمی من بهشون اجازه ندادن بیان به اتاقم و منو ببینن و بهانه آوردن که وقت ورود به خوابگاه گذشته!! اون شب من بر اثر مسمومیت جان باختم…ولی هیچکس خبردار نشد. فردای اونروز وقتی دوستام متوجه غیبت من شدن و جواب تلفناشونو ندادم خیلی نگران شدن و دوباره اومدن خوابگاه، وقتی موفق شدن بیان اتاقم با جسم بیجون من مواجه شدن. مرگ من توسط مزدورای حکومتی جعل شد، اونا اعلام کردن من با مصرف داروهای خواب آور خودکشی کردم! پیکر بیجون من در تاریخ ۲۰ شهریور ماه ۱۴۰۲ در زادگاهم ارسنجان و در گلزار امامزاده علی ولی الله مظلومانه به خاک سپرده شد… مراسم سوم و هفتم هم در تاریخ ۲۳ شهریور ماه در حسینیه امامزاده علی ولی الله برگزار شد. استادا و دانشجوهای دانشگاهم در تاریخ ۲۱ شهریور ماه مراسم ترحیمی در مسجد دانشگاه به یادم برگزار کردن. هموطن کشته شدن من یه جنایت و قتل حکومتی بود. من با هزاران آرزو دفن شدم در حالیکه سالها برای جایگاهی که بهش رسیده بودم تلاش کردم و به عنوان یه پزشک هدفم کمک به هموطنام بود، ولی نذاشتن…الان زیر خروارها خاک آرمیدم ولی تو هنوز هستی و میتونی تغییر ایجاد کنی. برای آزادی خودت و پایمال نشدن خون جانباخته ها مبارزه کن، روز آزادی ایران به یاد منم باش….💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #محمدرضا_سپهری_آزاد هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۴ اسفند ماه ۱۳۶۱. بیست و چهار سالم بود، متولد آبان ماه ۱۳۳۷. تو خونه رضا صدام میزدن. فرزند شوکت و حسن بودم و دو خواهر و سه برادر داشتم. مجرد و اهل و ساکن رشت بودم. تو خانواده معروف بودم به منتقد، مصمم و شاد بودن. درسخون، باهوش و با استعداد بودم و موفق شدم تو رشته پزشکی وارد دانشگاه بشم. من عضو تیم ملی بوکس ایران بودم و بیشتر وقتمو در روز صرف مطالعه و ورزش میکردم. مدتی بود که وارد دنیای سیاست شده بودم (هوادار پیکار) و بر ضد رژیم آخوندی مبارزه میکردم، به همین دلیل توسط نیروهای امنیتی رژیم بازداشت شدم. اونا منو به زندان نیروی دریایی رشت منتقل کردن، اونجا زندانی شدم و تحت شکنجه های بیرحمانه قرار گرفتم. روز ۲۴ اسفند ماه ۱۳۶۱ بود که مامورای جنایتکار حکومتی به عمد تو زندان آتش سوزی راه انداختن (درست مثل آتش زدن عمدی زندان لاکان و اوین تو چند ماه اخیر). به دستور رئیس زندان «احمد گرگانی»، مامورا با تهدید به شلیک اجازه خروج به زندانیا از محل آتش سوزی رو ندادن. من تونستم خودمو نجات بدم ولی از اونجایی که دانشجوی پزشکی بودم و وظیفه و وجدانم اجازه نمیداد به بقیه کمک نکنم دلم طاقت نیاورد و برای نجات جون همبندیام که هنوز داخل گیر افتاده بودن بارها با دوستم #حمید_ارس رفتیم تو دل آتش و تونستیم ۸ تا از زندانیا رو نجات بدیم، در نهایت توی اون جنایت عمدی رژیم ۱۲ نفر مجروح شدن و بقیه زنده موندن ولی ما دو تا رفیق بر اثر شدت جراحات و سوختگی جان باختیم…. پیکر بیجون من در گورستان عمومی رشت «تازه آباد»، مظلومانه به خاک سپرده شد… مادر زندانیایی که من جونشونو نجات داده بودم از اون به بعد هر سال عید نوروز برای قدردانی و ابراز محبت به دیدن مادر داغدارم میومدن. هموطن من در راه هدفم که مخالفت با حکومت جنایتکار بود مبارزه کردم. جاودانگی و معنای زندگی رو در انسانیت و مبارزه با ظلم و بی عدالتی یافتم تا دنیا رو برای دیگران به مکان بهتری برای زندگی کردن تبدیل کنم. توی این راه جان باختم، ۴۱ سال از آسمانی شدن من میگذره. تو هم برای هدفت بجنگ و تو این راه ناامید نشو. اسممو به یاد داشته باش تا روز آزادی وطن…💔 #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #شهریار_عادلی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱۷ آذر ماه ۱۴۰۱. بیست و پنج سالم بود، متولد؟. کٌرد اهل و ساکن سردشت در استان آذربایجان غربی بودم. فرزند کاله و عبدالرحیم و هفت برادر و خواهر داشتم به نامهای شهرام، شورش، علی، شیدا، شپول، شمال و شه وین. وقتی اعتراضات سراسری بعداز کشته شدن مهسا امینی شروع شد و تیم ملی فوتبال ایران با مردم معترض و داغدیده کشورمون همراهی نکرد، خشم مردم برانگیخته شد تا حدی که در تاریخ ۹ آذر وقتی در مسابقات جام جهانی قطر تیم ملی ایران با تیم آمریکا بازی کرد و شکست خورد، مردم از خوشحالی ریختن تو خیابونا و شادی میکردن. اونشب منم رفتم بیرون و در شادی مردم شریک شدم، توی ماشین خودم بودم که مامورا بهم حمله ور شدن و از ماشین پیاده ام کردن و ربودن. سه روز توی بازداشتگاه اداره اطلاعات سردشت تحت شدیدترین شکنجه ها قرار گرفتم. از اونطرف خانوادم وقتی مطلع شدن بازداشت شدم برام وثیقه جور کردن و در تاریخ ۱۲ آذر ماه منو آزاد کردن، ولی بعد از آزادی آنقدر حالم بد بود که مجبور شدن منو ببرن بیمارستان. اونجا دکترا تشخیص دادن شدت جراحات در اثر شکنجه آنقدر زیاد بوده که من دچار خونریزی داخلی شدم. آثار شکنجه کاملا روی بدن من مشهود بود. چند روز بستریم کردن ولی وقتی مرخص شدم و رفتم خونه حال درستی نداشتم. بدن من بقدری زیر شکنجه آسیب دیده بود که نهایتا تاب نیاورد، من در اثر شدت جراحات از دنیا رفتم… بعد از کشته شدنم مامورای امنیتی خانوادمو تحت فشار گذاشتن که روی آگهی ترحیم بنویسن من بر اثر ایست قلبی فوت شدم. اونا رو تهدید کردن که حق مصاحبه با کسی ندارن و نباید در مورد کشته شدن من اطلاع رسانی کنن. پیکر بیجون من در زادگاهم با حضور سنگین نیروهای امنیتی در تاریخ ۱۸ آذر ماه مظلومانه به خاک سپرده شد…. مجلس ختم هم همون روز برگزار شد و مراسم چهلم در تاریخ ۲۸ دی ماه ۱۴۰۱. هموطن من به جرم شادی کردن شکنجه شدم و جان دادم، ایستادگی برای به دست آوردن آزادی بها داره، برای داشتن زندگی بهتر و بیرون کردن شیاطین از وطن عزیزمون مبارزه کن، پیروزی دور نیست، اسممنو به یاد داشته باش تا روز آزادی وطن…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #مینو_اسلامی هستم. من اعدام شدم، در تابستان ۱۳۶۰. متأهل و فرزند اولم رو حامله بودم. من و شوهرم هر دو اهل و ساکن ملایر در استان همدان بودیم. یه روز تابستان ۱۳۶۰ من و همسرم که وارد دنیای سیاست شده بودیم توی یه تجمع اعتراضی ضد حکومت شرکت کردیم و توسط نیروهای امنیتی رژیم دستگیر شدیم. اونروزها به خیلی از بازداشت شده ها بدون دادگاه و محاکمه، ناعادلانه حکم اعدام میدادن. ما هم هر دوتامون به اعدام محکوم شدیم…. یه صبح غم انگیز همسرم اعدام شد….و من به دلیل اینکه حامله بودم حکم صادر کردن که تا روز تولد فرزندم زنده باشم. اون چند ماه دوران حاملگی با سختیهای زیاد و دلهره گذشت، فرزند دلبندم به دنیا اومد، و من همون روز حکم اعدامم به اجرا دراومد… بعد از کشته شدنم مزدورای امنیتی با تهدید و فشار و آزار و اذیت زیاد به خانوادم اجازه دفن جنازه رو ندادن، و در نهایت در کمال ناباوری خانوادم مجبور شدن پیکر بیجون منو در باغچه خونمون به خاک بسپارن… هموطن من و همسرم فقط به جرم دیدگاهی متفاوت ظالمانه اعدام شدیم. من حتی نتونستم مهر مادریمو نثار فرزندم بکنم، روز تولد اون روز پایان زندگی من شد، الان ۴۲ سال از اون صبح شوم اعدام میگذره و شاید فرزند من در جایی از این کره خاکی دادخواه خون به ناحق ریخته شده من و پدرش باشه. پدر و مادری که هیچ اطلاعات بیشتری ازشون در دسترس نیست، حتی یه عکس. اسممو به خاطر بسپار و روزی که پیروز شدین به یاد من و همسر گمنامم هم باش….💔 #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #ستایش_شریفی_نیا هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۳ دی ماه ۱۴۰۱. فقط ۱۶ سالم بود، متولد ۳۱ مرداد ماه ۱۳۸۵. اهل روستای بالاجاده کردکوی و ساکن کردکوی از توابع گرگان در غرب استان گلستان بودم. دانش آموز بودم و عاشق زندگی. من یه بلاگر کوچک روی اینستاگرام بودم. پدر و مادرم وقتی من فقط هفت سالم بود از هم جدا شده بودن و مادرم منو به تنهایی بزرگ کرده بود، من تک فرزند بودم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، منم به خیابون میرفتم تا در کنار هموطنام اعتراض خودمو فریاد بزنم. من دو بار بازداشت شدم، دفعه اول چند روزی زندان بودم، دادستان کردکوی جرم منو لیدری یه گروه معترض اعلام کرد! مادرم سند خونه مادر بزرگمو برام وثیقه گذاشت که بعد از گذشت چهار ماه هنوزم اونو به خانوادم پس ندادن. دفعه دوم سه ماه تو زندان بودم و خیلی شکنجه شدم، آنقدر حالم بد بود که مامورای امنیتی منو در تاریخ ۶ دیماه ۱۴۰۱ منتقل کردن به بیمارستان امیرالمومنین کردکوی ولی قبلش داروهایی رو به من خوروندن. توی بیمارستان پزشکا متوجه شکستگی انگشت شست همینطور ضربه به مغز و آسیب شدید به ریه هام شدن. پزشک تو بیمارستان تایید کرد که ریه های من بر اثر شکنجه شدیدا آسیب دیده. من در اثر این جراحات به کما رفتم. بعد از چند روز از کما دراومدم ولی وضعیتم بد بود، خیلی ضعیف شده بودم و سطح هوشیاریم پایین بود و تحمل فشار بیشتری رو نداشتم. توی همون حال بازجو و شکنجه گری که توی زندان عذابم داده بود اومد به دیدنم! اون گفت اگه از اینجا بیرون بیای پنج سال حبس داری و برمیگردی پیش خودمون! من که تحمل این شوک رو نداشتم قلبم از حرکت ایستاد… بعد از کشته شدنم مامورای امنیتی مادرمو شدیدا تحت فشار گذاشتن که باید اعتراف اجباری بکنه و بگه که فوت من هیچ ربطی به اعتراضات نداشته و من بیماری زمینه ای داشتم وگرنه جنازمو بهش تحویل نمیدن، سه روز مادرم تو فشار بود که بگه اونا منو نکشتن! و وقتی ناچارا اعتراف کرد جنازمو تحویل گرفت. پیکر بیجون من مظلومانه در زادگاهم به خاک سپرده شد. چندی قبل از کشته شدنم این بیت شعر رو خوندم: «ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خیزد که سنگین میرود مرده ز بس که آرزو دارد» بله هموطن من پر از شور و شوق زندگی بودم با هزاران آرزو در سر ولی مزدورای جنایتکار نذاشتن تو وطن خودم زندگی کنم، من سهم خودمو با فدا کردن جانم پرداختم، تو هم برای به دست آوردن آزادی مبارزه کن و خسته نشو، اسممو به یادت بسپار تا روز آزادی….💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #حامد_باجیزهی (براهویی) هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۵ مهر ماه ۱۴۰۱. بیست و چهار سالم بود، متولد ۲۰ اردیبهشت ماه ۱۳۷۷. فرزند #امان_الله_باجیزهی ، متأهل، یه فرزند دختر داشتم و اهل و ساکن زاهدان بودم. پدرم یکی از سران طوایف بلوچستان و فرمانده بومی پایگاه سپاه بود. اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی شروع شده بود. در تاریخ ۸ مهر ماه ۱۴۰۱ روزی که جمعه خونین زاهدان نامگذاری شد منم در اعتراضات مردم تو منطقه کوثر حضور داشتم. بعد از دیدن کشتار همشهریای بیگناهم توسط نیروهای سرکوبگر تحمل نکردم و برای دفاع از مردم معترضی که تو سطح شهر کشته میشدن به پایگاه س پ ا ه یورش بردم. دو روز بعدش یکشنبه ۱۰ مهر تو منزل پدریم بودم که نیروهای امنیتی اونجا هجوم آوردن و با پرتاب نارنجک و گلوله باران کردن خونه پدرم وحشیانه منو در حالی که در سلامت کامل بودم بازداشت کردن و به اطلاعات س پ ا ه منتقل کردن. دو هفته توی بازداشتگاه بودم و شکنجه میشدم عاقبت در تاریخ ۲۵ مهر ماه ۱۴۰۱ زیر شکنجه های بیرحمانه و تیراندازیهای متعدد به جسم نیمه جانم چشم از دنیا فرو بستم… بعد از کشته شدنم مامورای اطلاعات همون روز به خانوادم اطلاع دادن و جنازمو بهشون تحویل دادن! پیکر بیجون من در قبرستان میرجاوه در حضور نیروهای امنیتی مظلومانه به خاک سپرده شد… پدرم بعد از کشته شدن من از پایگاه محلی س پ ا ه استعفا داد و در جریان کشتار زاهدان از رژیم انتقاد کرد. ولی افراد ناشناس مسلح در تاریخ ۳ آذر ماه ۱۴۰۱ اونو در خیابون بعثت زاهدان با شلیک گلوله ترور کردن. هیچوقت از هویت افراد مسلح تیرانداز اطلاعی به دست نیومد. هموطن من صدای همشهریای مظلومم شدم و در مقابل ظلم ایستادم و بهای جان دادم. دختر کوچولوی من بعد از کشته شدنم به پدرم وابسته شد. ولی پدرم که صداشو برای من بلند کرده بود جوابش گلوله شد و اونو هم درسناریویی از پیش تعیین شده ترور کردن. برای پیروزی مبارزه کن و نا امید نشو، روز آزادی ایران از منم یاد کن…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #علی_باوی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۶ آبان ماه ۱۳۹۸. بیست و پنج سالم بود، متولد؟. اهل و ساکن شهرک جراحی در شهرستان ماهشهر در استان خوزستان بودم. اعتراضات سراسری روز جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۸ تو بازار ماهشهر هم شروع شد و تا ۲۹ آبان ادامه پیدا کرد. اکثر جوونای منطقه که بیکار بودن راههای منتهی به تاسیسات منطقه ویژه پتروشیمی رو بستن. اونا معترض بودن علیه بیکاری، تبعیض سیستماتیک و محرومیت و بخصوص سیاست این شرکتا که کارکنها، مدیرها، پیمانکارها و کارگرا رو از خارج از منطقه استخدام میکردن و جوونای بومی منطقه که به شدت از بیکاری رنج میبردن رو از فرصتای شغلی موجود حتی در سطح مشاغل ساده محروم میکرد. یگانهای ویژه امنیتی و س پ ا ه با استفاده از تسلیحات نیمه سنگین مثل تیربارهای دوشکا و جنگ افزارهای سنگین مثل تانک و نفربر به جوونا حمله کردن تا مانع توقف فعالیت تاسیسات پتروشیمی توسط معترضا بشن. حتی نیروی دریایی س پ اه که تو بندر ماهشهر مستقر بود و همینطور لشکر ۷ زرهی با اونا مشارکت کردن که با تانکهاشون شهرک جراحی رو محاصره کنن. اونا از تک تیراندازای نیروهای شبه نظامی حشد شعبی عراق برای قتل عام میدانی جوونای معترض استفاده میکردن. منم یکی از اون معترضا بودم که برای گرفتن حق خودم به خیابون رفته بودم. روز دوم اعتراضات یعنی ۲۶ آبان وقتی سرکوبگرا از هر طرف به معترضا حمله میکردن ناگهان من هدف شلیک مستقیم یه گلوله جنگی در ناحیه سر از سمت یه تک تیرانداز قرار گرفتم، افتادم زمین و چشم از دنیا فرو بستم…. هموطن من جان شیرینم رو در راه ایستادگی در مقابل ظلم حکومت جنایتکار فدا کردم، من یکی از کشته شده های گمنام قتل عام ماهشهر هستم که اطلاعات دیگه ای در موردم موجود نیست حتی یه عکس…من رفتم ولی تو هنوز هستی و فرصت تغییر داری، برای زندگی بهتر مبارزه کن و روزی که پیروز شدی از منم یاد کن….💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #علی_باوی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱ آبان ۱۴۰۱. فقط ۱۷ سالم بود. متولد ؟. فرزند عبدالرضا، عرب اهل و ساکن رامشیر(خلیفه) در استان خوزستان بودم. اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی شروع شده بود. وقتی تجمع ضد حکومتی تو مهر ماه ۱۴۰۱ در رامشیر هم شکل گرفت، منطقه در آستانه اعتراضات سراسری قرار داشت و به همین خاطر حکومت ظالم شروع به بازداشت و قتل فعالان و معترضا کرد تا ضمن وحشت افکنی جلوی اعتراضات مردمو بگیره. منم که از اینهمه ظلم به ستوه اومده بودم به هموطنام توی خیابون پیوستم. مزدورا بهمون حمله ور شدن و منو بازداشت کردن. تو بازداشتگاه چند روز تحت شکنجه های طاقت فرسا قرار گرفتم، جان نحیف من تاب نیاورد و زیر شکنجه کشته شدم…. مامورای مزدور امنیتی جسم بیجون منو با بیرحمی به رودخانه جراحی انداختن، ولی مردم روز اول آبان ماه جنازمو دیدن و از آب بیرون آوردن… هموطن من یکی از جانباخته های گمنامم که اطلاعات بیشتری در موردم موجود نیست. من سخت در راه آزادی مبارزه کردم و حکومت جنایتکار منو با تمام آرزوها و رویاهام به آب انداخت، رودخانه بوی خون گرفت…تو هم برای زندگیت بجنگ پیروزی نزدیکه، اسممو به خاطر بسپار و روز آزادی وطن به یاد منم باش…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #مهدی_فرحانی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۳۰ مهرماه ۱۴۰۱. فقط ۱۸ سالم بود، متولد؟. فرزند یابر، عرب اهل و ساکن خرمشهر در استان خوزستان و دانش آموز بودم. تجمعات ضد حکومتی در مرداد ماه ۱۴۰۱ در آبادان شکل گرفت و منطقه در آستانه اعتراضات گسترده مردمی بود، به همین دلیل مزدورا برای وحشت افکنی اقدام به بازداشت و قتل مردم بیدفاع میکردن. روز ۳ مرداد ماه ۱۴۰۱ بود که منم در کنار هموطنام تو خیابون اعتراض خودمو فریاد زدم. مزدورای اطلاعات سپاه منو شناسایی کردن و توی خرمشهر دزدیدن. من سه ماه تو بازداشتگاه اطلاعات خرمشهر تحت شکنجه قرار گرفتم، آنقدر شکنجه شدم که عاقبت تاب نیاوردم و چشم از دنیا فرو بستم…. بعد از قتل ناجوانمردانه من مامورای امنیتی به خانوادم اطلاع دادن که من کشته شدم ولی شدیدا اونا رو تهدید کردن که اجازه برگزاری مراسم خاکسپاری و حتی سوگواری ندارن و جسم بیجون منو فقط به برادرم تحویل میدن اونم در صورتیکه خاکسپاری یه نفره انجام بشه و هیچکس دیگه از اعضای خانواده حضور نداشته باشن! توی سردخونه وقتی برادرم پیکر منو دید آنقدر تکه پاره و داغون بود که از سر و صورت و حتی بدنم قابل شناسایی نبودم، برادرم منو از روی دستام و لباس و کفشم شناسایی کرد. پیکر بیجون من در تاریخ ۲ آبان ماه ۱۴۰۱ ساعت شش صبح در آرامستان زادگاهم خرمشهر غریبانه و فقط با حضور برادرم در جو امنیتی شدید به خاک سپرده شد…. هموطن، جنایتکارا منو در حالی که سالم بودم ربودن و ماهها زیر شکنجه عذابم دادن، من برای به دست آوردن یه زندگی بهتر جنگیدم و تو این راه جان دادم. آزادی بها داره برای به دست آوردنش مبارزه کن و روزی که پیروز شدی به یاد منم باش، من که با آرزوهام و رویای آزادی خاک شدم…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
در بهشت زهرا بر سر مزارم برگزار شد. پدرم در حین مراسم سخنرانی کرد و گفت: از کسی که به پسرم تیر خلاص زده نمیگذرم، این تیر داغی بر دل من هست و از اون نمیگذرم. من و مادرش و دو خواهرش چهل روز هست که جز اشک چیزی ندیدیم. از انتقام اون نمیگذریم. محمد هم گفت: کسی که با سنگ جلوی تفنگ می ایسته دلش به ۸۰ میلیون مردم ایران گرمه…مردم ساکت نشید، جلوی اینها سکوت شما میشه طناب دار محسن شکاری و مجیدرضا رهنورد، سکوت شما میشه ماهان، سکوت نکنید، اگه شعار دادن رو با گلوله جواب نمیدادن شاید الآن بابام آنقدر شکسته نمیشد و خواهرام هنوز بوی زندگی میدادن، منم خودمو با علی کردم زیر خاک، این یه ذره ای هم که ازم مونده نگه داشتم واسه خونخواهی داداشم، آنقدر هم مردم که دیگه از مرگ نترسم. خواهرم هم تو اون مراسم صحبت کرد و گفت: چادرمو در میارم چون ملعبه دست قاتلین جونامون شده. راستی امروز تولدمه، اگه زنده بودم شمع ۳۶ سالگیمو فوت میکردم ولی جنایتکارا نذاشتن… هموطن من سهم خودمو با نثار جانم پرداختم، به اندازه تمام عمرم توی ده روز درد کشیدم در راه آزادی وطن، امروز نوبت تو هست، ناامید نشو بجنگ و پیروزی رو از آن خودت کن. به قول داش محمدم: دور نیست اون روزی که جمعه های زاهدان بشه جمعه های ایران، این روزها هم آرامش قبل طوفانه، سكوت قبل نواختنه وگرنه چیزی عادی نشده…وقتی پیروز شدین از منم یاد کن…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی @MadRoozbahaani
@LoabatK - Loabat
من #حامد_باقری هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۲ شهریور ۱۴۰۲. بیست و شش سالم بود، متولد ؟. اهل روستای «تجر اکبر» اسلام آباد غرب در استان کرمانشاه و ساکن کرج بودم. فرزند کربلايی مننعلی بودم و چهار برادر به نامهای شهاب، کیوان، ایوب و ایمان داشتم. ورزشکار بودم و شاغل. روز ۲۲ شهریور ماه ۱۴۰۲ یعنی سه روز قبل از سالگرد کشته شدن مهسا امینی بود. من که در طول سال گذشته غم زیادی بر دلم نشسته بود از کشته شدن صدها نفر از شجاعترین فرزندان وطن، تصمیم خودمو گرفتم که برم به خیابون و فریاد آزادی سر بدم و هموطنامو دعوت کنم به برگشتن به خیابونا، بهشون بگم نترسین اینا هیچی نیستن، بگم با اتحاد و همدلی میتونیم ریشه اینا رو بخشکونیم و وطنمونو آزاد کنیم، عادت نکنین به سکوت و بردگی…. رفتم تو خیابون گلشهر کرج و تنهایی شروع کردم به شعار دادن، ناگهان لباس شخصیها از هر طرف بهم حمله ور شدن، یکی از اونا با چاقو به طرفم یورش آورد، من که ورزشکار بودم و قوی، چاقو رو از دستش قاپیدم، باهاشون درگیر شدم و از خودم دفاع کردم ولی یکی از اونا چهار گلوله جنگی بهم شلیک کرد و من در جا کشته شدم…. اونا وقتی منو کشتن بلافاصله جنازمو دزدیدن. به خانوادم اطلاع دادن و اونا سریع خودشونو به کرج رسوندن. مامورای امنیتی بشدت تهدیدشون کردن، برادرمو وادار کردن جلوی دوربین بشینه و اعتراف اجباری بکنه، بگه من مشکل روانی داشتم و داروهامو مصرف نکردم و با چاقو رفتم تو خیابون، موجب ترس مردم شدم و حتی به حرفای اونم توجهی نکردم و وقتی به مامورا حمله کردم اونا مجبور شدن منو با تیر بزنن!!!مامورا حتی تعدادی از فامیلامونو مجبور کردن تو اینستاگرام استوری بذارن و اعلام کنن کشته شدن من هیچ ارتباطی به اعتراضات نداشته! رسانه های حکومتی هم اعلام کردن یه شرور قمه کش به مامورای انتظامی با قمه حمله کرده و بعد از زخمی کردن دو نفر از ناحیه کتف و دست راست توسط مامورا کشته شده! اونا از تحویل دادن جنازه من به خانوادم خودداری کردن تا وقتی که اعتراف اجباری گرفتن. باوجود فشار نیروهای امنیتی در ارتباط با مراسم خاکسپاری، تعداد زیادی از هموطنام خودشونو به روستای پدریم رسوندن و تو مراسم شرکت کردن. پیکر خونین من در تاریخ ۲۴ شهریور ماه ۱۴۰۲ در مزارستان روستای تجر اکبر اسلام آباد غرب با حضور سنگین نیروهای امنیتی مظلومانه به خاک سپرده شد…. هموطن من اولین جانباخته سالگرد مهسا بودم. من ارتش یه نفره ای بودم که فریاد آزادیخواهی سر دادم و هموطنامو دعوت به همراهی کردم. رسیدن به آزادی بها داره، من جونمو فدا کردم، از خون به ناحق ریخته شده من و کشته شده های راه آزادی نگذر و راهمونو ادامه بده، روزی که پیروز شدی از منم یاد کن….💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #پریسا_عسگری هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۱ مهر ماه ۱۴۰۱. بیست و شش سالم بود، متولد ۲۶ شهریور ماه ۱۳۷۵. فرزند منیژه و بهمن، اهل الیگودرز در استان لرستان و ساکن تهران و دانشجوی رشته حقوق در دانشگاه تهران بودم. سالها تلاش کرده بودم که بتونم تو این رشته و تو دانشگاه سراسری قبول بشم. سالهای جنگ ایران و عراق، خانواده من مثل خیلی از مردم سرزمینم کشته داده بودن، عموم شهید شده بود و یکی از خیابونای شهرمون هم به اسم اون نامگذاری شده بود. با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، من و چند تا از دوستام هم که از شرایط حاکم بر جامعه ناراضی بودیم و سالها فریادمون حبس شده بود تو سینه تصمیم خودمونو گرفتیم که برای گرفتن حقمون بجنگیم. روز ۲۱ مهر ماه ۱۴۰۱ در کنار هموطنای معترضمون به خیابون رفتیم. اونروز سرکوبگرا به مردم معترض حمله ور شدن، با گلوله های جنگی مردم دست خالی رو هدف قرار میدادن، ناگهان سه گلوله به سمت من شلیک شد، گلوله ها بر سر و سینه ام نشست، ریه ام رو شکافت و من بر زمین افتادم و غرق در خون چشم از دنیا فرو بستم…. بعد از کشته شدنم مزدورا جنازه منو دزدیدن، تمام اعضای داخلی بدنمو خارج کردن برای فروش توسط شبکه قاچاق اعضای بدن متعلق به س پ ا ه، بعد به خانوادم اطلاع دادن و اونا رو به شدت تهدید کردن که خبر کشته شدن من نباید رسانه ای بشه و علت فوت باید به همه در اثر مرگ مغزی اعلام بشه و اگه تعهد نامه رو امضا نکنن جنازه رو بهشون تحویل نمیدن. پیکر بیجون و پاره پاره من در تاریخ ۲۳ مهر ماه ۱۴۰۱ در گلزار شهدای الیگودرز در سکوت خبری و جو امنیتی شدید به خاک سپرده شد…. هموطن من آرزوهای بزرگی در سر داشتم، رفاه و آزادی رو برای همه هموطنام میخواستم، در برابر ظلم سکوت نکردم وجنگیدم ولی نصیبم سه گلوله جنگی شد…دست به دست همه بدین و ظلم رو از سرزمینمون پاک کنین، برای خودتون و نسلهای آینده، پیروزی با شماست، اونروز به یاد منم باش….💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #سعادت_هادی_پور هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۴ اردیبهشت ماه ۱۴۰۱. فقط ۱۹ سالم بود، متولد ؟. اهل و ساکن هفشجان در استان چهار محال و بختیاری بودم. پدرم یه کارگر زحمتکش بود، ما وضع مالی بدی داشتیم. اردیبهشت ماه ۱۴۰۱ بود که اعتراضات پراکنده ای در گوشه و کنار ایران نسبت به گرونی و مشکلات اقتصادی مردم شکل گرفته بود. منم که مثل بقیه هموطنام با این مشکلات روبرو بودم و شاکی از وضع موجود در ۲۴ اردیبهشت به جمع معترضا در هفشجان پیوستم. مزدورای سرکوبگر به مردم بی دفاع حمله ور شدن، ناگهان توسط یه بسیجی از داخل پایگاه بسیج امام علی از پشت سر یه گلوله جنگی بمن شلیک شد، به زمین افتادم و در دم جان دادم… بعد از کشته شدنم مامورای امنیتی خانوادمو شدیدا تهدید کردن و تحت فشار گذاشتن که بگن من بسیجی بودم و توسط اوباش کشته شدم. عموم هم که یه فرد سپاهی بود این فشار رو مضاعف میکرد. به خانوادم گفتن فقط به این شرط جنازه رو بهتون تحویل میدیم. پدرمو مجبور کردن جلوی دوربین تلویزیون بیاد و از روی یه متن از پیش نوشته شده بخونه. ازش اعتراف اجباری گرفتن که من بسیجی بودم!! و اون در حالی که بغض داشت از ناراحتی کلمات رو جابجا میگفت. در واقع اعتراف اجباری که از پدرم گرفته شد با تلاش «احمد راستینه هفشجانی» نماینده مجلس گرفته شد و در وبسایتها و رسانه های محلی حامی اون منتشر شد. توی شهرستان ما هم شهردار هم نماینده شهرستان هر دو پاسدار بودن و به همین دلیل جو امنیتی شدیدی حاکم بود. پیکر بیجون من بعد از تحویل به خانوادم در تاریخ ۲۵ اردیبهشت ماه در زادگاهم هفشجان مظلومانه به خاک سپرده شد…. مزدورا منو شهید بسیجی اعلام کردن در حالی که خودشون منو کشته بودن، اون بسیجی که بمن تیراندازی کرد تا مدتها از چشم مردم شهر پنهان شد. هموطن من برای داشتن کمترین خواسته ها و نیازهای هر انسانی اعتراض کردم و جواب من گلوله جنگی بود. برای رسیدن به زندگی مطلوب برای خودت و هموطنات مبارزه کن، من رفتم ولی امروز نوبت توست، اسممو به خاطر بسپار و فردای آزادی به یادم باش….💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #مائده_دشتگرد هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۳۰ آذر ماه ۱۴۰۱. فقط ۱۹ سالم بود، متولد ۱۵ مرداد ماه ۱۳۸۲. فرزند محمد بودم و فقط یه خواهر داشتم. پدرم جوشکار زحمتکشی بود. اهل آبیک از توابع استان قزوین و ساکن دامغان در استان سمنان بودم. من تلاش زیادی کردم و تونستم تو دانشگاه سراسری دامغان در رشته مورد علاقم که معماری بود قبول بشم، اونجا توی خوابگاه زندگی میکردم. درسخون بودم و بین فامیل و دوستام به شجاعت و مبارز بودن معروف بودم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، من و همکلاسیهام هم تو دانشگاه به اعتراضات پیوستیم. رفتیم تا در کنار هموطنامون حقمونو فریاد بزنیم و برای رسیدن به آزادی مبارزه کنیم. من و دوستام که مرتبا در تجمعات شرکت میکردیم متوجه شدیم که مامورای امنیتی، اطلاعات ما رو به حراست و اطلاعات دانشگاه دادن. من اصرار به ادامه دادن داشتم، به دوستام میگفتم باید مبارزه کنیم تا عاقبت انتقام خون کشته شده هامونو بگیریم، ما باید پیروز بشیم. اطلاعات دانشگاه منو شدیدا تحت نظر گرفته بود، عاقبت منو احضار کردن، مورد ضرب و شتم قرار گرفتم و تهدیدم کردن که از دانشگاه اخراجم میکنن. یکی از اونا در کمال وقاحت گفت: باید صد تا از اینا رو سر به نیست کنیم تا صداها بخوابه….مامورای امنیتی همون شب به پدرم زنگ زدن و گفتن: دخترت تو تظاهرات شرکت کرده و اخطار براش صادر شده. پدرم بلافاصله با من تماس گرفت و گفت: مائده من خیلی میترسم مراقب باش! منم در جواب گفتم: نگران نباش بابا من خوبم…. دو ماه گذشت، توی شلوغیا یه شب سرکوبگرا وحشیانه به خوابگاه ما حمله ور شدن. حسابی کتکمون زدن و من و چند نفر دیگه رو بازداشت کردن ولی خیلی بهمون پیله نکردن که سئوال بپرسن. تو یه اتاق کوچک ۲۰ دقیقه منتظر موندم تا وقتی که یه بازجوی میانسال اومد تو اتاق و شروع کرد به نصیحت و اینکه من فریب خورده هستم و هنوز راه بازگشت برام وجود داره، اون یه بطری آب داد بهم. من چند جرعه ای نوشیدم، بنظرم مزه عجیبی میداد. وقتی ما رو آزاد کردن و به خوابگاه برگشتیم من اصلا حالم خوب نبود، نمیتونستم نفس بکشم، حالت تهوع داشتم و بالا میاوردم، مزدورا منو مسموم کرده بودن. ناگهان از دهنمخون جاری شد و چشم از دنیا فرو بستم… بعد از کشته شدنم مامورای اطلاعات به پدرم یه پیامک دادن و گفتن دخترت توی کما هست، فردا بیا دامغان. ۳۰ آذر ماه یعنی فردای اون روز پدرم به دامغان اومد. اونو بردن سردخونه و جسد منو بهش نشون دادن. پدرم با حال آشفته و پریشان پرسید علت فوتش چیه؟ آخه دخترم که چیزیش نبود چش شد؟مزدورا جواب دادن: تشخیص داده شده که دخترت به بادام زمینی آلرژی داشته و همین باعث فوتش شده!! مامورا موبایلمو بعد از پاک کردن تمام اطلاعاتی که روی اون بود به خانوادم پس دادن. پزشکی قانونی علت فوت رو ایست قلبی اعلام کرد. پیکر بیجون من به زادگاهم منتقل شد و در جو شدیدا امنیتی با حضور تعداد زیادی از لباس شخصیها در آرامستان گلزار هفت تیر مظلومانه به خاک سپرده شد… مراسم سوم و هفتم هم در تاریخ ۳ دیماه ۱۴۰۱برگزار شد. هموطن من یه مبارز شجاع بودم که برای رسیدن به هدفم تا پای جون ایستادم و کشته شدم. ادامه این راه و رسیدن به پیروزی احتیاج به تلاش و مبارزه تو و همراهانت داره، برای رسیدن به آزادی بجنگ و دلسرد نشو، در جشن پیروزی به یاد منم باش….💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #مهدی_نیکویی_علی_آبادی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۵ آبان ۱۳۹۸. بیست و سه سالم بود، متولد ۲۵ فروردین ۱۳۷۵. فرزند خلیل بودم و فقط یه خواهر داشتم. اهل بیمور کامفیروز از توابع شهرستان مرودشت در استان فارس و اصالتا از لرهای دشمن زیاری و ساکن شیراز بودم و دانشجوی رشته حقوق دانشگاه آزاد پردیس. پدرم توی روستامون به کشاورزی مشغول بود. شوخ طبع و سرزنده و اجتماعی بودم و با اهالی روستای پدریم ارتباطات گرمی داشتم. بین آشناها و فامیل به مهربونی معروف بودم. با شروع اعتراضات سراسری بعد از افزایش ناگهانی قیمت بنزین در آبان ماه ۹۸، من که دیگه تحمل ظلم و ستم حکومت جنایتکار رو نداشتم به جمع معترضا پیوستم. روز ۲۵ آبان بود که در یه تجمع مسالمت آمیز تو خیابون معالی آباد شیراز شرکت کردم، نزدیکای کلانتری گلدشت مشغول شعار دادن بودیم که ناگهان مامورای انتظامی از داخل کلانتری مستقیما با گلوله جنگی به پشت من شلیک کردن. گلوله از سینه من خارج شد و افتادم زمین… دوستام منو سریع به بیمارستان کوثر رسوندن ولی بخاطر آسیب جدی به ارگانهای داخلی بدنم چشم از دنیا فرو بستم…من اولین کشته اونروز تو شیراز بودم. بعد از کشته شدنم شخصی ناشناس با موبایل من به عموم تلفن زد و خبر فوت منو بهش داد. وقتی خانوادم به بیمارستان اومدن، مامورای امنیتی حسابی تهدیدشون کردن که اجازه مصاحبه با رسانه های خارجی رو ندارن و قتل من نباید اطلاع رسانی بشه و الا جنازه رو تحویلشون نمیدن و بازداشت میشن! به مادرم هم گفتن سوگواری برای جوونت ممنوع! نهایتا جنازه منو در تاریخ ۳۰ آبان ماه به خانوادم تحویل دادن. پیکر بیجون من در تاریخ ۱ آذرماه ۹۸ در قبرستان روستای بیمور با حضور گسترده لباس شخصیها و جمعیت انبوهی از هموطنام مظلومانه به خاک سپرده شد….مامورا تمام وقت بین مردم میگشتن و اجازه فیلمبرداری و عکاسی بهشون نمیدادن، مداح مراسمو خود نیروهای امنیتی آوردن و اجازه سخنرانی توی مسجد رو به خانوادم ندادن. روز ۲۱ آذرماه پدرم به کلانتری معالی آباد شیراز احضار و مورد بازجویی قرار گرفت. محور بازجویی پدرم محتوای مکالمات تلفنی خانوادم با فامیلامون بود! بعد به اون گفتن بابت قتل من براش پرونده ای باز شده، بعد از بررسی پرونده در صورت “اغتشاشگر" نبودن من به اونا دیه تعلق خواهد گرفت!! پدرم با رد این درخواست گفت:« فقط قاتل پسرمو شناسایی کنین». مراسم چهلم هم در روستای بیمور در تاریخ ۵ دیماه برگزار شد. غم و درد فراوانی که در دل مادرم خونه کرد بعد از کشته شدن من باعث شد اون چندین بار دست به خودکشی بزنه. مامورای امنیتی به دلیل مصاحبه یکی از فامیلای نزدیک با رسانه ها دوباره خانوادمو شدیدا تهدید کردن. در اولین سالروز تولدم در ۲۵ فروردین ۹۹ وقتی مادرم بر سر مزارم بود میگفت:«خدایا به خون جوونای آبان ماه قسمت میدم، به بزرگی خودت قسمت میدم، به حق اشکهای تمام مادرای داغدار قسمت میدم جواب خون جوونای آبان ماه رو بدی، اونایی که جوونای ما رو بیگناه کشتن....اونایی که جوونای مارو کشتن، جووناشون جلوی چشماشون پرپر بشن!» هموطن من جانم رو فدای آزادی بچه های ایران کردم، من شوریدم و میخواستم حق پایمال شده هموطنامو پس بگیرم، فساد و ظلم رو تحمل نکردم و جنگیدم. تو هم به سهم خودت برای آزادی وطنت بجنگ، وقتی وطنمون از شر جنایتکارا آزاد شد در جشن آزادی از منم یاد کن…💔 #مهسا_امینی #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #مهرداد_معین_فر هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۶ آبان ۱۳۹۸. سی و دو سالم بود، متولد۷ آبان ماه ۱۳۶۶. فرزند ایران و محمود بودم، تک پسر و فقط یه خواهر داشتم. اهل همدان و ساکن شهریار، فارغ التحصيل رشته کارشناسی شیمی و کارمند یه داروخانه تو محله عبدآباد فردوسیه شهریار و مشاور پوست و ورزشکار و مربی پرورش اندام بودم. قرار بود یه ماه دیگه تو آذر ماه تو مسابقات پرورش اندام ترکیه شرکت کنم. من شاد بودم و پر از انرژی. وقتی اعتراضات سراسری با افزایش ناگهانی سیصد درصدی قیمت بنزین در آبان ماه ۱۳۹۸ شروع شد، منم از ظلم و بیعدالتی حکومت جنایتکار به ستوه اومده بودم. از وضعیت اقتصادی و نداری مردم و وضعیتی که حکومت درست کرده بود رنج میبردم، از دیدن خانمی که برای گرفتن فقط چند تا نون کارت یارانه اش رو تو نانوایی گرو گذاشته بود رنج می بردم، یا از دیدن مردی که تو قصابی پولی برای خرید گوشت نداشت و دنبال گرفتن پسمانده ها بود…. اینا رو می دیدم و تصمیم خودمو گرفتم که تا پای جونم تو این راه مبارزه کنم. روز ۲۳ و ۲۴ آبان توی اینستاگرامم پست گذاشتم و نوشتم: «مردم بالا رفتن قیمت بنزین یعنی قحطی، مردم به خودتون بیاین». من ادمین یه کانال تلگرامی با عنوان « به نام انسانیت» هم بودم که اونجا مطالب اعتراضى عليه وضعیت جامعه و حاکمیت منتشر میکردم. با دوست صمیمی ام #امیر_زرگر تو دومین روز اعتراضات مردمی یعنی ۲۶ آبان به معترضا ملحق شدیم. توی خیابون ولیعصر شهریار بودیم که سرکوبگرا به مردم حمله ور شدن، اونا رو با باتوم میزدن و گلوله های جنگی به طرفشون شلیک میکردن. مامورا یه جا منو گیر آوردن و با باتوم به سر و صورتم کوبیدن، سمت راست سرم شکست و صورتم داغون و کبود شد، ناگهان گلوله ای به قلبم شلیک شد و افتادم، رگهای قلبم پاره شد و من درجا از دنیا رفتم و رفیقم امیر رو تنها گذاشتم… بعد از کشته شدنم گواهی فوت به خانوادم تحویل داده نشد و نیروهای امنیتی از پدرم تعهد گرفتن که باید جنازه منو بدون سر و صدا مستقیم برای خاکسپاری ببرن. وقتی خانوادم به سردخونه رفتن مامورا بهشون گفتن باید آروم باشین و سر و صدا نکنین. وقتی خواهرم منو تو اون وضع دید و جیغ زد یه مامور بهش گفت حق نداری جیغ بزنی! مادرم صورت کبود و سر شکسته ام رو دید و برای آخرین بار با یه بوسه با من وداع کرد….اما پدر و شوهر خواهرم آثار گلوله رو بر قلب من دیدن… پیکر بیجون و پاره پاره من مظلومانه در آرامگاه فردوسیه شهریار به خاک سپرده شد. روی سنگ قبرم نوشتن: «دریغا تهی از تو خاک ایران زمین». قبل از مراسم چهلم از اطلاعات کشور با خانوادم تماس گرفتن که میخوایم بیایم دلجویی از طرف بیت رهبری!! خواهرم بهشون گفت: رهبرتون خودش دستور گلوله رو داده! ولی از پلیس امنیت و فرمانداری شهریار رفتن خونمون که خانوادمو راضی کنن منو شهید حکومتی اعلام کنن! ولی اونا به شدت مخالفت کردن. بهشون گفته شد اگه راضی نشین پسرتونو منافق اعلام میکنیم! و اگه مراسم بگیرین جلوی فامیلاتون آبروتونو میبریم!! ولی خانوادم هرگز راضی نشدن. فشارهای امنیتی ماهها روی خانوادم ادامه داشت. تو سالگرد کشته شدنم نیروهای امنیتی به سراغ مادرم رفتن و ازش پرسیدن: مهرداد روز یکشنبه ۲۶ آبان تو خیابون چه کار میکرده و به چه چیزی اعتراض داشته؟ مادرم هم در جوابشون گفت: «اعتراض حق همه مردمه ولی شما با گلوله جوابشونو دادین، هزاران مهرداد معترض رفتن تو خیابون اما شما به مغز یا قلبشون تير زدين». بعد از فوت من مادرم دو سال شهریار نرفت…نه پدرم نه مادرم و نه خواهرم هیچکدوم هیچوقت دیگه خیابون ولیعصر پا نذاشتن…مادرم میگفت: «تموم امید و آرزوهامونو با خاک یکسان کردن، من میخوام به من جواب بدن چرا پسرمو با گلوله کشتن؟ به کدامین گناه مهرداد منو کشتن؟ من بخاطر این دادخواهم و تا آخرین نفسم دادخواهش باقی میمونم». راستی درست چند روز قبل از کشته شدنم، ۷ آبان روز تولدم مصادف با سالروز تولد کوروش بزرگ بود، همیشه آرزو داشتم برم شیراز و آرامگاه کوروش رو از نزدیک ببینم، رفتم ولی اون آخرین سفرم بود…من علاقه زیادی به انگشتر داشتم و بعد از رفتنم مادرم جعبه انگشترامو به یادگار نگه داشت. هموطن من پر از آرزو بودم…آرزوهای قشنگی داشتم و از اونا برای مادرم تعریف میکردم، منو با آرزوهام کشتن و زیر خروارها خاک گذاشتن. من برای زندگی بهتر به خیابون رفتم ولی نصیبم گلوله ای در قلب شد. همیشه میگفتم: «هرگز تماشاگر بی عدالتی، ظلم و حماقت نباشین، به دنبال استدلال و مجادله به خاطر خورده اونها باشین، قبر زمان زیادی برای ساکت موندن فراهم خواهد کرد». من برای آزادی جنگیدم الان نوبت تو هست، مبارزه کن، تا پیروزی راهی نمونده، اون روز از منم یاد کن…💔 #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #امیر_ادیب_حاج_باقری هستم. من اعدام شدم، در تابستان ۱۳۶۰. فقط ۱۷ سالم بود، فرزند میمنت و رحیم و اهل و ساکن اصفهان بودم. بچه دوم خانواده بودم و سه تا برادر داشتم. منم #علی_باجغلی هستم. منم اعدام شدم در همون تابستان ۱۳۶۰. فقط ۱۸ سالم بود، فرزند صدیقه و کریم و اهل و ساکن اصفهان بودم. بچه سوم خانواده بودم و دو تا خواهر و سه تا برادر داشتم. من و امیر پسر خاله بودیم. یه روز گرم تابستان ۱۳۶۰ بود، من و امیر که تازه پشت لبمون سبز شده بود و به تازگی کمی وارد دنیای سیاست شده بودیم به یه تجمع اعتراضی ضد رژیم پیوستیم. مامورای حکومتی ما رو بازداشت کردن و به زندان اصفهان بردن. حدود یه ماه تو بازداشتگاه و زیر فشار و شکنجه بودیم. از اونطرف پدر و مادرامون با ناراحتی و نگرانی بدترین روزای عمرشونو میگذروندن، بیست و پنج روز تمام ساعت شش صبح مادرامون نگران میومدن درب سپاه کمال اسماعیل تا ظهر که ببینن چه روزی اسم ما دوتا رو جزو اعدامی ها میزنن. هرگز دادگاهی برای ما تشکیل نشد که توی اون محاکمه بشیم. ولی بعد از گذشت یکماه ناجوانمردانه ما رو اعدام کردن…. پیکر بیجون من و امیر در آرامستان باغ رضوان اصفهان به خاک سپرده شد. بعد از کشته شدنمون پدر و مادر هر دوتامون از شدت غصه و ناراحتی دق کردن و از دنیا رفتن. هموطن ۴۲ سال داره از اون روزای شوم اعدامهای سال ۶۰ میگذره، من و امیر هنوز چیزی از سیاست نمیدونستیم. در سن نوجوانی ناعادلانه به جرم تفکری متفاوت جون ما رو گرفتن. ما به خاطره ها پیوستیم… ولی ماشین ظلم و کشتار حکومت جنایتکار هرگز خاموش نشد. اگه به مبارزه ادامه ندی هرگز رنگ آزادی رو نمیبینی پس بجنگ به جای همه اونایی که مثل من و امیر مظلومانه زیر خاک آرمیدن. پیروزی دور نیست…💔 #علیه_فراموشی
@LoabatK - Loabat
من #مرتضی_دلف_زرگانی هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۱۹ خرداد ۱۴۰۲. فقط ۹ سالم بود. فرزند جعفر و اهل و ساکن شوشتر در استان خوزستان بودم. پدرم ماشین یکی از فامیلامون که ساکن روستای عرب حسن شوشتر بود رو تعمیر کرده بود و قرارشده بود اون بعد از برداشت محصول گندم پول تعمیر رو به پدرم پرداخت کنه. عصر جمعه ۱۹ خرداد بود، اونروز من و پدرم رفتیم خونشون برای حساب و کتاب، ولی فامیلمون شاکی شد و گفت که ماشین هنوز تعمیر نشده و باید دوباره تعمیر بشه و سوییچ رو به پدرم داد، ولی بعد از رفتن ما به پلیس گزارش دروغی داد و گفت که ماشین با تهدید اسلحه به سرقت رفته!! من و پدرم تو اون وانت پراید فامیلمون در جاده اهواز به شوشتر نرسیده به سه راهی دیلم بودیم که به پدرم زنگ زدن و اطلاع اون گزارش دروغ رو بهش دادن، پدرم دور زد که به خونه فامیلمون برگرده تا با اون صحبت کنه. من غرق در دنیای کودکانه خودم بودم که ناگهان یه ماشین پلیس بدون هیچ هشدار قبلی یا دستور ایست یا استفاده از آژیر، بی دلیل ماشین ما رو که با سرعت کم در حال رانندگی بود به رگبار گلوله بست. یکی از گلوله ها بمن برخورد کرد…من فقط یه نگاه به پدرم کردم و جلوی چشمش جان دادم…. بعد از کشته شدن من اول مامورا به پدر و مادرم اطلاع دادن که عامل این جنایت دستگیر شده! ولی بهشون هیچگونه اطلاعاتی در مورد هویت مجرم داده نشد. «سرهنگ روح الله بیگدلی» فرمانده نظامی منطقه به دروغ اعلام کرد که ماشین پدرم دزدی بوده و اون دو فقره سابقه حمل مواد مخدر و سرقت یه ماشین در سال ۹۴ داشته! و پلیس در حین عملیات بازداشتش بعد از چندین بار اخطار وقتی دیدن ماشین متوقف نمیشه شلیک کردن! ولی خیلی زود معلوم شد این حرفا تهمتی بیش نبوده و بیگدلی حرفاشو پس گرفت و گفت گزارش دزدی ماشین درست نبوده و باعث شده ما یه اشتباه جزئی مرتکب بشیم!! ولی اقدامات نیروی انتظامی قانونی بوده و با رعایت قانون به کار گیری سلاح انجام شده و دلیلی برای بازداشت مامور پلیس وجود نداره!! به همین سادگی… پیکر بیجون من در زادگاهم مظلومانه به خاک سپرده شد… راستی روزی که حکومت ضحاک جون منو گرفت روز تولد #کیان_پیرفلک بود، کودکی که مثل من ناجوانمردانه توی ماشینشون با گلوله مزدورا کشته شد… هموطن من و کیان و خیلی دیگه از بچه ها خونمون به ناحق ریخته شد… ما تو سن کودکی به جای بازی و شادی و بچگی کردن زیر خروارها خاک سرد آرمیدیم. اگه برای آزاد کردن وطن از چنگال اهریمن نجنگی قتل و جنایت به خونه تو هم میرسه..اسم منو به یاد داشته باش و روز آزادی ازم یاد کن…💔 #علیه_فراموشی